طوفان سینمای قبل انقلاب همان یک نفر بود و بس
اقتصاد ایران: چراغهای سالن که خاموش میشد، هنوز نامش روی پرده نیامده، تماشاگر میدانست طوفان در راه است.
برترینها _ نیما نوربخش: چراغهای سالن که خاموش میشد، هنوز نامش روی پرده نیامده، تماشاگر میدانست طوفان در راه است. آن هم نه به خاطر جلوههای ویژه، نه به خاطر زد و خوردها و نه به خاطر موسیقی بلکه فقط به خاطر هیبتی که از دل قاب بیرون میآمد. رضا صفاییپور، مردی که سینمای ایران او را نه با نام شناسنامهاش که با لقبش شناخت: «طوفان».
پرده اول: آخرین راویان سینمای اکشن
آقا رضا شبیه قهرمانهای اتوکشیده نبود. صورتش زمخت بود، نگاهش خسته و بدنش پر از زخمهایی که انگار پیش از دوربین هم زندگی را به مبارزه طلبیده بود. مردی که از آخرین نسل بازیگران ژانر اکشن سینمای ایران آمده بود. خودش بعدها در مصاحبهای گفته بود: «من بازی نمیکردم، عشق میکردم جلوی دوربین». همانطور که علی دهکردی پشت سرش میگفت: «رضا عاشق سینما بود و شاید عاشقترین به سینما بود». شاید همین جمله، کلید فهم مسیری باشد که از سینمای قبل از انقلاب تا سالهای سخت بعد از آن طی کرد.
پرده دوم: بدمنی که قهرمان کشتی کج بود
رضا صفاییپور از دل محله و زورخانه و رنج آمد. اهل خیابان ری بود و بچه محل فردین و بهمن مفید و فرامرز قریبیان. قهرمان کشتی دبیرستانهای تهران بود و دان 5 کشتی کج داشت. بدنش ساخته شده بود برای نقشهایی که فریاد نمیزدند اما مشتشان حرف میزد. سینمای دهه پنجاه، قهرمان و ضد قهرمان میخواست؛ بدمنی که مقابل قهرمان فیلم بایستد، زمین بخورد و دوباره بلند شود. طوفان دقیقاً همان بود. نه زیبا، نه شیک اما باورپذیر. مردم او را باور میکردند چون شبیه خودشان بود؛ زخمی، خسته اما شریف.
پرده سوم: ضدقهرمانی که شریف ماند
فیلمهایش شاید شاهکار هنری نبودند اما خاطره ساختند. خاطره صفهای سینما، بوی ساندویچ، صدای شکستن تخمه، همهمه تماشاچیان و لحظهای که طوفان وارد قاب میشد و سالن ساکت میشد. طوفان نقشی را بازی میکرد که قرار نبود هیچوقت برنده شود فقط قرار بود تسلیم نشود. درست مثل زندگیاش. چه اینکه دخترش میگفت:«بابا با تمام سختیهای زندگی حاضر نبود در هر نقشی بازی کند. میگفت دوست ندارم آنچه را که ساختم راحت خراب کنم، ممکن است سخت بگذرد ولی تحمل میکنم.» اصلا آقا رضا بخاطر همین چیزها بود که طوفان نام گرفت: شجاع، شریف، شکیبا.

پرده چهارم: طوفان سینمای قبل و بعد از انقلاب
بعد از انقلاب، همه چیز تغییر کرد. خیلیها رفتند، خیلیها حذف شدند، خیلیها دیگر به کار نیامدند. طوفان اما ماند. ماند اما نه آنطور که شایستهاش بود. نقشها کم شدند، سینما عوض شد، قهرمانها دیگر مشت نمیزدند، حرف میزدند و طوفان، مرد حرف نبود، مرد عمل بود. خودش گفته بود: «من بلد نیستم ادا دربیارم. اگر نقشی نباشه که باورش کنم، بازی نمیکنم». همین شد که سال 1386 در فیلمی به نام «پرچمهای قلعه کاوه» به کارگردانی محمد نوری راد، جوری نقش آفرینی کرد که بخاطرش جایزه بهترین بازیگر از جشنواره نور لس آنجلس را گرفت. بعدش اما خانهنشین شد و کسی سراغش را نگرفت که نگرفت.
