خیابان‌هایی که فراموش نمی‌شوند/ وقتی مردم با جانشان تاریخ نوشتند

اقتصاد ایران: «وای به اون روزی که این لکه‌های خون شسته بشه و مردم بی‌اعتنا از روی این لکه‌ها بگذرن و یادشون بره. مث انقلاب مشروطیت بشه.» غمی افتاد به جانم: «من نمی‌ذارم، تمام این لحظه‌ها را می‌نویسم.»

به گزارش خبرنگار مهر، علی‌رغم تصور محمدرضا پهلوی فضای ملتهب دیماه ۱۳۵۷ با روی کار آمدن شاپور بختیار که سابقه جبهه ملی داشت هم آرام نشد. حکومت نظامی‌ها و شیوه سلطنت پهلوی کار خودش را کرده بود و با زور اسلحه و کامیون‌های سرباز هم نمی‌شد جلوی این موج عظیم را گرفت.

کشتار ۱۷ شهریور شاخص شده بود، ولی حضور نظامیان ارتش در کوچه‌ها و خیابان‌ها و تیراندازی به سوی تظاهرکنندگان کشته‌ها و زخمی‌های زیادی داشت. گاهی نظامیان تیرهای هوایی می‌زدند تا مردم متفرق شوند و دسته‌های تظاهر کننده از هم بپاشند و در کوچه‌ها فرار کنند. مردم درها را باز می‌گذاشتند و نردبان‌ها روی بام‌ها بود تا اگر ماموران توی ساختمان‌ها ریختند مردم بتوانند از پشت‌بام‌ها فرار کنند. گلابدره‌ای جابه‌جا به رفتار نظامیان اشاره می‌کند و گزارشی از شرایط و دیده‌های خود می‌دهد:

«وقتی رسیدم به سینما پاسیفیک بچه‌ها دویدند و من هم دویدم سرتاسر، خیابان از دم پمپ بنزین تا، پایین غلغله بود سر کوچه‌ها که بچه‌ها کمین کرده بودن چیدم توی دسته‌ای دختر و پسر قاتی پاتی سینه‌ها را جلو داده بودند و وسط کوچه هی جلو می‌رفتند و داد می‌زدند: «بزن! مردی بزن» آن طرف سرتاسر توی خیابان پادگان عشرت‌آباد سرباز بود. سربازها راستی‌راستی گیج شده بودند. دویست سیصد نفر وسط می‌دانستند اگر دست را بگذارند روی کوچه درجا مثل برگ درخت می‌ریزند هی جلو می‌آمدند و یک تیر هوایی در می‌کردند و باز از زیر پاره‌آجر و سنگ فرار می‌کردند؛ بچه‌ها اما ول کن نبودند وقتی سرباز تیر در می‌کرد بچه‌ها با هم سر کوچه داد می‌زدند: «پول نفتمونه، یکی دیگه در کن.» و جلو می‌رفتند و وقتی به وسط کوچه می‌رسیدند با هم می‌گفتند: «ارتش تو مال مایی نه مال امریکایی.» و می‌رفتند تو شکم سربازها و سربازها سر ژ۳ را به طرف بالا می‌گرفتند و رگباری آسمان و سینه دیوار و در و پنجره دو طرف کوچه را به گلوله می‌بستند. بچه‌ها در حالی که می‌دویدند و برمی‌گشتند، با هم می‌گفتند پول گازمونه، رگباری در کن.» و می‌آمدند توی جاده قدیم و باز برمی‌گشتند و سر کوچه جمع می‌شدند و باز دم می‌دادند: «ارتش تو مال، مایی نه مال آمریکایی» غوغایی بود. ولوله بود.»

خیابان‌هایی که فراموش نمی‌شوند/ وقتی مردم با جانشان تاریخ نوشتند

او گزارش‌های زیادی از شهدا و شلیک‌های بی‌محابای ماموران و افسران دارد، ماجرای زنی ارمنی که در را برایشان باز می‌کند و از پشت‌بام فراریشان می‌دهد و حواس ماموران را با شوهر بیمارش پرت می‌کند؛ تا خیرنگارانی که وقتی تیراندازی شروع می‌شود، با دوربین فیلمبرداری و ضبط و عکاس، بام خانه‌ای از ترس می‌خوابند کف پشت‌بام و... توصیف او از خیابان‌هایی که مردم دور خون‌های ریخته گل گذاشته بودند:

«از سر کوچه تا وسط کوچه خون خشک شده بود. پنجه‌های خونی بر دیوار بود. نه یکی نه دوتا نه سه تا، ده‌ها بار. جابه‌جا پر بود. با خون به دیوار نوشته بودند. معلوم نبود با چه وسیله‌ای نوشته بودند انگار با انگشت نوشته بودند. کلمه‌ها و جمله‌ها خوانا نبود. می‌شد دید که هنگام نوشتن هی خون سرانگشت تمام شده و باز نویسنده انگشتش را زده در خون و باز دنبال کلمه را گرفته. ده‌ها بار پشت سر هم، سرتاسر دیوار نوشته شده بود، «پنج شهید. این جا پنج شهید این کوچه پنج، شهید، شهید، شهید این‌جا» و درست پای دیوار سرتاسر کوچه خون خشک شده بود. وسط کوچه لکه‌های خون بود. همه جا خون بود. کسی جلو نمی‌رفت. کسی پایش را روی لکه‌های خون نمی‌گذاشت. کسی حرف نمی‌زد. شمع‌ها می‌سوخت و روی پنجه‌های خونی سینه دیوار گل میخک قرمز چسبانده بودند. روی چند آجر کار لوله آب ناودان سینه دیوار یک تکه مغز با مو خشک شده بود. دورش گل میخک با چسب چسبانده بودند زن‌ها گریه می‌کردند. پیرمردی پای دیوار چمباتمه زده بود و ماتش برده بود. کسی حرفی نمی‌زد. کسی چیزی نمی‌گفت کسی حرکتی نمی‌کرد. سرها پایین بود و گردن‌ها کج و دست‌ها افتاده و فرورفته در جیب و سکوت مطلق، با احتیاط از کنار لکه‌های خون گذشتند و دور می‌زدند و برمی‌گشتند. شمع می سوخت. سرتاسر کوچه شمع می‌سوخت و سر کنج کوچه، از همه بیشتر بود. درست سر کنج باز با خون نام شهدا را نوشته بودند. تو نمی‌توانستی بایستی، می‌باید راه میافتادی؛ می‌باید می‌رفتی. راه افتادم.»

خیابان‌هایی که فراموش نمی‌شوند/ وقتی مردم با جانشان تاریخ نوشتند

از روزهای نخست دی ماه و با کشته شدن کامران نجات‌اللهی استاد جوان ۲۷ ساله دانشگاه تهران و بعد شهدای تشییع او و حوادث بعدی که منجر به اعلام عزای عمومی از طرف امام خمینی می‌شود، التهاب بالا می‌گیرد، طوری که دولت بختیار که پشتوانه جبهه ملی را هم از دست داده و در شعارهای مردم هم «نوکر بی اختیار» خوانده می‌شود، کاری از پیش نمی‌برد و کشتار در خیابان‌ها ادامه دارد. این تصویرها اما گلابدره‌ای را مطمئن‌تر می‌کند به کارش، پیوستگی و دوستی‌های خیابانی او را به شور می‌آورد ولی می‌ترسد فراموش شود این خون‌ها، که می‌نویسد:

«از امیرآباد سرازیر شدم آمدم به طرف شاه‌رضا تا میدان فردوسی با چند نفر حرف زدم چه زندگی خوبی! چه روزهای شیرینی! چه لحظه‌های پرابهتی! چه دوستی‌های بی‌غل‌وغشی! می‌توانستی با هرکسی که دارد توی خیابان راه می‌رود دوست بشوی و حرف بزنی و اگر حوصله داشته باشی یک‌جا بنشینی و درددل کنی و بی‌ترس و لرز و دلهره هرچه دلت می‌خواهد بگویی. وای! این نعمت کجا بود؟ این نعمت چطور باریده بود؟ این رحمت از چه راهی رسیده بود؟

سر کوچه از دوست خیابانی جدا شدم. رفتم سر لکه‌های خون جوانی که خودم زیر بالش را گرفته بودم. یک گل میخک روی لکه‌های خون بود؛ شمع اما نبود. بالاتر، جای لکه‌های خون پیرمرد که آن روز صدایش کردم و نیامد و گفت «هواییه» و تیر به گونه‌اش خورد و افتاد، ماشینی پارک کرده بود. جز من و شاید هم یکی دو نفر دیگر، کسی نمی‌دانست. پیش خودم گفتم: «وای به اون روزی که این لکه‌های خون شسته بشه و مردم بی‌اعتنا از روی این لکه‌ها بگذرن و یادشون بره. مث انقلاب مشروطیت بشه.» غمی افتاد به جانم ایستادم و زیر لب گفتم: «من نمی‌ذارم. تمام این لحظه‌ها رو می‌نویسم.»

نظرات کاربران

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط خبرگزاری در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

نرخ ارز

عنوان عنوان قیمت قیمت تغییر تغییر نمودار نمودار
دلار خرید 24759 0 (0%)
یورو خرید 28235 0 (0%)
درهم خرید 6741 0 (0%)
دلار فروش 24984 0 (0%)
یورو فروش 28492 0 (0%)
درهم فروش 6803 0 (0%)
عنوان عنوان قیمت قیمت تغییر تغییر نمودار نمودار
دلار 285000 0.00 (0%)
یورو 300325 0.00 (0%)
درهم امارات 77604 0 (0%)
یوآن چین 41133 0 (0%)
لیر ترکیه 16977 0 (0%)
ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺑﺎ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ اﻧﺠﺎم ﺷﺪ