به گزارش اقتصادنیوز، صدیقه نژادقربان در شماره 647 هفته نامه تجارت فردا نوشت: اوتا شیک در ۱۱ سپتامبر ۱۹۱۹ در پلزن چکسلواکی متولد شد و بعدها به معمار اصلی اصلاحات اقتصادی «بهار پراگ» تبدیل شد. هدفش این بود که عناصر بازار را وارد اقتصاد برنامهریزیشده کند، کنترل قیمتها را کاهش دهد و به بنگاهها استقلال بیشتری بدهد، بدون اینکه الزاماً نظام سوسیالیستی را بهطور کامل کنار بگذارد که در این راه شکست خورد. اوتا شیک خیلی زود به این نتیجه رسید که اصلاح اقتصادی بدون اصلاح سیاسی دوام نمیآورد. او در دهه ۱۹۶۰ استدلال میکرد که اقتصاد چکسلواکی زیر بار برنامهریزی متمرکز، قیمتهای دستوری و کنترل بنگاهها گرفتار رکود و ناکارآمدی شده است. در سال ۱۹۶۸، با قدرت گرفتن الکساندر دوبچک، شیک معاون نخستوزیر شد و بخش اقتصادی برنامه اصلاحات بهار پراگ را طراحی کرد. اما حمله نیروهای پیمان ورشو در آگوست همان سال عملاً این تجربه را متوقف کرد. چرا اوتا شیک معتقد بود اصلاح اقتصادی بدون اصلاح سیاسی ممکن نیست؟
پاسخ این پرسش را باید در مسیر فکری جستوجو کرد که شیک طی سه دهه طی کرد؛ مسیری که از یک مارکسیست معتقد آغاز شد و به منتقدی رسید که درنهایت به این نتیجه رسید نظامی که در آن حزب واحد نظارت کامل بر منابع، قیمتها و سرنوشت بنگاهها را در دست دارد، هرگز نمیتواند اصلاحات بازار را تا انتها تحمل کند.
از بوهمیا تا اردوگاه کار اجباری
شیک در خانوادهای متوسط در پلزن بزرگ شد. جوانی او همزمان با اشغال چکسلواکی بهدست آلمان نازی بود و او بهدلیل فعالیت در گروههای مقاومت دستگیر و روانه اردوگاه کار اجباری موتهاوزن شد. این تجربه تلخ، مانند بسیاری از همنسلانش، او را به سمت آرمانهای چپ و باور به عدالت اجتماعی سوق داد. پس از جنگ، به حزب کمونیست چکسلواکی پیوست و تحصیلات اقتصادی خود را در پراگ ادامه داد. برخلاف بسیاری از اقتصاددانان رسمی بلوک شرق که صرفاً مجری آموزههای رسمی مارکسیسم-لنینیسم بودند، شیک از همان ابتدا نگاهی تحلیلی و انتقادی به کارکرد واقعی اقتصادهای برنامهریزیشده داشت.
در دهه ۱۹۵۰، شیک در موسسه اقتصاد آکادمی علوم چکسلواکی مشغول به کار شد و بهتدریج به یکی از برجستهترین چهرههای علمی کشور در حوزه اقتصاد بدل شد. اما آنچه او را از همکارانش متمایز میکرد، مشاهده دقیق او از شکاف روزافزون میان وعدههای رسمی نظام برنامهریزی متمرکز و واقعیت رکود، کمبود کالا و افت بهرهوری در کارخانهها بود. او به این جمعبندی رسید که مشکل فقط در اجرای ضعیف برنامهها نیست، بلکه در منطق درونی خود نظام برنامهریزی متمرکز نهفته است.
