به گزارش اقتصادنیوز به نقل از ایرنا، آنچه دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا در دو سال گذشته با نظام بینالملل کرد؛ در پیدا و نهان بسیاری از مقامات و مسئولان جهان را به انتقاد و اعتراض وادار کرد. مقاله «بدر بوسعیدی» وزیر امور خارجه عمان در فایننشال تایمز گرچه شرح حالی است از آنچه بر جهان میگذرد اما در واقع اشاراتی هم دارد به ریشههای این شرایط. رئیس دستگاه دیپلماسی عمان معتقد است «تمایل برخی از رهبران جهان به دیپلماسی بدون دخالت دیپلماتها مشکلساز است و آنها به زودی متوجه میشوند که ابزارهای بسیار کمی برای پیشبرد اهداف خود در اختیار دارند. از نگاه بوسعیدی این روند یا به روش سنتی امپراتوری قرن نوزدهمی «دیپلماسی قایق توپدار» یا به معادل مدرنتر اما به همان اندازه مخرب یعنی استفاده از قدرت اقتصادی برای قلدری و وادار کردن کل جمعیتها به تسلیم، به امید «تغییر رژیم» و گماشتن یک دولت نیابتی مطیع، صورت میگیرد».
میانجی پیشین مذاکرات ایران و آمریکا در نوشته خود، روندی را کالبدشکافی میکند که به نوعی برای ایران آشناست. «دونالد ترامپ» تعامل با ایران را با دیپلماسی اما بدون دیپلمات آغاز کرد، بعد به ناوهای توپدار رسید و اکنون هم ملغمهای از فشار اقتصادی با درگیری محدود نظامی را در دستور کار دارد. این اما نسخه به روز شده نمایشی است که ایالات متحده آمریکا با اتکا به یک ادعای اثبات نشده و با بهرهگیری از سناریوهای مختلف دو دهه است آن را علیه ایران اجرا و جهان بیش از هر زمان دیگری تبعات این اجرا را تحمل میکند.
تهدید به حمله به کوه کلنگ ایران که «دونالد ترامپ» رئیسجمور آمریکا مدعی وجود فعالیتهای هستهای در آنهاست، گرچه پرده جدیدی از این نمایش است اما خود این نمایش جدید نیست و در دو دهه اجرای آن بسیاری از مفاهیم و نهادهای نظام بینالملل در مسیر این اجرا دچار دستکاریهای متعدد شده و حتی میتوان گفت هویت، ماهیت و کارکرد خود را از دست دادهاند. نمونه آن مفاهیمی چون صلح و دیپلماسی و نهادهایی چون سازمان ملل و دیوان دادگستری بینالمللی است.
«ایران در حال ساخت بمب اتم است»؛ نمایش علیه ایران در هر برههای با این تکگویی «بنیامین نتانیاهو» نخستوزیر رژیم اسرائیل آغاز میشود، لابی صهیونیست در نیویورک و واشنگتن فعال میشوند و این گزاره که هیچ اطلاعات و داده مستندی آن را تایید نمیکند؛ به عنوان «رویدادی خطرناک» تفسیر شده و روسای جمهور مختلف آمریکا برای مقابله با این خطر خودخوانده به میدان میآیند؛ برخی با ابزار تهدید و فشار اقتصادی و برخی هم مانند ترامپ با ناوها و جنگندهها. نسخه جدید سناریوی این نمایش، همزمان با آغاز دوره دوم ریاست جمهور ترامپ در کاخ سفید منتشر شد و الگویی آشنا از رویدادها اتفاق افتاد.
رژیم اسرائیل بار دیگر هشدار داد ایران بهسرعت به سلاح هستهای نزدیک میشود و واشنگتن بار دیگر این هشدار را به بهانه فشار علیه ایران تبدیل کرد. در این میان ترامپ، گزارشهای «تولسی گابارد» رئیس اطلاعات ملی آمریکا و «رافائل گروسی» دبیرکل آژانس بینالمللی انرژی اتمی را، نادیده گرفت که هر دو اذعان و تاکید داشتند که ایران در حال «ساخت سلاح اتمی نیست». زمانی که خبرنگاری در همان روزهای ابتدایی جنگ از ترامپ پرسید؛ «بر چه مبنایی مدعی است ایران در آستانه ساخت بمب است، در حالی که جامعه اطلاعاتی خودش چنین چیزی نمیگوید»، پاسخ داد که جامعه اطلاعاتی اشتباه میکند.
ترامپ نام این گرفتاری را «صلح از طریق قدرت» گذاشته است اما در عمل، آنچه جهان نظارهگر آن است نه صلح است و نه قدرتی که آمریکا همیشه مدعی آن بوده؛ بلکه بیشتر آشفتگی مشهود است.
