به گزارش اقتصادنیوز به نقل از ایرنا، اظهارات «دونالد ترامپ» در کارزار انتخاباتی جمهوریخواهان در آریزونا روز ۱۵ اکتبر (پنجشنبه ۲۳ مهر) و سخنرانی او در یانگاستون اوهایو در ۱۲ اکتبر ۲۰۲۶، نشانهای از آشکار شدن شکاف میان انتظارات، انگیزهها و اهداف اولیه واشنگتن با واقعیتهای جنگ با ایران است؛ جنگی که پیامدهای آن از میدان نبرد فراتر رفته و اقتصاد جهانی، امنیت کشورهای منطقه و و حتی اقتصاد و سیاست داخلی آمریکا را تحت تاثیر قرار داده است.
ترامپ در هر دو این گردهماییها اعتراف کرد که «شاید در هدف قرار دادن رهبران ایران زیادهروی کردیم و باید در سطح اول یا دوم تنشآفرینی متوقف میشدیم» . در سخنرانی اوهایو حتی گفت که درباره جنگ میان اوکراین و روسیه خوشبین بوده و تصور میکرده که میتواند به زودی آن را پایان دهد. تکرار این سخنان حکایت از آن دارد که تصمیم هدف قرار دادن رهبر، فرماندهان و چهرههای مهم تصمیمگیر در ایران، نه تنها اهداف آمریکا را محقق نساخته بلکه به ادعای مقامات این کشور چالشهایی را هم برای واشنگتن رقم زده است. گرچه نمیتوان میان جنگ علیه ایران و جنگ روسیه و اوکراین شباهتی یافت اما یافتن نقطه مشترک تصورات رئیسجمهور آمریکا از این دو جنگ کار دشواری نخواهد بود؛ ترامپ با تصور و تحلیل و محاسبه اشتباه وارد معرکه جنگ مسکو و کییف شد و با همان تصور و سومحاسبه به ایران حمله کرد.
از اوکراین تا ایران؛ تکرار یک خطای محاسباتی
ترامپ پیش از بازگشت به کاخ سفید بارها ادعا کرده بود که اگر در زمان آغاز جنگ روسیه و اوکراین رئیسجمهور آمریکا بود، اجازه نمیداد این جنگ آغاز شود. ترامپ آنروزها خود را در قامت ناجی آمریکا و جهان معرفی میکرد که قادر است با تکیه بر قدرت ایالات متحده آمریکا و مهارت خود در تجارت، به بحرانهای جهان پایان دهد و پروندههای باز نظام بینالملل را ببندد. اما دستکم جنگ علیه ایران و درگیری نظامی میان اوکراین و روسیه نشان داد که وعدههای انتخاباتی پایان سریع یک جنگ و بازگشت به شعار «اول آمریکا» با آنچه در میدان روی میدهد و توان واقعی واشنگتن را مشخص میسازد؛ دو مسئله جدا و متفاوت هستند، روسیه در جنگ با اوکراین اهداف و محاسبات خود را دارد و حتی اوکراین هم با تمام تبعیت از آمریکا نمیتواند از منافع و خواستههای خود در این نبرد چشمپوشی کند.
تجاوز نظامی آغاز شده علیه ایران از سوی آمریکا و رژیم اسرائیل، در آغاز ورود به ماه هشتم؛ به بحرانی با تبعات عمیق انسانی، اقتصادی و امنیتی در منطقه و جهان تبدیل شده است. حمله به ایران، ۱۶۸ کودک دبستانی در میناب هرمزگان و هزاران تن از مردم ایران را به شهادت رساند. آسوشیتدپرس در سپتامبر ۲۰۲۶ گزارش داد که «هیئت حقیقتیاب سازمان ملل دلایل معقولی برای باور به مسئولیت آمریکا در برخی از این حملات یافته است؛ ارزیابی که دولت آمریکا آن را نپذیرفته است». نپذیرفتن این وقعیت اما چیزی از سنگینی جنایت را در ایران کم نمیکند و این بخشی از تبعات جنگ انتخابی رئیسجمهور آمریکاست، بخش دیگر اختلال در مسیرهای انرژی، سرایت ناامنی و درگیری در منطقه، افزایش هزینههای زندگی در ایران و حتی آمریکاست که هر روز گزارشهای متنوعی درباره پیامدهای آنها منتشر میشود. صندوق بینالمللی پول در گزارشهای بهار ۲۰۲۶ هشدار داد که تداوم اختلال در عرضه انرژی و ناامنی در تنگه هرمز میتواند رشد جهانی را کاهش و تورم را تشدید کند. در سناریوی پایه این نهاد، رشد جهانی سال ۲۰۲۶ به ۳.۱ درصد میرسید و در سناریوی شدیدتر، اختلال طولانیمدت انرژی میتوانست رشد را به حدود ۲ درصد کاهش دهد. این ارقام برآوردهای مشروط به سناریوهای آن زمان بودند، اما ابعاد خطر اقتصادی جنگ را نشان میدادند.