اقتصاد در قفس
برای درک ایده اوتا شیک، باید از جایی شروع کرد که او از آن فاصله گرفت: «اقتصاد دستوری شوروی». شیک در آغاز، مخالف این نظام نبود و پس از جنگ جهانی دوم نیز از برنامهریزی متمرکز و الگوی اقتصادی شوروی دفاع میکرد. مسیر فکری او زمانی تغییر کرد که فاصله میان آنچه روی کاغذ برای اقتصاد نوشته میشد و آنچه در کارخانهها و بازار رخ میداد، دیگر قابل چشمپوشی نبود. چکسلواکی که پیش از جنگ یکی از صنعتیترین اقتصادهای اروپا بود، در دهه ۱۹۶۰ با کاهش رشد، ناکارآمدی، کمبود و افت توان رقابت روبهرو شد.
مشکل از نگاه شیک فقط کمبود منابع نبود. در اقتصاد برنامهریزیشده، تصمیم درباره اینکه چه چیزی و با چه مقدار تولید شود، با چه قیمتی به فروش برسد و منابع چگونه میان بنگاهها توزیع شود، در فاصلهای دور از تولیدکننده و مصرفکننده گرفته میشد. مدیر کارخانه الزاماً با این پرسش مواجه نبود که «مشتری چه میخواهد»، پرسش اصلی این بود که «برنامه چه میگوید».
اینجا بود که شیک به مسئلهای بنیادیتر رسید: اگر قیمتها نتوانند کمیابی، تقاضا و هزینه واقعی تولید را منعکس کنند، برنامهریز مرکزی چگونه میتواند درباره هزاران تصمیم اقتصادی درست عمل کند؟ هرچه اقتصاد پیچیدهتر میشد، این تصور که یک مرکز میتواند اطلاعات پراکنده میان میلیونها مصرفکننده، کارگر و بنگاه را بهتر از خود آنها جمعآوری و پردازش کند، برای شیک غیرواقعیتر بهنظر میرسید.
ایده مرکزی شیک این بود که برنامهریزی متمرکز و بازار الزاماً در تضاد کامل با یکدیگر نیستند. او میخواست مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید حفظ شود، اما در کنار آن از مکانیسم قیمتها و برخی سازوکارهای بازار برای تخصیص کارآمدتر منابع استفاده شود. به این ترتیب، بازار برای او نه جایگزین سوسیالیسم، بلکه ابزاری برای کارآمدتر کردن آن بود؛ راهی برای اینکه اقتصاد نه در کنترل کامل دولت گرفتار بماند و نه ناچار شود یکباره به سرمایهداری بازار آزاد روی بیاورد.
در عمل، این نگاه بهمعنای تغییر جایگاه بنگاهها بود. شیک از استقلال بیشتر مدیران در تصمیمگیری درباره تولید، سرمایهگذاری و نیروی کار، کاهش نظارت مستقیم دولت و اصلاح نظام قیمتها دفاع میکرد. کارخانه نباید فقط مجری دستور وزارتخانه میبود؛ باید میتوانست درباره فعالیت اقتصادی خود تصمیم بگیرد و در برابر نتیجه آن نیز پاسخگو باشد. مصرفکننده نیز باید از دریافتکننده کالاهای تعیینشده به انتخابکنندهای با قدرت بیشتر تبدیل میشد.
این اصلاحات از سال ۱۹۶۵ بهصورت آزمایشی در بخشهایی از اقتصاد چکسلواکی اجرا شد و در سال ۱۹۶۷ به مرحلهای مهمتر رسید. اما بهزودی روشن شد که اصلاح اقتصادی با مانعی فراتر از مسائل اقتصادی روبهروست. استقلال بنگاهها بهمعنای کاهش اختیار دستگاههای برنامهریزی مرکزی بود و مدیران و کارگزارانی که سالها در چهارچوب اقتصاد متمرکز فعالیت کرده بودند، به آسانی حاضر به واگذاری این اختیار نبودند.
اینجا بود که شیک به تناقض اصلی اصلاحات پی برد. اگر قرار بود مدیر کارخانه درباره تولید و سرمایهگذاری تصمیم بگیرد، باید بخشی از اختیار مرکز به او واگذار میشد. اگر قیمتها قرار بود اطلاعات واقعیتری درباره اقتصاد منتقل کنند، نمیشد همه آنها را از بالا تعیین کرد. و اگر مصرفکننده قرار بود انتخاب کند، باید امکان انتخاب واقعی وجود میداشت.
