به گزارش اقتصادنیوز به نقل از خبرآنلاین، سید جلال ساداتیان، دیپلمات بازنشسته و مدیرکل پیشین شرق آسیای وزارت امور خارجه، معتقد است اگرچه چین از فرصتهای اقتصادی و دیپلماتیک ناشی از افول حضور آمریکا در منطقه استقبال میکند و در برابر تحریمها و فشارهای بینالمللی علیه ایران ایستاده است، اما در مقطع کنونی به دنبال مدیریت اختلافات و متقاعد کردن کشورهای عربی منطقه برای پیوستن به یک وفاق و ساختار امنیت جمعی بومی است؛ روندی که میتواند هزینه دخالت قدرتهای فرامنطقهای را به شدت کاهش دهد.
متن کامل گفتگو با سید جلال ساداتیان در ادامه می خوانید؛
به عنوان سوال نخست، به اعتقاد شما رویکرد فعلی چین در شرایطی که ایران در جنگ قرار دارد و مورد تجاوز قرار گرفته چیست و پکن دقیقاً چه ابزارهایی برای کمک به ایران در اختیار دارد؟
آن چیزی که من از قضیه متوجه میشوم و امروزه همه ناظران هم به آن اذعان دارند، این است که در رابطه با رقابت کلان میان چینیها و آمریکاییها، این جنگ اخیر و شرایطی که پیش آمده، در مجموع بسیار به نفع چین تمام شد. به این معنا که پکن از یکسو توانست بعد از موفقیتهای بزرگ اقتصادی، یک چهره بسیار فعال دیپلماتیک از خودش در صحنه بینالمللی مطرح کند، و از سوی دیگر از نظر اقتصادی هم وقتی منطقه خاورمیانه تا حدی از حضور پررنگ آمریکا خالی میشود، زمینه برای پر کردن این خلاء توسط چین به شدت افزایش پیدا میکند.
منتها نکته مهم اینجاست که چین خیلی عریان وارد صحنه رقابت مستقیم با آمریکا نشد؛ چرا که مجموعهای از درهمتنیدگیهای عمیق اقتصادی با آمریکاییها دارد که نمیخواهد آنها را کاملاً خراب کند، اما در عین حال میخواهد بیشترین بهره و امتیاز را از این شرایط ببرد.
در همین رابطه، موضوع نقشآفرینی غیرمستقیم چین را هم میتوانیم در ماجرای تفاهمنامه اسلامآباد به وضوح شاهد باشیم. درست است که در ابتدا پاکستان، مصر، ترکیه و شاید تا حدی عربستان ابتکار عمل را شروع کردند، اما وقتی ماموریت به پاکستان داده شد، اسلامآباد اول مواضعش را با چینیها هماهنگ کرد و بعد وارد چانهزنی شد. در نتیجه، یک وجهه ممتاز دیپلماتیک، سیاسی و بینالمللی هم برای چینیها فراهم شد.
چین تلاش کند اعراب منطقه را برای پیوستن به توافقات امنیت جمعی متقاعد کند
با توجه به تحولات اخیر و حملات متقابل صورتگرفته، چین در این مقطع چگونه میتواند در سطح منطقهای و دوجانبه به ایران کمک کند؟
در حال حاضر، بعد از جنگ ۴۰ روزه و توافقات پاکستان و سپس تبادل حملاتی که مجدداً میان ایران و آمریکاییها صورت گرفت، یک نکته بسیار مهمتر از بحثهای گذشته مطرح است؛ و آن هم اتفاقاتی است که پیرامون پیمان مکه رخ داد و پشت سر آن تلاشهایی صورت گرفت تا توافق مربوط به تنگه هرمز میان ایران و عمان با حضور سایر کشورهای منطقه دوشنبه هفته گذشته در نشست صلاله عمان اعلام بشود.
کلیات آنچه تا کنون مشخص شده (اگرچه هنوز متن کامل آن منتشر نشده) این است که ایران حاکمیت کامل خودش را در این منطقه اعمال کند و عمانیها هم در بخشی از قضیه نقش داشته باشند، اما حاکمیت در کل با ایران باشد. اگر عربستان سعودی در واپسین لحظات عقبنشینی نمیکرد، قاعدتاً مجموعه کشورهای شورای همکاری خلیج فارس به همراه سایر کشورهایی که روابط گرمتری با عربستان دارند، این حاکمیت را تصریحاً تایید میکردند.
