تنظیمات
تصویر
مشخصات خبر
اندازه فونت :
چاپ خبر
شاخه : اقتصادی
لینک : econews.ir/5x4361474
شناسه : 4361474
تاریخ :
پشت پرده «معجزه اروپایی» | چرا همه کشورهای جهان ثروتمند نشدند؟ | آیا گسترش سرمایه داری مدیون آنارشی سیاسی بود؟ اقتصاد ایران: اقتصادنیوز: تجارت فردا در گزارشی با بررسی نظریه‌های مختلف، ریشه ثروتمند شدن جهان و پیشرفت اقتصادی اروپا را در تعامل پیچیده عواملی چون نهادها، فرهنگ، جغرافیا، جمعیت، رقابت سیاسی و نوآوری جست‌وجو کرده است.

ﺑﻪ ﮔﺰارش ﺧﺒﺮﮔﺰاری اﻗﺘﺼﺎداﯾﺮان

به گزارش اقتصادنیوز، حدود هزار سال پیش، جوامع اروپایی در فقر به‌سر می‌بردند، درحالی‌که امپراتوری‌های چین و جهان اسلام در اوج قدرت و شکوه بودند. اروپا چگونه توانست این معادله را برهم زند و به ثروتمندترین و پیشرفته‌ترین تمدن عالم بدل شود؟ درآمد سرانه واقعی، که برای قرن‌ها تقریباً ثابت مانده بود، در دو قرن اخیر ۳۰ تا ۱۰۰ برابر افزایش یافته است.

شاهین کارخانه در هفته نامه تجارت فردا (شماره 643) نوشت: براساس برآوردهای تاریخی پیش از پیشرفت اقتصادی دو سده اخیر، برای ده‌ها هزار سال، درآمد سرانه سه دلار در روز، بخشی از سرنوشت گریزناپذیر انسان‌ها بوده است. اما در‌حال‌حاضر، در آغاز قرن بیست‌ویکم، انسان در جهان به‌طور متوسط، درآمد سرانه‌ای معادل ۳۰ دلار در روز دارد و سهم مردمان کشورهای پیشرفته نیز ۹۰ دلار در روز است. تاریخ‌نگاران اقتصادی این تحول را «فکت بزرگ» نامیده‌اند، برخی دیگر نیز با تعابیری همچون «معجزه اروپایی»، «واگرایی بزرگ» یا «واقعیت بزرگ» آن را توصیف کرده‌اند؛ موضوعی که محور پژوهش‌های بسیاری از تاریخ‌نگاران و اقتصاددانان بوده است.

خبر مرتبط
کشورها چگونه از چاه فقر بیرون آمدند؟ | ایران از کشورهایی که ثروتمند شدند، چه کم دارد؟ | جهان چگونه ثروتمند شد و چرا همه ثروتمند نشدند؟
کشورها چگونه از چاه فقر بیرون آمدند؟ | ایران از کشورهایی که ثروتمند شدند، چه کم دارد؟ | جهان چگونه ثروتمند شد و چرا همه ثروتمند نشدند؟

اقتصادنیوز: ثروتمند شدن جهان حاصل یک حادثه یا یک سیاست منفرد نبوده، بلکه محصول برهم‌کنش مجموعه‌ای از عوامل در یک فرآیند تاریخی طولانی بوده است.

