به گزارش اقتصادنیوز به نقل از جماران، محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه پیشین کشورمان در مقاله جدید خود با عنوان «شکستن چرخه باطل/ نقشه راهی واقعگرایانه برای امنیت آسیای غربی» که اولین بار در تاریخ ۱۰ سپتامبر در نشریه آلمانی زنیت منتشر شده، آورده است:
پایتخت های اروپایی برای مدتی طولانی صرفاً دنبالهرو چرخههای تشدید تنش واشنگتن بوده و همسویی فراآتلانتیکی را بر منافع روشن اقتصادی، انرژی و مهاجرتی خود ترجیح دادهاند اما هنگامی که درگیری در خلیج فارس رخ میدهد، این اروپاست ــ نه ایالات متحده ــ که پیامدهای فوری آن، از جمله موجهای پناهجویی، اختلال در زنجیرههای تأمین و نوسان های انرژی را متحمل میشود. اروپا با درک این واقعیت که امنیت پایدار از طریق رویارویی دائمی حاصل نمیشود، میتواند با حمایت فعال از گفتگوی بومی منطقهای و شبکههای فراگیر، به برچیدن دام امنیتسازی کمک کند. آلمان این ظرفیت را دارد که مسیر کنونی خود را اصلاح کند و رهبری ساختار حمایت جهانی از این ابتکار منطقهای را بر عهده بگیرد؛ و از این طریق، میراث دیپلماتیک مستقل خود را بازیابد و به ساختن همسایهای باثبات و شکوفا برای اروپا کمک کند. گزینه بدیل، ادامه تبعیت از سیاست جنگ و بیثباتی دائمی است. این مسیر نه در خدمت منافع آلمان، اروپا یا جهان است و نه به آرمان صلح در آسیای غربی کمک میکند.
اثبات تابآوری ایران در برابر فشار حداکثری و تجاوز نظامی
تشدید تنشهای نظامی در ماههای اخیر در سراسر آسیای غربی، یک توهم خطرناک و دیرپا را در هم شکسته است: این باور که میتوان ثبات را با استقرار پایگاههای نظامی خارجی و خرید تسلیحات پیشرفته به دست آورد، یا میتوان کشورهای مستقل را از طریق جنگ اقتصادی و حملات هوایی به تسلیم واداشت. توهم خطرناک دیگری نیز در میان بسیاری از بازیگران اروپایی و منطقهای همچنان پابرجا بوده است: اینکه ایران را میتوان از سوی ایالات متحده و شرکای آن در اروپا و منطقه، در چرخهای دائمی از امنیتیسازی، انزوای دیپلماتیک، خفهسازی اقتصادی و تجاوز مستقیم نظامی گرفتار کرد، در حالی که خود آنان از پیامدهای این وضعیت مصون بمانند و در آرامش، به جشن گرفتن و پیگیری توسعه اقتصادی و رفاه خود ادامه دهند.
زمان آن رسیده است که واقعیت پذیرفته شود. دههها فشار حداکثری و حملات نظامی نتوانستهاند تابآوری ایران را از میان ببرند یا پیشرفتهای فناورانه آن را محو کنند. مهمتر از آن، این تجربه نشان داده که رویکردهای حاصلجمع صفر در سیاست بینالملل، ناگزیر به نتایج حاصلجمع منفی میانجامند. امنیت و توسعه پایدار، واقعیتهایی بههمپیوسته و جمعی هستند. ناامنی و پویشهای ضدامنیتی را نمیتوان بهسادگی در مرزهای یک کشور محصور کرد؛ این پویشها ناگزیر از مرزها عبور میکنند، همانگونه که تحولات اخیر منطقه بهروشنی نشان داده، هیچ کشوری نمیتواند در شنهای روانِ بیثباتی تحمیل شده بر کشور همسایه خود، واحهای امن و شکوفا بنا کند. برای رهایی از این چرخه پایانناپذیر بحران، به یک تغییر پارادایم نیاز داریم؛ تغییری که زبان فرسوده اجبار را با معماری بومیِ امنیت جمعی جایگزین کند.
مقاومت مردم در برابر محاصره و جنگ اقتصادی
ریشه بنبست کنونی در «چرخه امنیتیسازی» نهفته است. ایالات متحده و اسرائیل طی دههها، ایران را نه بهعنوان یک کنشگر معمول بینالمللی با نیازهای مشروع امنیتی، بلکه بهعنوان تهدیدی وجودی تصویر کردهاند که مستلزم اقدامات فوقالعاده و خارج از چارچوبهای معمول حقوقی است. این روایت برای توجیه تحریمهای یکجانبه، محکومیتها و اقدامات تنبیهی شورای امنیت، جنگ اقتصادی فرامرزی و تجاوز مستقیم نظامی به کار گرفته شده است.