در همان مقطع الجزیره در گزارشی به نقل از «مارک وارنر» نایب رئیس دموکرات کمیته اطلاعات سنا، تایید کرد که در جلسات توجیهی با سناتورها، ارزیابی سرویسهای جاسوسی آمریکا همچنان بدون تغییر باقی مانده و هیچ نشانهای از حرکت ایران بهسمت ساخت سلاح هستهای دیده نشدهاست. واقعیت آن روزها این بود که جامعه اطلاعاتی اشتباه نمیکرد اما ترامپ برای نادیده گرفتن این اطلاعات بهانههای بسیاری داشت؛ از کینهای شخصی نسبت به جمهوری اسلامی ایران تا بلندپروازی شخصیتی در رقابت با روسای جمهور پیش از خود. از اصرارهای نتانیاهو تا برخی چراغ سبزها که از شماری از کشورهای منطقه دریافت کرد. بنابراین پرده اول داستان، نه با یک واقعیت اثباتشده بلکه با ادعایی تایید نشده در جامعه اطلاعاتی آمریکا آغاز شد و ترامپ تصمیم به آغاز جنگ را نه بر مبنای یک داده مستند بلکه بر مبنای یک تصمیم سیاسی گرفت.
جهانی که برای «صلح از طریق قدرت» ترامپ تاوان داد
گرفتاری در این تله خیلی زود خود را نشان داد؛ شاید در همان سه روز نخست جنگ ۴۰ روزه؛ از شنبه ۹ اسفند تا روز دوشنبه ۱۱ اسفند. دقیقا همان زمان طلایی که نتانیاهو وعده داده بود «با ترور مقامها و فرماندهان ارشد؛ نظام سیاسی ایران سقوط خواهد کرد». صبح روز سهشنبه ۱۲ اسفند خبری از تحقق وعده «بیبی» نبود. مردم ایران برای حمایت از نظام سیاسی مستقر به میدان آمدند. موشکهای ایران پایگاههای آمریکا در منطقه را هدف گرفته بودند و بسیاری از نقاط سرزمین اشغالی، زیر باران بمبهای ایرانی قرار داشتند. تله عیان شده بود و رئیسجمهور آمریکا گرفتار. ۶ ماه از آن روزها میگذرد و ترامپ همچنان در همان تله گرفتار است. چیزی به نام نابودی توان هستهای ایران روی نداده، تهدید به حمله به سایت هستهای «کوه کلنگ» اعتراف ضمنی به همین عدم نابودی است. انتخابات کنگره نزدیک است و جمهوریخواهان در حال از دست دادن محبوبیت خود به واسطه جنگ انتخابی ترامپ هستند.
ترامپ نام این گرفتاری را «صلح از طریق قدرت» گذاشته است اما در عمل، آنچه جهان نظارهگر آن است نه صلح است و نه قدرتی که آمریکا همیشه مدعی آن بوده؛ بلکه بیشتر آشفتگی مشهود است؛ بحران در تنگه هرمز که به تصریح آژانس بینالمللی انرژی حامل بیش از یکپنجم تجارت جهانی نفت است، بزرگترین اختلال در تاریخ بازار جهانی نفت را شکل داده است.
شورای روابط خارجی آمریکا (CFR) در گزارشی شرح داد که چگونه این جنگ، بازارهای انرژی آسیا را تا مرز فروپاشی کشاند؛ در دهلینو، در جریان اعتراضات مردمی به کمبود گاز مایع خانگی، پلیس هند حامیان حزب اپوزیسیون کنگره را بازداشت کرد. در همان روزها، موسسه آماری استاتیستا هم فهرستی از واکنشهای اضطراری دولتها را منتشر کرد که نشان میداد از فیلیپین و تایلند گرفته تا مصر و اسلوونی، کشورها ناچار به یارانهدهی اضطراری یا سقفگذاری قیمت سوخت شدند.
آژانس بینالمللی انرژی در بازنگری چشمانداز سال ۲۰۲۶ هشدار داد ذخایر جهانی نفت در فصل دوم سال بهطور میانگین روزانه ۸.۵ میلیون بشکه کاهش خواهد یافت و این آمارها و اتفاقات، با آنچه رئیسجمهور آمریکا از تحت کنترل بودند بازارهای جهانی میگوید؛ فرسنگها فاصله دارد.
کدام «دیپلماسی»؟
دونالد ترامپ هرزگاهی نمایش خود را با پردهای از ادعای توسل به دیپلماسی هم پیش برده و تا همین یک ماه پیش، مدعی تداوم گفتوگوها با ایران و «مذاکراتی خوب و فشرده» بود. در این میان اما آنچه میتواند به عنوان پرسش مبنایی مطرح شود؛ این است که ترامپ دقیقا از کدام دیپلماسی سخن میگوید؟ این فرصتی که به دیپلماسی داده تا چه میزان با مفهوم و کارکرد این کلمه مرتبط بوده است؟
واقعیت آن است که رئیس جمهور آمریکا در مواجه با پرونده ایران و حتی آن زمانی که ظاهرا تصمیم به توسل به دیپلماسی داشت از دیپلماتهای مجرب در این مسیر استفاده نکرد. فرستاده ویژه او به خاورمیانه و همچنین مذاکره با ایران نه یک دیپلمات حرفهای که «استیو ویتکاف» تاجر املاک نیویورکی و «جرد کوشنر» دامادش بودند. دو شخصیتی که هیچیک، کوچکترین پیشینهای در سیاست خارجی یا امنیت ملی نداشتند. این انتخاب در همان مقطع هم کانون نگرانیهای تحلیلگران بود و «استیون کوک» پژوهشگر ارشد شورای روابط خارجی اذعان کرده بود که نگرانی او و بسیاری دیگر از کارشناسان این است که ترامپ و ویتکاف مذاکرات هستهای با ایران یا آتشبس غزه را همانقدر ساده میبینند که یک معامله ملکی؛ در حالی که اینها بسیار بسیار متفاوت هستند.