در اروپا، افزایش قیمت انرژی و نگرانی درباره تامین گاز، دولتها و مصرفکنندگان را تحت فشار قرار داده است. رویترز در ۱۲ اکتبر گزارش داد که اروپا با ذخایر نسبتاً پایین گاز و چشمانداز قیمتهای بالا مواجه است. اختلال در صادرات گاز طبیعی مایع از منطقه خلیج فارس نیز رقابت اروپا و آسیا برای تأمین انرژی را تشدید کرده است.
فایننشال تایمز هم گزارش داده که افزایش تورم و هزینه بهره بدهی دولت بریتانیا، فضای مالی دولت این کشور را محدودتر کرده است. در شرق آسیا و هند هم فشارهای ناشی از انرژی به سیاست اقتصادی منتقل شده است.
رویترز در اکتبر گزارش داد که بانک مرکزی هند در واکنش به فشارهای تورمی نرخ سیاستی خود را افزایش داده و تورم خردهفروشی این کشور در سپتامبر به ۵.۵۴ درصد رسیده است. هرچند عوامل داخلی نیز در این تحولات نقش دارند، جنگ و افزایش هزینه انرژی از عوامل تشدیدکننده فشارهای اقتصادی بودهاند.
آمریکا نیز از این پیامدها کنار نمانده است. افزایش قیمت سوخت، هزینههای نظامی و نگرانی درباره هزینه زندگی، جنگ را به موضوعی انتخاباتی تبدیل کرده است. نظرسنجی مشترک رویترز و ایپسوس در اکتبر نشان داد که ۷۸ درصد پاسخدهندگان سیاستهای ترامپ را در افزایش هزینههای زندگی موثر دانستهاند.
کشورهای منطقه هم با از تبعات محاسبات اشتباه ترامپ بیبهره نماندهاند. اظهارات امیر قطر در روزهای اخیر تنها نمونهای از آن است. «شیخ تمیم بن حمد آل ثانی» امیر قطر، روز سهشنبه ۲۱ مهر در سخنرانی سالانه خود در مجلس شورای این کشور گفت قطر و منطقه با رخدادهایی کمسابقه روبهرو شدند. بسته شدن تنگه هرمز و خسارت در راسلفان باعث توقف بخش مهمی از صادرات قطر شد. قطر حدود یکپنجم تجارت گاز طبیعی مایع جهان را تأمین میکند و هر آسیب به این بخش، ناگزیر بازارها و مصرفکنندگان را تحت تأثیر قرار میدهد.
آشوب در منطقه، درگیریهای یک دهه گذشته میان عربستان و یمن را هم تشدید کرده و این پرسش را بار دیگر مطرح میکند که آیا نظم و ثبات جدید در غرب آسیا که ترامپ آن را به کشورهای منطقه وعده داده بود، محقق شده است؟
این موارد تنها بخشی از پیامدهای روشن اقدامات ترامپ هستند که همچنان درباره آنها مبهم، متناقض و عجیب موضعگیری میکند. این جنگ قرار بود امنیت آمریکا را تقویت کند اما اکنون هزینههای اقتصادی و سیاسی دولت برخاسته از حزب جمهوریخواه را چنان افزایش داده است که در آستانه انتخابات میاندورهای سوم نوامبر، ترامپ باید برای اعضای این حزب که در حال باختن کرسیها به رقیب هستند؛ توضیح دهد که چرا جنگی که انتظار میرفت سریع و قاطع باشد، برای شعار اول آمریکا باشد و ایران را وادار به تسلیم کند؛ همچنان ادامه دارد، بر قیمت انرژی، زندگی خانوارها و اعتماد عمومی اثر میگذارد و پس از هشت ماه درباره آن با عبارت «بهتر بود» سخن میگوید.
