تنظیمات
تصویر
مشخصات خبر
اندازه فونت :
چاپ خبر
شاخه : اقتصادی
لینک : econews.ir/5x4376915
شناسه : 4376915
تاریخ :
نوبل اقتصاد ۲۰۲۶ زیر سایه فریدمن و لوکاس قرار دارد | اقتصاد کینزی جدید با قواعد لوکاس بازنویسی می‌شود؟ اقتصاد ایران: اقتصادنیوز: مشهورترین مقاله ‌رابرت هال، بسطی درخشان و آزمونی تجربی برای الگوی مصرف درآمد دائمی میلتون فریدمن بود؛ الگویی که اساسا بنیان‌های کل برنامه محرک مالی کینزی را زیر سوال برد. رویکرد ‌هال همچنین سنگ‌بنای تمام اقتصاد کلان پس از خود است.

ﺑﻪ ﮔﺰارش ﺧﺒﺮﮔﺰاری اﻗﺘﺼﺎداﯾﺮان

به گزارش اقتصادنیوز به نقل از دنیای اقتصاد، جان کاکرین، اقتصاددان، نوشت:

همان‌طور که احتمالا شنیده‌اید، مایک وودفورد و باب ‌هال برنده جایزه نوبل اقتصاد سال ۲۰۲۶ شده‌اند. این جایزه‌ای درخشان است که از دو اقتصاددان برجسته و بسیار تاثیرگذار تقدیر می‌کند. اما ارتباط آثار آنها با تثبیت کینزی اقتصاد، چندان روشن نیست و جای تامل دارد. این جایزه بسیار بیشتر در سایه میلتون فریدمن و باب لوکاس قرار می‌گیرد تا جان مینارد کینز.

مشهورترین مقاله ‌هال، بسطی درخشان و آزمونی تجربی برای الگوی مصرف درآمد دائمی میلتون فریدمن بود؛ الگویی که اساسا بنیان‌های کل برنامه محرک مالی کینزی را زیر سوال برد. رویکرد ‌هال همچنین سنگ‌بنای تمام اقتصاد کلان پس از خود است. اقتصاد کینزی هر سال را جداگانه و مستقل از سال‌های دیگر بررسی می‌کند. اما در اقتصاد مدرن، افراد هنگام تصمیم‌گیری درباره امروز، آینده را نیز در نظر می‌گیرند. این موضوع بخش محوری دیگری از دستاوردهای نوبلِ به‌حق مشهور باب لوکاس و اد پرسکات نیز هست؛ و همین‌طور مایک وودفورد.

اثر عظیم وودفورد، یعنی کتاب «بهره و قیمت‌ها» که نقطه اوج کار او به شمار می‌رود، اساسا درباره سیاست پولی و این پرسش بود که فدرال‌رزرو چه کاری می‌تواند و چه کاری باید انجام دهد. اقتصاد کینزی به‌طور مشهور بر این باور بود که سیاست پولی اثربخش نیست و بنابراین، دولت باید محرک مالی را در دستور کار قرار دهد. در کتاب وودفورد خبری چندانی از محرک مالی نیست و آن مقدار اندکی هم که در پژوهش‌های بعدی مطرح می‌شود، ارتباط چندانی با روایت کینزی ندارد. اینجا نیز بیشتر با سایه فریدمن روبه‌رو هستیم تا کینز.

البته فریدمن به عرضه پول نیاز داشت، درحالی‌که فدرال‌رزرو نرخ‌های بهره را تعیین می‌کند و عرضه پول را نادیده می‌گیرد. وودفورد نشان می‌دهد که فدرال‌رزرو چگونه می‌تواند از طریق تعیین نرخ‌های بهره بر اقتصاد اثر بگذارد. گزاره محوری این رویکرد، قاعده جان تیلور است: فدرال‌رزرو باید نرخ‌های بهره را به‌طور قاطع افزایش دهد تا تورم را مهار کند. وودفورد منشأ این ایده را به ویکسل و تیلور نسبت می‌دهد؛ هرچند فدرال‌رزرو نیز در دهه ۱۹۸۰ مستقلا به این رویکرد دست یافت. اما تا زمانی که معادلاتی در اختیار نداشته باشید، در واقع چیزی را به‌درستی نمی‌دانید؛ و این دقیقا همان کاری بود که وودفورد، در کنار گروه بزرگی از اقتصاددانان دیگر، انجام داد.