«توم تیلیس» سناتور جمهوریخواه آمریکایی هم، در مصاحبهای با ایبیسی نیوز گفته بود بهکارگیری کوشنر و ویتکاف برای مذاکرات صلح با روسیه، اوکراین، غزه و ایران بهطور همزمان، هیچ منطقی ندارد؛ چرا که این دو فرد، برخلاف دیپلماتهای رسمی، هرگز از فیلتر تایید صلاحیت سنا عبور نکرده و تحت هیچ نظارتی نیستند.
دموکراتهای کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان نیز در نامهای رسمی خواستار احضار ویتکاف و کوشنر برای شهادت درباره روند تصمیمگیری در جنگ ایران شدند و در متن این نامه تاکید کردند این دو، هر دو برخاسته از صنعت املاک و نه پیشینه دیپلماتیک یا امنیت ملی، مسئولیت یکی از حساسترین مذاکرات تاریخ معاصر آمریکا را بر عهده گرفته بودند.
پس حق با بدر بوسعیدی بود؛ رهبران امروز در برخی کشورها برای دیپلماسی، دیپلماتها را انتخاب نمیکنند و در نهایت به بنبستی میرسند که ترامپ امروز رسیده است. وزیر خارجه عمان همان دیپلماتی است که در فوریه ۲۰۲۶ و کمی پیش از آغاز جنگ آمریکا علیه ایران در شبکه سیبیاس اعلام کرد که توافق هستهای میان آمریکا و ایران در دسترس است و ایران در مذاکرات امتیازهای قابلتوجهی داده است. او بعدها در مقالهای در لوموند هم سیاست چند دههای غرب در قبال ایران را که آن را «مهار» مینامید، از بنیاد نادرست خواند و نوشت: تهدید واقعی برای امنیت خلیجفارس، نه از تهران، بلکه از تصمیمهایی میآید که در تلآویو گرفته میشود.
دیپلماسی بدون دیپلمات اما همه داستان نیست و گاهی رهبران جهان همچنین میتوانند حتی وقتی به تفاهم دیپلماتیکی هم میرسند؛ آن را با سومحاسبه نقض کنند. روندی که در تفاهمنامه اسلامآباد شاهد آن بودیم. ترامپ این سند را که با میانجیگری پاکستان و مشارکت قطر، تدوین شده بود، ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ در جریان شام رسمی با رئیسجمهور فرانسه در کاخ ورسای امضا کرد و نیمه تیرماه با نادیده گرفتن بند ۵ آن را نقض کرد تا «اسماعیل بقائی» سخنگوی وزارت خارجه ایران، بعدها در توصیف آن مقطع بگوید که واشنگتن حتی صبر نکرد یک ماه مهلت مقرر در ماده پنجم درباره عبور ایمن از تنگه هرمز به پایان برسد و پیش از آن، از تعهدات خود عقبنشینی کرد.
درپی این نقض، دور تازهای از درگیریها با ایران آغاز شد اما نتیجه مورد نظر ترامپ را در پی نداشت و این بار به استفاده از ابزار اسلاف خود، یعنی فشار اقتصادی بازگشت. این الگو، در سطحی نمادینتر، در ماجرای پیشنهاد تغییر نام تنگه هرمز به نام خود ترامپ نیز تکرار شد؛ طرحی که برنی سندرز، سناتور مستقل آمریکایی، آن را به باد انتقاد گرفت و یادآور شد که او رئیسجمهور است، نه پادشاه.
در نهایت پردههای نمایش آمریکا حداقل برای ایران بارها به صحنه رفته و اجرا شده اما مفهومی به نام تسلیم ایران، همچنان برای ایالات متحده آمریکا در دسترس نیست و این واقعیتی است که ترامپ را دچار آشفتگی و جهان را گرفتار کرده است. «استراتژی قایقهای توپدار»، «دیپلماسی بدون دیپلمات» و «جنگ اقتصادی» در مواجهه با ایران به آزمون گذاشته شدند و هیچ کدام نتیجه ندادهاند. این گرفتاری زمانی به پایان میرسد که استراتژی جدیدی، مبتنی بر احترام به حقوق ایران به عنوان کشوری مستقل در جهان آزمون شود.