چوب بیسبال رشد

در بخش اعظم تاریخ ثبت‌شده بشر، نابرابری اقتصادی میان همه انسان‌ها به‌معنای امروزی آن وجود نداشت؛ نه به این دلیل که جوامع با یکدیگر برابر بودند، بلکه به این علت که تقریباً تمامی آحاد بشر در سطح معیشتی مشابه و زیر خط فقر مطلق به‌سر می‌بردند. نمودار رشد درآمد سرانه واقعی انسان‌ها در طول هزاره‌ها، خطی کاملاً افقی و نزدیک به صفر بود تا آنکه ناگهان در میانه قرن هجدهم، تحولی بی‌سابقه رخ داد که تاریخ‌نگاران اقتصادی آن را «چوب بیسبال رشد» می‌نامند. جهش ناگهانی و شگفت‌انگیز تولید ناخالص داخلی و رفاه مادی که نخست از بریتانیا و اروپای شمال غربی آغاز شد، ساختار زیست انسان بر روی زمین را دگرگون کرد. اما این واگرایی تاریخی، سکه‌ای دو رو بود: درحالی‌که بخشی از جهان راه رشدی پایدار و ثروتمند را پیمود، بخش‌های بزرگی از کره زمین در فقر ماندند یا حاشیه‌نشین این رشد شتابان شدند. پرسش از چیستی خاستگاه این ثروت و علل نابرابری سرنوشت ملت‌ها، مباحثاتی طولانی و جذاب در تاریخ اندیشه اقتصادی شکل داده است؛ پژوهش‌هایی که از کلاسیک‌ها تا نسل جدید اقتصاددانان امروز امتداد یافته است. در این راستا، انتشارات دنیای اقتصاد نیز به‌زودی با انتشار کتاب «جهان چگونه ثروتمند شد» اثر مارک کویاما و جرد رابین، گامی نو در آشنایی مخاطبان فارسی‌زبان با این مجموعه پژوهش‌ها برمی‌دارد.

چرا اروپا؟

رالف رایکو، استاد فقید تاریخ اروپا در کالج بوفالو، دانش‌آموخته دانشگاه شیکاگو و از شاگردان برجسته فردریش فون هایک، جوهر این پدیده را چنین خلاصه می‌کند: «این معجزه یک واقعیت ساده، اما مهم را شامل می‌شود: در اروپا -و نیز در آمریکا- بود که انسان‌ها برای نخستین‌بار به رشد اقتصادی سرانه در یک دوره زمانی طولانی دست یافتند. به این ترتیب، جامعه اروپایی از تله مالتوسی فرار کرد و موجب شد ده‌ها میلیون نفر بتوانند زنده بمانند و کل جمعیت بتوانند از بدبختی ناامیدکننده‌ای که در زمان‌های پیشین، قربانی توده عظیم نژاد بشر بود، بگریزند. پرسش این است: چرا اروپا؟». ریشه‌های فکری تلاش برای فهم انقلاب رشد به آدام اسمیت و شاهکار او «ثروت ملل» بازمی‌گردد. اسمیت تقسیم کار، گسترش بازارها و انباشت سرمایه را موتورهای اصلی خلق ثروت می‌دانست. اما پارادایم اسمیت، اگرچه گستره بازار را تبیین می‌کرد، هنوز نمی‌توانست جهش کیفی و ناگهانی عصر صنعتی را کاملاً توضیح دهد. پس از او، متفکران حوزه تاریخ و جامعه‌شناسی اقتصادی بر مولفه‌های ساختاری و فرهنگی دست گذاشتند. ماکس وبر با مطرح کردن «اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری»، دگرگونی در ارزش‌های دینی و عقلانیت مذهبی را عامل برتری غرب دانست. این نگاه فرهنگ‌محور و تاریخ‌نگارانه بعداً در آثار تاریخ‌نگاران برجسته‌ای چون دیوید لندز، بازآفرینی شد و ابعادی بسیار وسیع‌تر به خود گرفت. اما رالف رایکو می‌نویسد: «اگرچه عوامل جغرافیایی نقش داشتند، کلید توسعه غرب را باید در این واقعیت جست‌وجو کرد که درحالی‌که اروپا یک تمدن واحد را تشکیل می‌داد، جهان مسیحیت لاتین در همان زمان به‌طور بنیادی غیرمتمرکز بود. در مقابلِ سایر فرهنگ‌ها -به‌ویژه چین، هند و جهان اسلام- اروپا دارای سیستمی از قدرت‌ها و حوزه‌های قضایی تقسیم‌‌شده و در نتیجه رقابت بود.» رایکو بر این باور است که تمدن اروپایی هرگز زیر سلطه یک دولت واحد قرار نگرفته، آن‌طور که مثلاً در چین اتفاق افتاده است. حتی در اوایل دوره مدرن، زمانی که برخی از حاکمان موفق به تشکیل دولت‌های مطلقه شدند، بسیاری از نقاط اروپا -مانند مناطقی در شمال ایتالیا و شهرهای آلمان- در نوسان و به‌شدت غیرمتمرکز باقی ماندند. طبقات بازرگان، بانکدار و طبقه متوسط شهری -که از اوایل قرون وسطی شکل گرفتند و در ساختن اروپای صنعتی بسیار ضروری بود- بدون دولت‌های بزرگ رشد کردند. تحلیل رایکو را ژان باچلر، مورخ، یک گام به پیش می‌برد و در کتاب خود با نام «ریشه‌های سرمایه‌داری» نتیجه می‌گیرد: «شرط اول برای حداکثر کردن کارایی اقتصادی، رهایی جامعه مدنی در قبال دولت است. گسترش سرمایه‌داری، ریشه و دلیل وجودی آن مدیون آنارشی سیاسی است.»