چرا ترامپ وارد جنگ شد؟
«شاید بهتر بود در ترور رهبران ایران زیادهروی نمیکردیم»، دیباچه کتابی است که با تداوم شرایط موجود و بنبست ترجیحی آمریکا، میتواند فصلهای متنوعی هم داشته باشد؛ «شاید بهتر بود تاسیسات هستهای تحت نظارت آژانس در ایران را بمباران نمیکردیم»، «شاید بهتر بود محاصره زمینی و هوایی و دریایی ایران را تشدید نمیکردیم»، «شاید بهتر بود کودکان میناب و ملوانان ناو دنا را با موشک هدف قرار نمیدادیم»، برخی از این شایدهایی که به اعتراف ضمنی به اشتباه در تصمیم ابتدایی تفسیر میشود؛ با آشکار شدن اشتباهات و تبعات آن تصمیمها، آشکار یا پنهان اعلام خواهد شد؛ از آن رو که بمباران تاسیسات هستهای ایران دانش تهران در این زمینه را از بین نبرده است، ترور رهبر صاحب فتوای حرمت سلاح هستهای، بحثهایی درباره حرکت به سمت خروج از NPT را در جامعه ایران جدیتر کرده است. بمباران مدرسه، ناوغیرنظامی، ورزشگاه و همه خانههای غیرنظامی، نه تنها مردم ایران را علیه نظام سیاسی تحریک نکرده بلکه به عاملی برای انسجام ملی هم تبدیل شده است.
انگیزههایی که ترامپ را به این اشتباه کشاند و رساند همچنان یکی از مهمترین مباحث تحلیلی بوده و دامنه آن از جاهطلبیهای شخصی وی تا تهییج و تشویق نخستوزیر رژیم اسرائیل گسترده است. تحلیل منتشرشده در موسسه لووی استرالیا استدلال میکند که ترامپ در آغاز سال ۲۰۲۶ به دنبال ثبت یک دستاورد تاریخی در سیاست خارجی بود؛ دستاوردی که دولتهای پیشین آمریکا نتوانسته بودند به آن دست یابند. خروج او از برجام در سال ۲۰۱۸ و بازگشت به سیاست فشار حداکثری نیز نشان میداد که او رویکرد دولت اوباما را برای مهار ایران ناکافی میداند.
از این منظر، تضعیف تعیینکننده ساختار قدرت ایران میتوانست برای ترامپ فرصتی باشد تا خود را رئیسجمهوری معرفی کند که توانسته است پروندهای چنددهساله را حل کند. اما این اعتمادبهنفس تاجرمابانه آمریکا در عالم سیاست و نظام بینالملل نتیجه نداد. ترامپ و این جاهطلبی، بستری نادر برای «بنیامین نتانیاهو» نخستوزیر رژیم اسرائیل بود که سالها با انواع اتهامات تلاش میکرد روسای جمهور آمریکا در جنگ علیه ایران درگیر کند؛ کاری که در دوران مسئولیت بایدن و اوباما موفق به آن نشده بود.
ترامپ با کمال میل بازی در سناریوی نتانیاهو را پذیرفت، سناریویی که ترور رهبران و فرماندهان ایران مهمترین بخش آن بود و رئیسجمهور آمریکا در حال حاضر، دقیقا از همان بخش ناراضی است. میان تهییج نتانیاهو نباید از نقش تشویقهای چهرههای تندروهای کابینه ترامپ هم چشم پوشید؛ شخصیتهایی چون «پیت هگست» وزیر جنگ و «مارکو روبیو» وزیر خارجه، از چهرههای برجسته رویکرد سختگیرانه دولت ترامپ در قبال ایران بودهاند که تاثیری پررنگ بر تصمیمات ترامپ داشته و دارند که حتی ارزیابیهای کلان نهادهای امنیتی و اطلاعاتی آمریکا هم مانع تداوم جنگطلبی آنها نشد.