چینیها پیش از این سابقه بسیار موفقی در بهبود و عادیسازی روابط میان ایران و عربستان داشتند؛ زمانی که شهید علی شمخانی به پکن رفت و متعاقب آن سفارت عربستان در تهران بازگشایی شد. این بار هم به نظر من میرسد که این بعد از نقشآفرینی چین، یعنی میانجیگری منطقهای، پررنگتر از سایر وجوه باشد.
البته مطرح شده که در جریان جنگ هم کمکهایی داشتهاند، اما در بعد اقتصادی، پکن صریحاً در مقابل تحریمهای یکجانبه آمریکا ایستاد و گفت ما این تحریمها را قانونی نمیدانیم و با آنها همراهی نکردند. در ابعاد دیپلماتیک و در مجامع بینالمللی بهخصوص شورای امنیت و آژانس بینالمللی انرژی اتمی هم وقتی آمریکاییها و تروئیکای اروپایی تلاش کردند قطعنامهای علیه ما بگیرند تا مکانیسم اسنپبک (بازگشت تحریمها) یا قطعنامههای گذشته را فعال کنند، چین و روسیه محکم ایستادند و اعلام کردند این اقدام غیرقانونی است. بنابراین، تمام این کمکهای اقتصادی و دیپلماتیک سر جای خود محفوظ و حائز اهمیت است، اما در این مقطع خاص به نظر میرسد از چینیها خواسته شود که عربستان و سایر کشورهای عربی منطقه را متقاعد کنند تا به این پیمان یا توافق منطقهای (میان ایران و عمان) بپیوندند که اگر این اتفاق بیفتد، یک وفاق واقعی در منطقه ایجاد خواهد شد.
ایجاد اتحادیه منطقهای، جلوی نفوذ اسرائیل و خلاء ناشی از خروج آمریکا را میگیرد
اصولاً چرا موضوع وفاق منطقهای و همزیستی مسالمتآمیز در خلیج فارس تا این اندازه برای چینیها دارای اهمیت است؟
ببینید، تمام این دعواها و اختلافاتی که در گذشته ایجاد شده بود، برای این بود که قدرتهای مداخلهگر با اختلافافکنی، بر منطقه حاکمیت داشته باشند. اسرائیل و آمریکا دائماً منطقه را تحریک میکردند، به این کشورها سلاح میفروختند و با ایجاد ایرانهراسی، همه را میترساندند.
حال اگر این وفاق منطقهای شکل بگیرد (که البته جمهوری اسلامی ایران نیز در مقاطع مختلف مثل زمان آقای خاتمی، یا پیشنهادهای بعدی توسط آقای ظریف و حتی پیشنهادهایی که خود بنده قبل از جنگ ۴۰ روزه مطرح کردم مبنی بر همکاری کشورهای شورای همکاری خلیج فارس به علاوه ایران، مصر، پاکستان و ترکیه) موجب میشود تا کشورهای منطقه به این نتیجه برسند که امنیت، درونزا است.
وقتی ۵ یا ۶ کشور اصلی و در نهایت بیش از ۱۵ کشور منطقه با هم همگرایی داشته باشند، نقاط اشتراک آنها بسیار بیشتر از واگراییها خواهد شد. اروپاییها با آن همه سابقه جنگ و واگرایی، در نهایت توانستند اتحادیه اروپا را شکل دهند؛ چرا کشورهای این منطقه نتوانند یک اتحادیه منطقهای داشته باشند؟ ظرفیتهای فوقالعادهای در منطقه وجود دارد که اگر این همکاری شکل بگیرد، بسیاری از اختلافات را کاهش میدهد، جلوی نفوذ و تحرکات رژیم صهیونیستی را میگیرد و خلاء ناشی از خروج یا جمعآوری پایگاههای آمریکا را به بهترین شکل پر میکند.