برای سال‌ها، تاریخ‌نگاران اقتصادی تلاش کرده‌اند همبستگی میان این آنارشی سیاسی و موفقیت اقتصادی اروپا را بیابند. بسیاری این ارتباط را ‌انکارناپذیر می‌دانند. برای مثال، داگلاس نورث، اقتصاددان، می‌نویسد: «شکست محتمل‌ترین نامزدها، چین و جهان عرب، جهت‌گیری ما را نشان می‌دهد. کنترل سیاسی متمرکز گزینه‌ها را محدود می‌کند؛ گزینه‌هایی را که در زمینه عدم اطمینان درباره پیامدهای بلندمدت تصمیم‌های سیاسی و اقتصادی دنبال می‌شوند، محدود می‌کند. دقیقاً فقدان نظم سیاسی و اقتصادی در مقیاس بزرگ بود که محیط ضروری برای رشد اقتصادی و درنهایت آزادی‌های انسانی را ایجاد کرد. در محیط رقابتی غیرمتمرکز، بسیاری از گزینه‌های جایگزین دنبال شدند. برخی مانند هلند و انگلیس کار کردند. برخی مانند اسپانیا و پرتغال شکست خوردند و برخی مانند فرانسه در میان این دو قرار گرفتند.» در این نوع تمرکززدایی، آزادی به این دلیل افزایش می‌یابد که تحت یک سیستم غیرمتمرکز -به تعبیر نورث- برای کسانی که به‌دنبال اجتناب از رفتار غارتگرانه مالیاتی دولت هستند، جایگزین‌های بیشتری وجود دارد. بنابراین دیوید لندز، بر اهمیت قدرت‌های متعدد و رقیب در اروپا برای فراهم کردن زمینه توسعه تاکید کرد: «بنگاه خصوصی در غرب دارای حیات اجتماعی و سیاسی بدون سابقه یا مشابه است. ناگفته نماند که این از یک بخش اروپا به قسمت دیگر متفاوت بود و گاهی اوقات رویدادهای تصادفی مانند جنگ یا تغییر حکومت باعث تغییر عمده در شرایط طبقات تجاری می‌شد. بااین‌حال، در مجموع، جایگاه شرکت خصوصی امن بود و با گذشت زمان در حال بهبود بود و این در ترتیبات نهادی که بر به‌دست آوردن و خرج کردن ثروت حاکم بود، آشکار است.» لندز می‌نویسد: «مطمئناً، پادشاهان می‌توانستند تاجران را از بین ببرند؛ اما قدرت حکومت‌ها به‌دلیل الزامات کشورها و رقابت بین‌المللی محدود شده بود. سرمایه‌داران می‌توانستند ثروت و سرمایه‌شان را به جای دیگری ببرند.» در نتیجه عدم تمرکز موجب شد حاکمان محلی در گرفتن مالیات و اخاذی از طبقات بازرگان و طبقات متوسط محدود شوند.