گزارش واشنگتنپست در مارس ۲۰۲۶ درباره ارزیابی محرمانه شورای ملی اطلاعات آمریکا نشان داد که نهادهای اطلاعاتی احتمال میدادند حتی حمله گسترده نیز به برکناری سریع ساختار سیاسی و نظامی ایران منجر نشود. این ارزیابی با برخی اظهارات علنی ترامپ درباره امکان تغییر سریع ساختار قدرت ایران تفاوت داشت.
در نهایت تساهل و سومحاسبه ترامپ درباره تغییر سریع نظام سیاسی در ایران یکی از انگیزههای حمله بود اما این تساهل هم ریشه در شناخت ناکافی جامعه ایران و مردم داشت. پیش از حمله به ایران، ترامپ در عملیاتی غیرقانونی رئیسجمهور قانونی ونزوئلا را ربود و تقریبا جز چند پیام اعتراضی از سوی برخی کشورها، با واکنشی مواجه نشد و این تصور در او تقویت شد که میتوان با ضربات نظامی و حذف رهبران، ساختار سیاسی کشور هدف را بهسرعت تغییر داد، این تصور اما در ایران باطل شد. ایران از نظر تاریخ سیاسی، ساختارهای امنیتی، ظرفیت نظامی، موقعیت جغرافیایی و نقش منطقهای با ونزوئلا تفاوتهای اساسی داشت.
آکسیوس و واشنگتنپست در تحلیلهای خود به این نکته اشاره کردهاند که تضعیف رهبران ایران لزوماً به فروپاشی حکومت یا ظهور نیرویی سازگار با خواستههای آمریکا منجر نمیشود. شناخت جامعه نیز به همین اندازه اهمیت دارد؛ فشار خارجی ممکن است نارضایتی داخلی را افزایش دهد، اما میتواند احساس تهدید ملی و مخالفت با مداخله خارجی را نیز تقویت کند.
آیا ترامپ از راه رفته بازمیگردد؟
فرار از تبعات واقعیت «شاید بهتر بود» تیم ترامپ را به مواضع و اظهارات انتزاعی چون جنگ تمدنی سوق داده است اما آیا این روند برای ترامپ نتیجه بخش خواهد بود؟ رئیسجمهور آمریکا در حال حاضر و با وجود تمام واقعیاتی که جنگ بر او تحمیل کرده با دو مسیر روبهرو است؛ بازنگری در فرضهای اولیه و حرکت به سوی توافقی قابل اجرا، یا ادامه تقابل با این امید که فشار بیشتر سرانجام ایران را وادار به پذیرش خواستههای واشنگتن کند.
ترامپ یک بار با سو محاسبه درباره جنگ با ایران، آمریکا و بخش بزرگی از جهان را درگیر بحرانی پرهزینه کرده است. اکنون سخنان او درباره زیادهروی احتمالی در هدف قرار دادن رهبران ایران، این پرسش را پیش میکشد که آیا آماده است از تصمیمهای پیشین خود بازگردد یا خطای نخست را با تصمیمهایی تازه و خطرناکتر ادامه خواهد داد.
راه خروج از این بحران، برخلاف ادعای ترامپ، در انکار توانایی ایران برای مذاکره نیست. ایران میتواند درباره منافع و نگرانیهای خود مذاکره کند و پیشنهاد ارائه دهد؛ همانگونه که تجربهها گذشته نشان داد اما توافق پایدار به تضمینهای معتبر، پذیرش تعهدات متقابل و حداقلی از اعتماد نیاز دارد.
آزمون واقعی ترامپ این است که آیا میتواند میان قدرت نظامی و نتیجه سیاسی تمایز بگذارد و بهجای تلاش برای تحمیل خواستههای حداکثری، راهی عملی برای پایان دادن به جنگ پیدا کند. قدرت نظامی شاید بتواند شرایط میدان را تغییر دهد اما بهتنهایی نمیتواند اراده سیاسی یک کشور را تعیین کند؛ این همان واقعیتی است که تجربه اوکراین و جنگ ایران بار دیگر پیش روی رئیسجمهور آمریکا قرار داده است.