بنابراین مسئله فقط تغییر قیمتها یا مقررات اقتصادی نبود؛ مسئله این بود که چه کسی حق تصمیمگیری دارد. شیک در دهه ۱۹۶۰ به یکی از مهمترین چهرههای اصلاح اقتصادی چکسلواکی تبدیل شد. در سال ۱۹۶۱ ریاست موسسه اقتصاد آکادمی علوم چکسلواکی را بر عهده گرفت و در سال ۱۹۶۲ به عضویت کمیته مرکزی حزب کمونیست درآمد. او بعدها ریاست کمیسیون اصلاحات اقتصادی دولت و حزب را نیز بر عهده گرفت. با جدیتر شدن اصلاحات، مقاومت در ساختار حزبی نیز بالا گرفت؛ زیرا اصلاح اقتصادی بهتدریج بخشی از قدرتی را هدف میگرفت که نظام برنامهریزی متمرکز در اختیار دستگاههای مرکزی قرار داده بود.
شیک از همین تجربه به این نتیجه رسید که اقتصاد و سیاست را نمیتوان بهسادگی از یکدیگر جدا کرد. بازار فقط مجموعهای از قیمتها نبود؛ استقلال بنگاه، انتخاب مصرفکننده و پاسخگویی مدیران، همگی به فضایی نیاز داشتند که در آن تصمیمگیری از انحصار مرکز خارج شود.
به این ترتیب، اصلاح اقتصادی برای شیک به مسئلهای سیاسی تبدیل شد. در دسامبر ۱۹۶۷، در حالیکه بحران درون حزب کمونیست تشدید شده بود، او آشکارتر از گذشته از تغییرات بنیادین سخن گفت. چند هفته بعد، الکساندر دوبچک به رهبری حزب رسید و در آوریل ۱۹۶۸ شیک معاون نخستوزیر شد و مسئولیت بخش اقتصادی برنامه اصلاحات را عهدهدار شد.
بهار پراگ و لحظه اوج
با روی کار آمدن الکساندر دوبچک در ژانویه ۱۹۶۸ و آغاز دورهای که به «بهار پراگ» و شعار «سوسیالیسم با چهره انسانی» شهرت یافت، شیک در مقام معاون نخستوزیر مسئول امور اقتصادی شد. این لحظه اوج تلاش فکری و سیاسی او بود؛ فرصتی که در آن میتوانست ایدههای نظریاش را به سیاست دولتی تبدیل کند. برنامه اصلاحات اقتصادی او که در بهار و تابستان ۱۹۶۸ تدوین شد، گستردهتر از تجربههای پیشین بود و شامل آزادسازی گستردهتر قیمتها، بازتعریف نقش وزارتخانههای برنامهریزی و گشایش نسبی بهسوی تجارت خارجی میشد.
اما نکته کلیدی این بود که شیک بهتدریج دریافته بود این اصلاحات اقتصادی نمیتواند بدون تغییرات موازی در نظام سیاسی به سرانجام برسد. اصلاحات دوبچک همزمان شامل کاهش سانسور، بازگشایی نسبی فضای مطبوعات، و تساهل بیشتر نسبت به بحثهای سیاسی بود. شیک این پیوند را ضرورتی ساختاری میدانست؛ بدون آزادی اطلاعات، بدون امکان نقد علنی تصمیمات اقتصادی، و بدون سازوکارهای پاسخگویی سیاسی، هیچ اصلاح اقتصادی نمیتوانست از سلطه بوروکراسی حزبی مصون بماند. به بیان دیگر، بازار به شفافیت نیاز دارد و شفافیت در گرو آزادی بیان و مطبوعات است، و اینها بهنوبه خود نظام تکحزبی را به چالش میکشند.
