به گزارش اقتصادنیوز به نقل از دنیای اقتصاد، کتاب «نظریه سوئدی عشق» که بهتازگی نسخه انگلیسی آن نیز بهروزرسانی شده است، استدلال میکند که سوئدیها بهتدریج ارزش بیشتری برای روابطی قائل شدهاند که آزادانه انتخاب میشوند، نه روابطی که از سر ضرورت مادی حفظ میشوند.
اکونومیست نوشت: نویسندگان کتاب، دو مورخ، هنریک برگگرن و لارس تراگورد، توضیح میدهند که مراقبت عمومی از کودکان به زنان کمک میکند از وابستگی مالی به شوهران خود اجتناب کنند؛ خانههای سالمندان دولتی، فرزندان را از تعهدات مربوط به مراقبت از والدین سالخورده آزاد میکنند و به همین ترتیب. حتی ازدواج نیز تا حدی با سوءظن نگریسته میشود: در فرانسه یا آلمان، خانوار واحد اصلی محاسبه مالیات است، اما در سوئد تمام بزرگسالان بهطور مستقل اظهارنامه مالیاتی ارائه میکنند. والدین آمریکایی که فرزندان خود را به دانشگاه میفرستند، برای آنکه فرزندانشان واجد شرایط دریافت بورسیه تحصیلی شوند، باید مدارکی درباره درآمد خود ارائه کنند. در مقابل، در سوئد فرض بر این است که جوانان از نظر مالی روی پای خودشان ایستادهاند؛ درآمد والدینشان هیچ اهمیتی ندارد. استقلال آنها هدیه دولت است؛ هرچند حفظ این استقلال هزینه زیادی برای دولت دارد.
نویسندگان کتاب، این پدیده را «فردگرایی دولتمحور» (statist individualism) مینامند.
اقتصاد سوئد
در سوئد دولت ممکن است بزرگ باشد، اما خدمات عمومی در سوئد اغلب توسط بخش خصوصی ارائه میشوند: حدود یکسوم دانشآموزان سوئدی که دبیرستان را به پایان میرسانند، در موسساتی تحصیل کردهاند که توسط اپراتورهای غیردولتی اداره میشوند و بسیاری از آنها نیز انتفاعی هستند.
سوئد همچنین یکی از معدود کشورهایی است که مالیات بر ارث ندارد. در دوران همهگیری کووید-۱۹ نیز با اعمال محدودیتهای کمتر از بسیاری از کشورها (چه قرنطینههای سختگیرانه و چه الزام استفاده از ماسک) متمایز شد. این کشور حداقل دستمزد ملی ندارد و از این جهت برخلاف رویه معمول در اقتصادهای ثروتمند، از جمله آمریکا، عمل میکند. کارفرمایان نیز تا حد زیادی در استخدام و اخراج کارکنان آزادی عمل دارند؛ برخلاف بسیاری از کشورهای اروپایی.
نتیجه همه اینها آن است که سوئد به ازای هر نفر حدود ۵۰ درصد میلیاردر بیشتری نسبت به آمریکا دارد. اگر این سوسیالیسم است، ظاهرا گونهای از سوسیالیسم است که برای فروش قایقهای تفریحی لوکس بسیار مناسب است.
هر دو طرف، در شتاب خود برای نسبت دادن موفقیت سوئد به دیدگاههای خویش، بخشی از داستان را اشتباه روایت میکنند. استدلال سوسیالیستی پیش از آنکه دولت در اوایل دهه ۱۹۹۰ بهشدت کوچک شود، اعتبار بیشتری داشت. از سوی دیگر، لیبرتارینهایی که با شور و شوق از نبود حداقل دستمزد سخن میگویند، متوجه نیستند که در بیشتر بخشهای اقتصادی، سطح دستمزدها از طریق چانهزنی میان اتحادیههای کارگری و کارفرمایان تعیین میشود؛ چیزی که بهسختی میتوان آن را رؤیای میلتون فریدمن دانست.
اما این پارادوکس اسکاندیناویایی به این دلیل وجود دارد که اتفاقی عجیبتر در جریان است. سوئد واقعا متفاوت است. در کشورهای توسعهیافته، جمعگرایی و آزادی فردی معمولا رقیب یکدیگر تلقی میشوند: هرچه مسوولیتهای بیشتری بر عهده دولت باشد، فضای کمتری برای شهروندان باقی میماند تا خودشان از عهده امورشان برآیند.
اما سوئد مسیر متفاوتی را پیمود. دولت در طول قرن بیستم نه صرفا برای کاهش نابرابری یا بیمه کردن مردم در برابر دشواریهای زندگی گسترش یافت، بلکه هدف دیگری نیز داشت: کاهش وابستگی افراد به دیگران، از جمله اعضای خانواده خودشان.
در این نگاه، یک دولت بزرگ و غیرشخصی میتواند استقلال فردی را تقویت کند: وقتی فرد نیازمند کمک است، سوئدیها ترجیح میدهند به یک بوروکراسی غیرشخصی وابسته باشند تا به والدین خود یا یک نهاد خیریه. از این منظر، دولت بزرگتر به آزادی بیشتر، نه آزادی کمتر، منجر میشود.