خبر مرتبط
جای خالی پول، سرمایه و کارآفرینی در نظریات نوبلیست‌ها | چرا مدل‌های نوکینزی از توضیح چرخه‌های تجاری ناتوان‌اند؟

من تا حدی از اقتصاد کینزی جدید انتقاد کرده‌ام؛ اما انتقادهایم عمدتا از این جهت بوده که به نظرم کارهای ناتمامی در این حوزه باقی مانده است. معتقدم نظریه مالی سطح قیمت‌ها (FTPL) حفره‌ای را در اقتصاد کینزی جدید برطرف می‌کند و این پروژه را به سرانجام می‌رساند. مقاله «انتظارات و خنثایی نرخ‌های بهره» این دیدگاه را بهتر از هر نوشته دیگری خلاصه می‌کند.

در واقع، انتقاد اصلی من این است که وودفورد برای کنار گذاشتن سیاست مالی و محرک مالیِ تورم‌زا، به استدلال‌هایی پیچیده و تا حدی تصنعی متوسل شد و در نتیجه، قدرتی بیش از اندازه و حتی قدرتی کامل برای کنترل اقتصاد به فدرال‌رزرو نسبت داد.

حتی برَد دِلانگ نیز اقتصاددانان کینزی جدید را نمونه‌ای از «پیروزی پول‌گرایی» خوانده است. بنابراین، در واقع با جایزه دیگری برای میلتون فریدمن و باب لوکاس روبه‌رو هستیم، نه کینز. وودفورد قصد داشت کاری با ماهیت «کینزی» انجام دهد، اما این کار را بر اساس قواعد لوکاس پیش برد: افراد رفتار خود را بهینه می‌کنند، نمی‌توان آنها را به‌طور نظام‌مند فریب داد و باید الگویی درست‌وحسابی تدوین کنیم که بر رفتار افراد و بنگاه‌ها، محدودیت‌های بودجه‌ای و تسویه بازارها استوار باشد. (وودفورد در سال‌های اخیر به بررسی صورت‌های پیچیده‌تری از انتظارات پرداخته است، اما این موضوع در آثار اولیه او مطرح نبود.)

در این چارچوب، سیاستگذاری از قواعد تشکیل می‌شود؛ قواعدی که یا به‌صراحت تعیین شده‌اند یا می‌توان آنها را از رفتارهای تکرارشونده استنباط کرد، نه از اقدامات موردی. به نظر من، وودفورد و دیگر اقتصاددانان کینزی جدید تلاش کردند اقتصاد «کینزی» را بر اساس قواعد لوکاس از نو بنویسند. اما وقتی معادلات واقعی‌ای را که آنها در نهایت ارائه کردند مطالعه می‌کنید، می‌بینید که این معادلات ارتباط چندانی با کینز ندارند. معادلات الگوهای کینزی جدید فریاد می‌زنند که افزایش نرخ‌های بهره، تورم را افزایش می‌دهد. این واقعیت تازه اکنون است که به‌تدریج روشن می‌شود.

هال در حوزه‌های گوناگونی، از بازار کار و سرمایه‌گذاری گرفته تا پول و بخش‌های مختلف اقتصاد کلان، پژوهش کرده است. او همواره نوآور بوده است. من دیگر امیدم را برای دریافت جایزه نوبل از سوی او از دست داده بودم؛ زیرا او از آن دسته اقتصاددانانی نیست که تمام عمر خود را صرف کوبیدن بر یک ایده واحد کنند. خوشحالم که اشتباه می‌کردم.