در شب ۲۰ تا ۲۱ آگوست ۱۹۶۸، نیروهای پیمان ورشو به رهبری اتحاد جماهیر شوروی به چکسلواکی حمله کردند تا به بهار پراگ پایان دهند. این تهاجم عملاً تمام برنامههای اصلاحی شیک را متوقف کرد. او که در آن زمان در یوگسلاوی بهسر میبرد، تصمیم گرفت به کشور بازنگردد و به تبعید رفت. رهبران جدید چکسلواکی، زیر فشار مسکو، بهسرعت اصلاحات را وارونه کردند و نظام برنامهریزی متمرکز بهطور کامل بازگردانده شد. دورهای که به «عادیسازی» شهرت پیدا کرد، هرگونه بازمانده استقلال بنگاهها و آزادی نسبی مطبوعات را از بین برد.
شکست بهار پراگ، شکست شخصی شیک نیز بود. او که تلاش کرده بود ثابت کند سوسیالیسم و بازار میتوانند در کنار هم، در یک نظام سیاسی اصلاحشده، اما همچنان سوسیالیستی زندگی کنند، شاهد بود که نظام سیاسی موجود، حتی در برابر اصلاحات محتاطانه، تاب نیاورد. این تجربه او را به بازنگری عمیق در مبانی فکریاش واداشت.
شیک پس از تبعید در سوئیس ساکن شد و به استادی دانشگاه سن گالن رسید و تا پایان عمر به تدریس و پژوهش ادامه داد. در این دوره، تفکر او دستخوش تحولی مهم شد. اگر در دهه ۱۹۶۰ او هنوز امیدوار بود بتوان سوسیالیسم بازار را در چهارچوب مالکیت اجتماعی و حکومت حزب کمونیست پیاده کرد، تجربه تلخ ۱۹۶۸ او را به این نتیجه رساند که چنین ترکیبی در عمل ناپایدار است. او در آثار بعدیاش، بهویژه در کتاب «سوسیالیسم بشردوستانه در آزمون واقعیت»، بهروشنی نوشت که تجربه بهار پراگ نشان داد اصلاح اقتصادی، بهمحض آنکه از حد معینی فراتر رود، الزاماً به مطالبه اصلاح سیاسی میانجامد؛ و نظامهای تکحزبی، بهطور ذاتی، قادر به تحمل چنین مطالبهای نیستند، زیرا تداوم آن بهمعنای از دست دادن انحصار قدرت است.
شیک در سالهای پایانی زندگی فکریاش به مفهوم «راه سوم» بازگشت، اما این بار با معنایی متفاوتتر و محتاطتر. او دیگر بهدنبال حفظ چهارچوب سوسیالیستی نبود، بلکه بهدنبال نظامی بود که عناصر کارآمد اقتصاد بازار را با برخی سازوکارهای تامین اجتماعی و مشارکت کارگری ترکیب کند، اما این بار در بستر یک نظام سیاسی چندحزبی و دموکراتیک. بهعبارت دیگر، «راه سوم» برای شیک متاخر، دیگر راهی میان برنامهریزی متمرکز و بازار سرمایهداری نبود، درواقع، ترکیبی از دموکراسی سیاسی و اقتصاد بازار اجتماعی بود؛ چیزی نزدیکتر به الگوهای اروپای غربی نظیر آلمان غربی دوران پس از جنگ تا الگوی شوروی یا حتی مدل یوگسلاوی خودگردان.
شکست ۱۹۶۸ شیک را از فکر اصلاح سوسیالیسم منصرف نکرد، اما نگاهش به این مسئله تغییر کرد. او در تبعید دیگر فقط درباره چگونگی کارآمدتر کردن اقتصاد برنامهریزیشده نمیاندیشید. پرسش بزرگتر برایش این بود که آیا میتوان آزادی اقتصادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی را در یک چهارچوب واحد جمع کرد؟
در کتاب «راه سوم: نظریه مارکسیسم- لنینیسم و جامعه صنعتی مدرن» که در سال ۱۹۷۲ منتشر شد، شیک از ایدهای گستردهتر دفاع کرد. او هم اقتصاد سرمایهداری و هم نظام متمرکز شوروی را دارای کاستیهایی میدانست و بر ترکیبی از سازوکار بازار، تنظیم کلان اقتصادی و دموکراتیزه کردن تصمیمگیری تاکید میکرد. در نگاه جدید شیک، بازار دیگر یک ابزار موقت برای نجات سوسیالیسم نبود.