همانگونه که قابل پیشبینی بود، این کارزار به یک پیشگویی خود کام بخش انجامید. ایران در برخورد با محاصره خصمانه و جنگ اقتصادی، ناگزیر به اتخاذ اقدامات متقابل دفاعی شد. این کشور بازدارندگی متعارف خود را تقویت کرد و غنیسازی هستهای را گسترش داد تا نشان دهد که به تسلیم منجر نخواهد شد. مخالفان نیز با رویکردی فرصتطلبانه، همین اقدامات واکنشی و دفاعی را دستاویزی برای تأیید اتهامات اولیه خود و تشدید هرچه بیشتر فشار قرار دادند.
ضرورت بازسازی اعتماد بر پایه احترام به کرامت و رفاه مردم ایران
آژانس بینالمللی انرژی اتمی بارها و بارها تأیید کرد که ایران هرگز در پی ساخت سلاح هستهای نبوده اما بااینحال، قدرتهای فرامنطقهای همچنان ایران را به چنین اقدامی متهم کرده و مجازاتهایی علیه آن اعمال کردهاند که بسیار فراتر از اقداماتی بوده که در قبال کشورهایی که واقعاً زرادخانه هستهای ایجاد کردهاند، صورت گرفته است. این وضعیت در ایران این تصور گسترده را پدید آورده که پایبندی به هنجارهای بینالمللی عدم اشاعه، به جای پاداش، پیامدهای معکوس در پی دارد. شکستن این چرخه معیوب مستلزم آن است که از اشتباهات گذشته درس گرفته و منطق تعامل معکوس شود. اگر ایالات متحده و شرکای آن میخواهند اطمینان حاصل کنند که رفتارشان ایران را به بازنگری در دکترین هستهای دیرینه خود سوق نمیدهد، باید بیدرنگ تلاش برای فروپاشی نظام سیاسی ایران از جمله از طریق جنگ اقتصادی، سیاسی، دیپلماتیک و نظامی را متوقف کنند. اعتماد را نمیتوان بر پایه مطالبات یکجانبه بازسازی کرد؛ اعتماد تنها بر پایه احترام به کرامت و رفاه ایران و مردم آن قابل بازسازی است.
شکست اندیشه حاصلجمع صفر در پرونده هستهای اکنون آشکار است. اصرار غرب بر محدودیتهای حداکثری و اقدامات تنبیهی، بارها زیر سنگینی تناقضات خود فروپاشیده است. در سالهای دشوار مذاکراتی که سرانجام به برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) در سال ۲۰۱۵ انجامید، از نزدیک شاهد بودم که چگونه گذار از مطالبات حاصلجمع صفر به مصالحههای حاصلجمع مثبت توانست بنبستی را که حلناشدنی به نظر میرسید، باز کند. ما با صرف ساعتهای بیشمار در وین و ژنو در کنار طرفهای مذاکرهکننده خود ثابت کردیم که اراده دیپلماتیک و احترام متقابل میتواند بر دههها خصومت عمیق غلبه کند. بااینحال، این دوره کوتاهِ غلبه رویکردی واقعگرایانه، همکاریجویانه و مبتنی بر منافع متقابل بسیارکوتاهمدت بود.
برجام قربانی بازگشت ایالات متحده به عادت تحمیل و بیعملی اروپا
برجام سرانجام قربانی بازگشت عادتهای مبتنی بر اجبار شد. عادتهای قدیمی بهسختی از میان میروند. ایالات متحده هرگز نتوانست خود را به اجرای کامل تعهداتش متعهد کند و همچنان بر این پندار پای فشرد که تحریم و فشار باید حفظ شود. اروپا، که برجام را دستاورد تاریخی دیپلماسی خود میدانست، با بیعملی فرصتطلبانه و ترجیح همسویی با آمریکا، اجازه داد این توافق از میان برود. برجام شکست خورد زیرا ایالات متحده به عادت تحمیل بازگشت و ایران را نیز ناگزیر کرد به عادت مقاومت بازگردد. در این میان، اروپا با کنار گذاشتن سنت خود در ترویج مصالحه و احترام به حقوق بینالملل و ترجیح دادن ملاحظات سیاسی بیرونی، به شکلی دردناک به مرگ زودهنگام این لحظه از همکاری بینالمللی کمک کرد.
