قلبی که وسط شهر ایستاد
اقتصاد ایران: خرمآباد- نه شهر خالی شد، نه غم کم. فقط چیزی در هوا سنگینتر شد. مصطفی، رفته بود. قلبش، همانجا، وسط شهر ایستاده بود.
خبرگزاری مهر- گروه استانها: خبر، آرام نرسید؛ دهانبهدهان چرخید، تکهتکه، با مکث. یکی گفت «یکی از پاسدارها رو زدند»، یکی گفت «تیپ ۵۷»، یکی دیگر اسم را گفت: «مصطفی بیرانوند».
بعد خبر، کامل شد؛ نزدیک کلینیک ماسور، وسط درگیریهای مسلحانه، گلولهای به قلبش خورده بود و تمام.
کسی بلند گریه نکرد. شهر، اول ساکت شد. از آن سکوتهایی که بعدش، همهچیز سنگینتر میشود. گفتند متولد ۶۵ بوده، دو تا بچه داشته. گفتند حتی همانجا هم نیروها مسلح نبودند. این جمله، بیشتر از خود خبر، روی دل مینشست!
۱۴۰۰ کیلومتر آنطرفتر، در شهری دیگر، صحنهای شبیه همین تکرار شده بود؛ درگیری شده بود، یک پلیس مجروح را آورده بودند خانهای، گذاشته بودند وسط اتاق، تا شاید کادر درمان راهی پیدا کند و برسد. انگار جنگ، راه افتاده بود توی کوچهها و خانهها، بیخبر، بیدعوت!

چهار روز بعد، گفتند قرار است مصطفی را تشییع کنند. در تجمعی که قرار نبود تجمع باشد، در خاکسپاریای که شبیه اعتراض و اندوه جمعی شده بود. همسر شهید دلش میخواست مصطفی را در قطعه شهدای جنگ ۱۲ روزه دفن کنند.
این را امتداد همان جنگ میدید؛ همان خطی که از مرزها کشیده شده بود و حالا رسیده بود وسط شهر.برای مراسم، از مسیر ناصر خسرو رفتیم؛ درست از جلوی فروشگاه سوختهشده رد شدیم. دیوارها هنوز سیاه بود، بوی سوختگی هنوز مانده بود.
کنارمان ماشینی آرام حرکت میکرد؛ یک پژو ۴۰۵ رنگورورفته. چهار سرنشین داشت، با لباسهای گرمازده. کسی گفت: «خانواده مصطفیان.» ماشین، شبیه خودش بود؛ ساده، خسته، ایستاده روی پاهایش!کمی قبلتر از میدان ۲۲ بهمن، مسیر را بسته بودند؛ پیاده شدیم.
زن میانسال، به هر مأموری که میرسید، آرام با زبان محلی میگفت: «روله، خدا وِدیار سرت.» دعایش شبیه التماس نبود؛ شبیه سپردن بود!سپردن به خدا....از اول تا آخر مراسم، افتاده بودیم وسط حلقه خانوادههای شهدای جنگ ۱۲ روزه. مادر و همسر شهید حمید مرادی، همسر شهید علیرضا کرمزاده، همسر شهید روحالله رحمتی، همسر شهید حشمت حیاتالغیب، همسر شهید محمد فرهادی. زنها کنار هم، بینظم، بیقرار.

بعضیشان حرف نمیزدند، بعضی شعار میدادند و با نوحه همراهی می کردند. یکی عکس در دست داشت، یکی دست بچهاش را!وقتی سوار اتوبوس شدیم تا برویم گلزار، کنار خانواده مصطفی بودیم؛ خواهر و برادرش نشسته بودند.
آشفته، حیران. نگاههایشان مدام میرفت سمت پنجره. مصطفی یتیم بود. این را آرام گفتند. حالا بچههای کوچکش هم یتیم شده بودند.
خواهرش گفت: «قلب برادرم رو زدند»همین یک جمله، کافی بود. نه فریاد داشت، نه گریه بلند. جمله، همانجا ایستاد و نشست روی دلها.تابوت که پایین میرفت، صداها فرو مینشست.
نه شهر خالی شد، نه غم کم. فقط چیزی در هوا سنگینتر شد. مصطفی، رفته بود. قلبش، همانجا، وسط شهر ایستاده بود؛ میان ماسور، میان جمعیت، میان آنهایی که دیدند و ماندند.
اکو ایران | ECO IRAN
ترکیه | Turkiye
آذربایجان| Azerbaijan
ترکمنستان|Turkmenistan
تاجیکستان|Tajikistan
قزاقستان |Kazakhstan
قرقیزستان |Kyrgyzstan
ازبکستان |Uzbekistan
افغانستان |Afghanistan
پاکستان | Pakistan
بانک مرکزی
بانک ملّی ایران
بانک ملّت
بانک تجارت
بانک صادرات ایران
بانک ایران زمین
بانک پاسارگاد
بانک آینده
بانک پارسیان
بانک اقتصادنوین
بانک دی
بانک خاورمیانه
بانک سامان
بانک سینا
بانک سرمایه
بانک کارآفرین
بانک گردشگری
بانک رسالت
بانک توسعه تعاون
بانک توسعه صادرات ایران
قرض الحسنه مهر ایران
بانک صنعت و معدن
بانک سپه
بانک مسکن
رفاه کارگران
پست بانک
بانک مشترک ایران و ونزوئلا
صندوق توسعه ملّی
مؤسسه ملل
بیمه مرکزی
بیمه توسعه
بیمه تجارت نو
ازکی
بیمه ایران
بیمه آسیا
بیمه البرز
بیمه دانا
بیمه معلم
بیمه پارسیان
بیمه سینا
بیمه رازی
بیمه سامان
بیمه دی
بیمه ملت
بیمه نوین
بیمه پاسارگاد
بیمه کوثر
بیمه ما
بیمه آرمان
بیمه تعاون
بیمه سرمد
بیمه اتکایی ایرانیان
بیمه امید
بیمه ایران میهن
بیمه متقابل کیش
بیمه آسماری
بیمه حکمت صبا
بیمه زندگی خاورمیانه
کارگزاری مفید
کارگزاری آگاه
کارگزاری کاریزما
کارگزاری مبین سرمایه