رد تحلیل‌های ماتریالیستی و جغرافیایی

بسیاری تلاش کرده‌اند موضوع رشد تمدن غرب را به امپریالیسم نسبت دهند. نیل فرگوسن، تاریخ‌نگار و استاد دانشگاه هاروارد، استدلال می‌کند که این توضیح به دو دلیل اشتباه است. نخست اینکه امپریالیسم اصلاً اختراع اروپاییان نبود. امپراتوری‌هایی مثل مغول و عثمانی پیش از آن هم مدام به بقیه حمله می‌کردند. دوم، اوج تفاوت ثروت غرب و شرق حدود دهه ۱۹۷۰ اتفاق می‌افتد؛ یعنی سال‌ها پس از برچیده شدن امپراتوری‌ها. فرگوسن می‌گوید، تفاوت ثروت کشورها را براساس جغرافیا نیز نمی‌توان توضیح داد؛ دو آزمون طبیعی بزرگ قرن بیستم خلاف آن را به ما ثابت می‌کنند: جدایی آلمان به بخش شرقی و غربی پس از جنگ جهانی دوم و تقسیم کره به بخش شمالی و جنوبی، یکی ذیل کمونیسم و دیگری کاپیتالیسم. این یعنی نه جغرافیا و نه ویژگی‌های یک ملت اهمیت چشمگیری ندارند. فرگوسن می‌گوید: «دلیل اصلی ایده‌ها و نهادها هستند.» فرگوسن عقیده دارد که شش نهاد وجود دارند که موجب تفاوت بزرگ غرب و شرق شده‌اند. رقابت، انقلاب علمی، حقوق مالکیت، پزشکی مدرن، جامعه مصرفی و اخلاق کاری. او می‌نویسد: «در سال ۱۵۰۰، در اروپا نه‌تنها صدها واحد سیاسی مختلف وجود داشتند، بلکه درون هر کدام از این واحدها، بین کسب‌وکارها و قدرت‌های سیاسی نیز رقابت وجود داشت. پدر مفهوم شرکت مدرن یعنی منطقه سیتی در لندن، در قرن 12 میلادی به‌وجود آمد. اما هیچ چیزی مانند این در چین وجود نداشت، به‌جز یک دولت قدرتمند که هر شخصی که تمایل به پیشرفت داشت باید از درون آن سیستم می‌گذشت.» فرگوسن در ادامه می‌نویسد: «ماکس وبر بر این تصور بود که دلیل تولد سرمایه‌داری مذهب پروتستان است. او اشتباه می‌کرد و هر فرهنگی قادر به بهبود اخلاق کاری است اگر بتواند نهادهایی بسازد که باعث ایجاد انگیزه کار و فعالیت شوند. این موضوع امروز برای ما روشن است؛ زیرا اخلاق کاری جهان کنونی ما دیگر یک پدیده غربیِ پروتستان نیست. امروزه یک فرد کره‌ای به‌طور متوسط حدود هزار ساعت بیشتر از یک فرد آلمانی در سال کار می‌کند.»

روایت نورث و نهادگرایان جدید

نهادگرایان جدید مانند داگلاس نورث و دارون عجم اوغلو، عامل نهادها، یعنی قوانین پایدار و مستمر هماهنگ‌کننده فعالیت اجتماعی، را متغیر تبیین‌کننده کلیدی در رشد اقتصادی معرفی کردند. پژوهش‌های نورث باعث شد نظریه توسعه متحول شود و اقتصاددانان در آغاز دهه ۱۹۸۰ دوباره به اهمیت حقوق مالکیت پی ببرند. وقتی نورث از نهادها صحبت می‌کرد منظور او قبل از هر چیز، حق مالکیت و اجرای قراردادها بود. اگر کسی فکر کند که حکومت هر لحظه ممکن است سرمایه او را از دستش بگیرد، تمایلی به سرمایه‌گذاری در یک کسب‌وکار نخواهد داشت. اما صرف تمرکز بر حق مالکیت، فرمول جادویی توسعه نیست. همان‌گونه که دیردره مک‌کلاسکی نشان می‌دهد، نورث هرگز به‌صورت تجربی ثابت نمی‌کند که تامین حق مالکیت در مقابل عوامل دیگری چون فراگیر شدن ارزش‌های اجتماعی بورژوا، عامل کلیدی‌تری است.