خبرنگاران پرسیده‌اند: «چه کسان دیگری شایسته این جایزه بودند؟» چند دهه اخیر برای اقتصاد کلان دوره‌ای بسیار پربار بوده است و حدود دوازده اقتصاددان وجود دارند که به‌راحتی می‌توانستند این جایزه را به‌طور مشترک دریافت کنند. در واقع، میان آثار مایک و باب آن‌قدرها هم اشتراک وجود ندارد؛ بنابراین، این جایزه را باید تا حد زیادی جایزه‌ای عمومی برای اقتصاد کلان دانست. اصلا دوست نداشتم عضو کمیته‌ای باشم که باید هر سال فقط دو یا سه نفر را انتخاب کند. شاید در آینده جوایز بیشتری در حوزه اقتصاد کلان اهدا شود.

جان کاکرین

دو خاطره کوتاه شخصی

سال‌ها پیش، زمانی که در جست‌وجوی شغل دانشگاهی بودم، یک اقتصاددان ارشد از من پرسید اقتصاددان محبوبم کیست. پاسخ دادم باب ‌هال؛ زیرا او روی مسائل بسیار متنوعی کار کرده بود و مقاله‌هایش همواره نوآورانه بودند. این پاسخ نزدیک بود باعث شود آن شغل را از دست بدهم!

باب همچنین در اینجا، در موسسه هوور، همکار بسیار خوبی برای من بوده است. برای مثال، یک‌بار هنگام بازگشت از یک سمینار، پرسشی اساسی مطرح کرد که مرا به مسیری انداخت که سرانجام به پژوهش گسترده‌ام درباره مازاد با شکل S منتهی شد؛ پژوهشی که نقشی مهم در کارآمد کردن نظریه مالی ایفا می‌کند.

مایک نیز محرک مهمی در مسیر من به‌سوی نظریه مالی بود. زمانی که هر دو در دانشگاه شیکاگو بودیم، درباره دشواری‌هایی که در مواجهه با پول‌گرایی داشتم با او صحبت کردم. او پیشنهاد کرد مقاله‌ای را که به‌تازگی نوشته بود بخوانم؛ پیش‌نویس اولیه مقاله‌ای با عنوان «تعیین‌پذیری سطح قیمت بدون کنترل یک متغیر کلان پولی».

خواندن مقاله‌های وودفورد آسان نیست؛ اما دانستن اینکه نکته‌ای که به دنبالش بودم در آن مقاله وجود دارد، انگیزه لازم را برای مطالعه‌اش به من داد. وودفورد بعدها از آنچه من ایمان حقیقی می‌دانم (یعنی نظریه مالی) فاصله گرفت؛ دلایلی که باید روزی از خودش بپرسم. بااین‌حال، آن مقاله و گفت‌وگویی که درباره‌اش داشتیم، برای من بسیار تعیین‌کننده بود.

سال‌ها بعد، مقاله‌ای با عنوان «تعین‌پذیری و شناسایی» نوشتم که تا حدی از برخی مسائل حل‌نشده در کتاب وودفورد انتقاد می‌کرد. مجله اقتصاد سیاسی از مایک خواست مقاله را داوری کند. او گزارشی مفصل، بیست‌صفحه‌ای و تک‌فاصله نوشت که در آن، تمام ایرادهایش را با جزئیات شرح داده بود. او مقاله را سرکوب نکرد و مانند برخی دیگر، آن را بی‌اهمیت نشمرد و کنار نگذاشت. من چند ماه صرف پاسخ‌گویی به تک‌تک نکات او کردم و در نتیجه، مقاله بسیار بهتر شد. فکر نمی‌کنم توانسته باشم مایک را قانع کنم، اما این همان شیوه تعامل میان پژوهشگران است.

ما می‌توانیم درباره مسائل بنیادی اختلاف‌نظر داشته باشیم، استدلال‌هایی دقیق و سنجیده در دفاع از دیدگاه خود مطرح کنیم و در عین حال، همکار و دوست باقی بمانیم. من این افتخار را داشته‌ام که بعدها لطف او را به شکلی مشابه جبران کنم.