دانش بومی ایران با بمباران از بین نمی رود
اگر میخواهیم از تغییر در دکترین هستهای ایران جلوگیری کنیم و از بنبست کنونی هستهای فراتر برویم، باید موضوع هستهای را از منبعی دائمی برای بحران، به عاملی برای اعتمادسازی منطقهای و همکاری علمی تبدیل کنیم. جامعه جهانی، به جای طرح مطالبات خطرناک و ناممکنی همچون لغو کامل برنامه هستهای ایران، باید بپذیرد که دانش و توانمندی بومی ایران را نمیتوان با هیچ میزان بمباران هوایی یا خرابکاری فاجعهبار زیستمحیطی از میان برد. واقعبینانهترین مسیر آن است که تضمین شود این توانمندی بومی در همکاریهای صلحآمیز برای حل چالشهای واقعی زندگی، از کمبود آب گرفته تا تولید رادیوایزوتوپهای پزشکی، به کار گرفته شود.
این هدف اصلی «شبکه خاورمیانهای پژوهش و پیشرفت هستهای» یا «مناره» است؛ واژهای عربی که به معنای «فانوس دریایی» است . مناره به جای نگریستن به انرژی هستهای غیرنظامی از دریچه ترس، چارچوبی چندجانبه فراهم میکند که برای همه کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا که به عدم برخورداری از سلاحهای هستهای متعهد باشند، گشوده است. از طریق مناره کشورهای منطقه میتوانند تخصص علمی خود را تجمیع کنند، در زمینه کاربردهای صلحآمیز همکاری کنند و سازوکارهای متقابل منطقهای برای راستیآزمایی ایجاد کنند.
راه حل منطقهای برای بنبست هستهای
برای حل بنبست کنونی بر سر غنیسازی ایران، غرب و بهویژه اروپا باید این واقعیت را بپذیرند که ایران این حق و توانمندی را با هزینهای بسیار سنگین به دست آورده است؛ هزینهای که نه میتوان آن را نادیده گرفت و نه با بمباران از میان برد. ازاینرو، یک کنسرسیوم چندجانبه غنیسازی سوخت شاید تنها فرصت باقیمانده برای دستیابی به یک راهحل دیپلماتیک باشد. به جای طرح مطالبات غیرعملی برای غنیسازی صفر، باید ایران را تشویق کرد تا با کشورهای علاقهمند ساحلی خلیج فارس و نیز شرکای بینالمللی، در تأسیسات مشترک غنیسازی مستقر در ایران و دیگر کشورهای منطقه مشارکت مستقیم داشته باشد. چنین کنسرسیومی میتواند تضمینی ساختاری و مستحکم برای شفافیت و جلوگیری از انحراف مواد فراهم کند، تأمین مطمئن سوخت مورد نیاز تولید برق غیرنظامی در سراسر منطقه را تضمین نماید و یک توانمندی ملی مورد اختلاف را به یک بنگاه منطقهای مشترک و تحت نظارت متقابل تبدیل کند.
امنیت شبکهای منطقهای به جای امنیت خریدنی
یک تفاهم پایدار هستهای نمیتواند در خلأ راهبردی دوام آورد. این تفاهم باید در معماری گستردهتری از شبکه امنیت منطقهای جای گیرد. آسیای غربی نسلها از این تصور نادرست رنج برده که امنیت ملی مستلزم برتری نظامی بر همسایگان است. امنیت واقعی تجزیهناپذیر است؛ هدف راهبردی کشورهای منطقه باید از ساختن «کشورهای قدرتمند» به پرورش «منطقهای قدرتمند» تغییر کند.
بستر نهادی این تحول باید یک شبکه چندلایه همکاری و امنیت منطقهای باشد که خصومت را با دوستی و همدلی جایگزین کند. این فرایند باید با گفتوگوی نهادینهشده میان هشت کشور ساحلی خلیج فارس، به همراه مصر، اردن، پاکستان، سوریه و ترکیه آغاز شود. این ابتکار نهتنها در خلأ حقوقی قرار ندارد، بلکه میتواند بهطور رسمی بر مبنای مأموریت مغفولمانده بند ۸ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد استوار شود؛ بندی که از دبیرکل سازمان ملل میخواهد راهکارهای منطقهای برای تقویت ثبات و امنیت را بررسی کند.