انگیزه پرومته‌ای

دیوید لندز در دو اثر خود، «پرومته رهاشده» و «ثروت و فقر ملت‌ها»، تبیینی از تفاوت سرنوشت ملت‌ها مطرح می‌کند. لندز در «پرومته رهاشده» بر نقش نوآوری‌های فناورانه و انضباط صنعتی در بریتانیا تمرکز می‌کند و نشان می‌دهد چگونه انقلاب صنعتی متکی بر دستاوردهای مکانیکی، انرژی زغال‌سنگ و ارتقای تکنولوژی توانست توانمندی تولید انسان را افزایش دهد. اما لندز در «ثروت و فقر ملت‌ها» گام را فراتر می‌گذارد و با تغییر رویکردی مهم، فرهنگ و ارزش‌های بومی را عامل نهایی موفقیت یا شکست جوامع می‌داند. از نظر لندز، اروپای غربی به‌دلیل پدید آمدن فرهنگ کنجکاوی علمی، اشتیاق به تسلط بر طبیعت، احترام به کار دستی و مکانیکی، و مهم‌تر از همه، وجود نظام سیاسی متکثر و رقابتی که مانع از سرکوب نوآوری از سوی حکومت می‌شد، از سایر تمدن‌ها پیشی گرفت. لندز با نقد رکود ساختاری در تمدن‌های دیگر (مثل چین)، ارزیابی می‌کند که ارتقای عقلانیت ابزاری، اختراع ساعت و اندازه‌گیری دقیق زمان، و ارزشمندی روحیه کارآفرینی در غرب، همان «انگیزه پرومته‌ای» بود که زنجیرهای تله فقر مالتوسی را گسست. جمله معروف لندز، مبنی‌بر اینکه، «اگر تاریخ به ما یک درس بدهد، این است که فرهنگ تقریباً همه تفاوت‌ها را می‌سازد»، عصاره دیدگاهی است که ریشه ثروت را در فضایل فرهنگی، گشودگی علمی و سنت‌های کاری اروپای غربی جست‌وجو می‌کند.

تفسیرهای ماتریالیستی و جمعیت‌شناختی

در برابر این تحلیل‌های فرهنگ‌محور، نحله‌های دیگری از اقتصاددانان و مورخان اقتصادی به سمت عوامل مادی، جغرافیایی و جمعیتی روی آوردند. کنت پومرانز در کتاب مهم «واگرایی بزرگ» نشان داد که تا سال‌های پایانی قرن هجدهم، بخش‌های پیشرفته چین (مانند دلتای یانگ‌تسه) از نظر سطح زندگی و کارایی بازارها تفاوت چندانی با اروپای غربی نداشتند. پومرانز مدعی شد که فرار بریتانیا از دام مالتوسی، نه به‌دلیل فرهنگ یا نهاد برتر، بلکه نتیجه دو شانس جغرافیایی و مادی بزرگ بود: دسترسی آسان به ذخایر غنی زغال‌سنگ و بهره‌برداری از منابع و زمین‌های قاره جدید (آمریکا). در همین حال، نگاه‌های دیگری نظیر نظریه «سفر بشریت» اودد گالور، بر تحولات بلندمدت سرمایه انسانی و گذار دموگرافیک دست گذاشتند، و گریگوری کلارک در کتاب «بدرود صدقه‌ها»، با نگاهی تکاملی مدعی شد که سده‌ها فشار مالتوسی در بریتانیا موجب بقا و تکثیر افرادی شد که دارای ویژگی‌های سخت‌کوشی، پس‌انداز و سواد بودند.