آمریکای ترامپ دیگر وزنه و جایگاه حاکم مطلق منطقه را ندارد
اگر قرار باشد چنین ساختار امنیت جمعی با پشتیبانی چین یا روسیه در خاورمیانه اجرا شود، طبعاً آمریکاییها به شدت با آن مخالفت خواهند کرد؛ آیا آنها توان کارشکنی دارند؟
طبیعتاً همینطور است و آمریکاییها چون احساس میکنند نقش و نفوذشان کم میشود مخالفت خواهند کرد، اما نکته اینجاست که آمریکای ترامپ خیلی از وزنه و اعتبار گذشته خود را از دست داده است. آمریکا روزی به منطقه آمد تا بگوید من امنیت شما را تامین میکنم، اما امروز عمده کشورهای منطقه خودشان به این باور رسیدهاند که آمریکا نه تنها نمیتواند امنیت آنها را تامین کند، بلکه حتی قادر به تامین امنیت پایگاههای خودش هم نیست و دارد پایگاههایش را جمع میکند تا برود.
البته آمریکا به عنوان یک قدرت صاحب تکنولوژی و اقتصاد پیشرفته همچنان دنبال منافع خودش است و دلش میخواهد در منطقه حضور داشته باشد، اما اگر آن ساختار امنیت جمعی منطقهای شکل بگیرد، آمریکا هم میتواند در کنار سایر قدرتها روابط خاص خود را با کشورها داشته باشد؛ ولی دیگر نمیتواند خودش را حاکم مطلق منطقه جا بزند، این همه پایگاه بزند و ادعای تامین امنیت کند. زمانی که این وزن و جایگاه از آمریکا گرفته شود، منطقه به سمت توازن حرکت خواهد کرد.
گرانی قیمت نفت و ناامنی در تنگه هرمز نقطهچالش تهران و پکن است
در هفتههای اخیر حواشی و شایعاتی درباره روابط تهران و پکن مطرح شده بود؛ با توجه به اینکه چین از ناامنی تنگه هرمز و افزایش قیمت انرژی آسیب میبیند، سطح فعلی روابط دو کشور را چگونه تحلیل میکنید؟
درباره آن شایعات مربوط به سفرها (مثل مباحث مطرحشده از قول برخی فعالان سیاسی درباره سفر آقای قالیباف)، موضوع رسماً تکذیب شد و به آن شکل غلیظ واقعیت نداشت. اما در خصوص اصل روابط تهران و پکن، همانطور که اشاره کردم، مناسبات ما ابعاد مختلفی دارد. ما توافق ۲۵ ساله استراتژیک امضا کردیم، در ابعاد نظامی و اطلاعاتی هم اخبار بینالمللی نشان میدهد که همکاریها و تبادل امکاناتی صورت گرفته، و در ابعاد دیپلماتیک نیز چین در شورای امنیت و آژانس اتمی تمامقد در برابر تحریمها و فشارهای آمریکا ایستاده است.
اما از طرف دیگر، ناامنی در منطقه و مسئله انسداد یا اختلال در تنگه هرمز برای چینیها زیانبار است. چین مدتها نفت مورد نیاز خود را با تخفیفهای خوب و قیمتهای مناسب (حدود ۶۰ تا ۷۰ دلار) تامین میکرد، اما الان که قیمت نفت بر اثر جنگ به بالای ۱۰۰ دلار رسیده، این مابهالتفاوت ۳۰ تا ۴۰ دلاری فشار مالی سنگینی به اقتصاد چین وارد میکند. از این جهت طبیعی است که چینیها ناراضی باشند و دائماً بر آزادی تردد کشتیرانی در تنگه هرمز تاکید کنند.
این موضوع یک نقطه اختلاف نظر میان ما و چینیهاست؛ هرچند ایران سعی کرده با اعطای اولویت عبور به کشتیهای چینی، این مسأله را تا حدی مدیریت و ترمیم کند. با این حال، انتظارات چین بازگشت ثبات کامل به بازار انرژی است. این اختلافات جزئی در مواضع طبیعی است و نباید آنها را برجسته کرد، چرا که کاملاً قابل مدیریت هستند. سفر روز چهارشنبه آقای عراقچی به پکن و گفتوگوهای سران دو کشور دقیقاً در راستای همین مدیریت هوشمندانه روابط و هماهنگی برای ترتیبات جدید منطقهای انجام شده است.