پرده پنجم: شاکی از روزگار بیقرار
آقا رضا کمکم از مرکز تصویر کنار رفت اما از حافظه مردم نه. گاهی در فیلمی ناگهان ظاهر میشد و همان یک نگاه کافی بود تا نسل قدیم لبخند بزند و نسل جدید بپرسد: «این کیه؟». زندگی شخصیاش به اندازه نقشهایش سخت بود. نه اهل حاشیه بود نه اهل شکایت. یکی از دوستانش نقل میکرد: «رضا هیچوقت نگفت حقم خورده شده. فقط میگفت روزگار عوض شده.» روزگار عوض شده بود و شیرمرد روزگار قبلی میگفت: «خیلی زشت است برم پشت در اتاق مدیران و بگویم که بیکارم و مشکل مالی دارم. مستاجرم اما غرورم اجازه نمیدهد. ولی مسئولان بدانند همین قدیمیها بودند که سینما را به دست شما رساندند» .آقا رضا راست میگفت اما کو گوش شنوا!
پرده ششم: قهرمان کودکان دهه ۶۰ و ۷۰
سالهای آخر، بیشتر در سکوت گذشت. بیماری آمد، بیسر و صدا، مثل خودش. نه تیتر اول شد نه جنجال. وقتی خبر رفتنش منتشر شد، خیلیها تازه فهمیدند چقدر دلتنگش بودند. شبکههای اجتماعی پر شد از عکسهای قدیمی، سکانسهای دعوا، دیالوگهایی که شاید ساده بودند اما صادق. یکی نوشت: «طوفان قهرمان کودکی ما بود» دیگری گفت: «با فیلمهاش گریه کردیم، با رفتنش هم» و حقیقت همین بود؛ او بخشی از حافظه جمعی ما ایرانیها بود. بخشی از سینمایی که شاید خام بود اما دل داشت، خون داشت، حرمت داشت.

پرده هفتم: مرگی آرام شبیه فردین
رضا صفاییپور در پاییز ۱۴۰۲ از دنیا رفت. آن هم در ۷۴ سالگی و پس از چندسال مبارزه با بیماری پارکینسون. هنگامه دخترش میگفت: «پدرم فردین را خیلی دوست داشت و بدل نقشهای ایشان را بازی کرده بود. همیشه میگفت آرزویم است که مثل فردین در آرامش بروم. روز آخر روی مبلی نشسته بود و فیلم تماشا میکرد. به مادرم گفت هوس آش کرده و در فاصله رفتن مادرم به آشپزخانه، برای همیشه رفت و حالا ما باید آش را برایش خیرات کنیم.» او رفت بیآنکه مجسمهای داشته باشد یا خیابانی به نامش کرده باشند. اما هر بار که فیلمی از دهه پنجاه و شصت پخش میشود، هر بار که مردی زخمی اما استوار روی پرده میآید، طوفان دوباره زنده میشود. در نگاهها، در مشتهای گرهکرده و در حسرت قهرمانهایی که دیگر تکرار نمیشوند. شاید این سرنوشت همه طوفانهاست؛ میآیند، میغرند، شهر را تکان میدهند و بعد آرام آرام در خاطرهها حک میشوند و میروند.
اکو ایران | ECO IRAN
ترکیه | Turkiye
آذربایجان| Azerbaijan
ترکمنستان|Turkmenistan
تاجیکستان|Tajikistan
قزاقستان |Kazakhstan
قرقیزستان |Kyrgyzstan
ازبکستان |Uzbekistan
افغانستان |Afghanistan
پاکستان | Pakistan
بانک مرکزی
بانک ملّی ایران
بانک ملّت
بانک تجارت
بانک صادرات ایران
بانک ایران زمین
بانک پاسارگاد
بانک آینده
بانک پارسیان
بانک اقتصادنوین
بانک دی
بانک خاورمیانه
بانک سامان
بانک سینا
بانک سرمایه
بانک کارآفرین
بانک گردشگری
بانک رسالت
بانک توسعه تعاون
بانک توسعه صادرات ایران
قرض الحسنه مهر ایران
بانک صنعت و معدن
بانک سپه
بانک مسکن
رفاه کارگران
پست بانک
بانک مشترک ایران و ونزوئلا
صندوق توسعه ملّی
مؤسسه ملل
بیمه مرکزی
بیمه توسعه
بیمه تجارت نو
ازکی
بیمه ایران
بیمه آسیا
بیمه البرز
بیمه دانا
بیمه معلم
بیمه پارسیان
بیمه سینا
بیمه رازی
بیمه سامان
بیمه دی
بیمه ملت
بیمه نوین
بیمه پاسارگاد
بیمه کوثر
بیمه ما
بیمه آرمان
بیمه تعاون
بیمه سرمد
بیمه اتکایی ایرانیان
بیمه امید
بیمه ایران میهن
بیمه متقابل کیش
بیمه آسماری
بیمه حکمت صبا
بیمه زندگی خاورمیانه
کارگزاری مفید
کارگزاری آگاه
کارگزاری کاریزما
کارگزاری مبین سرمایه