در چارچوب این چتر بینالمللی، این شبکه میتواند اقدامات عملی اعتمادساز، از جمله ترتیبات الزامآور عدم تجاوز را ایجاد کند؛ ترتیباتی که استفاده از زور را ممنوع کرده و در اختیار قراردادن سرزمین، حریم هوایی یا دسترسی لجستیکی برای اقدامات خصمانه علیه دیگر اعضا را ممنوع سازد. همچنین، با تکیه بر «ابتکار صلح هرمز» کشورهای منطقه میتوانند سازوکارهایی برای تضمین آزادی کشتیرانی ایجاد کنند. این سازوکارها باید بر یک ضرورت بدیهی استوار باشند: کشورهای دروازهبانِ شریانهای حیاتی تجارت جهانی، مانند تنگه هرمز، نباید خود به دلیل تحریمهای فرامرزی از مزایای عبور و مرور محروم شوند. تحریمها و ناوگانهای دریایی خارجی ذاتاً بیثباتکنندهاند و تضمین بهرهمندی متقابل همه طرفها، تنها روش پایدار برای تضمین ثبات دریایی بلندمدت است.
شبکه منطقهای پیشنهادی همچنین باید پاسخهای جمعی به بحرانهای زیستمحیطی تهدیدکننده زیستپذیری این منطقه را هماهنگ کند؛ از جمله کمبود آب، فرسایش زمین، بیابانزایی و تغییرات اقلیمی. سرانجام، میتوان یک صندوق توسعه منطقهای برای حمایت از بازسازی پس از مناقشه ایجاد کرد.
آلمان مسیر کنونی خود را اصلاح کند
ما در جهانی پسادوقطبی زندگی میکنیم؛ جهانی که در آن هژمونیهای سنتی جهانی فرسوده شده و قدرت در میان بازیگران متعدد و شبکههای موضوعمحور توزیع شده است. در این فضای نوظهور، اروپا و بهویژه آلمان با یک انتخاب راهبردی و اقتصادی مهم روبهروست.
آلمان بهطور سنتی در مقایسه با بسیاری از بازیگران دیگر، در ساحل جنوبی خلیج فارس منافع و وابستگیهای انرژی کمتری داشته است. در یک فضای آیندهنگر و همکاریمحور در آسیای غربی، آلمان از موقعیتی منحصربهفرد برخوردار است تا بهعنوان شریکی حیاتی و غیرسلطهگر برای توسعه منطقهای ایفای نقش کند و مکمل تعاملات اقتصادی بازیگرانی همچون چین باشد. برای تحقق این ظرفیت، برلین بهتر است از سکون دیپلماتیک کنونی خود خارج شود. سیاست خارجی دولتهای پس از مرکل، آلمان را از اعتبار دیپلماتیکی که در گذشته از آن برخوردار بود دور کرده و نقش آن را به تماشگری منفعل کاهش داده است.
پایتختهای اروپایی برای مدتی طولانی صرفاً دنبالهرو چرخههای تشدید تنش واشنگتن بودهاند و همسویی فراآتلانتیکی را بر منافع روشن اقتصادی، انرژی و مهاجرتی خود ترجیح دادهاند. اما هنگامی که درگیری در خلیج فارس رخ میدهد، این اروپاست ــ نه ایالات متحده ــ که پیامدهای فوری آن، از جمله موجهای پناهجویی، اختلال در زنجیرههای تأمین و نوسانهای انرژی را متحمل میشود. مزیت نسبی اروپا نه در نمایش و اعمال قدرت نظامی قهرآمیز، بلکه در ترویج احترام به حقوق بینالملل، دیپلماسی هنجاری، ایجاد اجماع جهانی، حلوفصل مناقشات و مشارکتهای توسعهای نهفته است. اروپا با درک این واقعیت که امنیت پایدار از طریق رویارویی دائمی حاصل نمیشود، میتواند با حمایت فعال از گفتوگوی بومی منطقهای و شبکههای فراگیر، به برچیدن دام امنیتیسازی کمک کند.
آلمان این ظرفیت را دارد که مسیر کنونی خود را اصلاح کند و رهبری ساختار حمایت جهانی از این ابتکار منطقهای را بر عهده بگیرد؛ و از این طریق، میراث دیپلماتیک مستقل خود را بازیابد و به ساختن همسایهای باثبات و شکوفا برای اروپا کمک کند. گزینه بدیل، ادامه تبعیت از سیاست جنگ و بیثباتی دائمی است. این مسیر نه در خدمت منافع آلمان، اروپا یا جهان است و نه به آرمان صلح در آسیای غربی کمک میکند. حتی منافع بلندمدت ایالات متحده را نیز تأمین نمیکند. دونالد ترامپ نیز در واقع با شعار آمریکا را دوباره بزرگ کنیم به میدان آمد؛ شعاری که بر خشکاندن باتلاق و بیرون کشیدن ایالات متحده ــ و به تبع آن جامعه جهانی ــ از باتلاق جنگهای بیپایان استوار بود.