بازار بخشی ضروری از نظام اقتصادی بود. او استدلال میکرد حذف بازار، مصرفکننده را در برابر تولیدکننده ضعیف میکند و انگیزه بنگاهها برای افزایش کیفیت، انعطافپذیری و کارایی را کاهش میدهد. درعینحال، بازار بدون نظارت نیز نمیتوانست پاسخگوی همه نیازهای اجتماعی باشد. ازاینرو، شیک از نوعی برنامهریزی کلان دموکراتیک، سیاستهای ضدانحصار و دخالت دولت برای حفظ تعادل میان نیازهای بازار و نیازهای اجتماعی دفاع میکرد. اینجا بود که «راه سوم» شیک از اصلاح سوسیالیسم به طرحی برای اقتصاد دموکراتیک نزدیک شد.
چرا بازار بدون دموکراسی دوام نمیآورد؟
اهمیت شیک در تاریخ اندیشه اقتصادی فراتر از تجربه کوتاه بهار پراگ است. او یکی از نخستین اقتصاددانان درونسیستمی بلوک شرق بود که بهطور مستقل و بر پایه مشاهده تجربی، به نقاط ضعف ساختاری برنامهریزی متمرکز پی برد؛ نقدی که بعدها از سوی اقتصاددانان دیگری مانند یانوش کورنای در مجارستان با مفهوم «اقتصاد کمبود» بسط داده شد. کارهای شیک همچنین بر نسل بعدی اصلاحطلبان اقتصادی در بلوک شرق، از جمله کسانی که در دهه ۱۹۸۰ الگوهای مشابهی را در مجارستان و تا حدی در اتحاد جماهیر شوروی دوران گورباچف دنبال کردند، تاثیر گذاشت. برخی تحلیلگران حتی بر این باورند که اصلاحات دنگ شیائوپینگ در چین، هرچند از مسیری متفاوت، درنهایت به همان پرسش بنیادین شیک رسید: چگونه میتوان کارایی بازار را بدون از دست دادن کنترل حزبی به دست آورد؟ پاسخ چین در کوتاهمدت متفاوت از پاسخ اروپای شرقی بود، اما پرسش زیربنایی همان بود.
بااینحال، درس نهایی زندگی فکری شیک، درسی بدبینانهتر از آنچه در جوانی تصور میکرد بود. تجربه او نشان داد که بازار، برای عملکرد درست، به چیزی بیش از آزادسازی قیمتها نیاز دارد: نیاز به شفافیت اطلاعاتی، حقوق مالکیت قابل اتکا، امکان ورود و خروج آزاد بنگاهها، و از همه مهمتر، سازوکارهایی برای پاسخگویی سیاسی که تصمیمگیرندگان اقتصادی را از فشار بوروکراسی حزبی مصون نگه دارد. هیچیک از این عناصر در غیاب یک نظام سیاسی باز و رقابتی بهطور پایدار شکل نمیگیرد. به همین دلیل، اوتا شیک نتوانست سوسیالیسم را نجات دهد. او حتی فرصت پیدا نکرد تا الگوی اقتصادی خود را در مقیاس کامل اجرا و نتیجه آن را مشاهده کند. تانکها پیش از آنکه بازار و برنامه بتوانند در یک نظام تازه به تعادل برسند، خیابانهای پراگ را پر کردند. بااینحال، شکست سیاسی پروژه بهمعنای بیاهمیت بودن پرسش اقتصادی آن نبود.
شیک از نسلی از اقتصاددانان بود که در میانه جنگ سرد تلاش کردند از دوگانه ساده «بازار یا دولت» عبور کنند. او ابتدا میخواست بازار را در خدمت سوسیالیسم قرار دهد و بعدتر به این نتیجه رسید که بازار بدون دموکراسی و نهادهای محدودکننده قدرت سیاسی نیز نمیتواند کاری از پیش ببرد.