گزارش شاهین کارخانه

از فرهنگ رشد تا فضیلت بورژوایی

اما مسیر اندیشه اقتصادی در توضیح ثروت ملت‌ها شاهد یک چرخش مهم دیگر نیز بود که در کارهای جوئل موکر، به‌ویژه دیردره مک‌کلاسکی تجلی یافت. جوئل موکر در کتاب «فرهنگ رشد» بر نقش دگرگونی باورهای فرهنگی تاکید کرد، اما دیردره مک‌کلاسکی در سه‌گانه باشکوه خود و به‌ویژه در کتاب «کرامت بورژوازی»، تمام نظریه‌های مادی‌گرایانه، نهادگرایانه و حتی مارکسیستی را به چالش کشید. پژوهش مک‌کلاسکی که شامل کتاب‌های «فضایل بورژوازی: اخلاق برای عصر تجارت»، «کرامت بورژوازی: چرا اقتصاد نمی‌تواند دنیای مدرن را توضیح دهد» و «برابری بورژوازی: چگونه ایده‌ها، و نه سرمایه یا نهادها، جهان را ثروتمند کردند» است، تلاشی برای بازنویسی تاریخ اقتصادی به‌شمار می‌رود. مک‌کلاسکی با روش تحلیلی و داده‌های تاریخی فراوان، ارزیابی می‌کند که هیچ‌یک از عوامل متعارف -نظیر انباشت سرمایه، تجارت بین‌الملل، استعمار و غارت، جغرافیا، یا حتی اصلاحات ساختاری نهادهای حقوقی به‌تنهایی- نمی‌توانند رشد خیره‌کننده سه هزاردرصدی درآمد سرانه در دو قرن اخیر را توضیح دهند. مک‌کلاسکی تز اصلی خود را بر پایه‌ای متفاوت استوار می‌کند؛ «تغییر در گفتمان و ایده‌ها». از نظر او، آنچه جهان را ثروتمند کرد، تغییری بنیادین در نحوه نگرش جوامع به طبقه تجار، نوآوران و کارآفرینان بود؛ یعنی اعطای «کرامت» و «آزادی» به بورژوازی. زمانی که جامعه نگرش منفی و تحقیرآمیز خود را نسبت به کسب سود و نوآوری بازرگانی کنار گذاشت و به کارآفرین و مخترع احترام نهاد، انفجار نوآوری رخ داد. مک‌کلاسکی نشان می‌دهد که «قرارداد اجتماعی جدید» بریتانیا و هلند بر پایه بازآفرینی زبان و گفتمان شکل گرفت؛ جایی که کسب ثروت از طریق نوآوری شایسته تجلیل شد، نه تقبیح. این «اخلاق بورژوایی» و تغییر نگرش زبانی بود که انرژی خلاق میلیون‌ها انسان را آزاد و موتور رشد را روشن کرد. در ادامه سنت فکری مک‌کلاسکی می‌توان به پژوهش‌های یوهان نوربرگ نیز اشاره کرد که در آثار خود نظیر «مانیفست سرمایه‌داری» و «در دفاع از سرمایه‌داری»، با دفاع از اصول بازار آزاد نشان می‌دهد که چگونه اتکا به حقوق مالکیت و تجارت آزاد جهانی، توانی بی‌نظیر برای ارتقای رفاه مادی بشر ایجاد کرده است.

جهان چگونه ثروتمند شد؟

در میان این نظریه‌های متفاوت، کتاب «جهان چگونه ثروتمند شد؟»، نوشته مارک کویاما و جرد روبین، نقشی سنتزکننده ایفا می‌کند. کویاما و روبین، به عنوان دو تن از برجسته‌ترین تاریخ‌نگاران اقتصادی نسل جدید، با ارزیابی انتقادی کل ادبیات موجود، پاسخی چندبعدی به این پرسش بزرگ می‌دهند. نویسندگان، تمام نظریه‌های ارائه‌شده در تاریخ اندیشه اقتصادی را در پنج محور اصلی دسته‌بندی می‌کنند: جغرافیا، نهادها، فرهنگ، جمعیت و استعمار/امپریالیسم. آنان نشان می‌دهند که هیچ‌یک از این عوامل به‌تنهایی کلید جادویی برای توضیح ثروتمند شدن جهان نیستند، بلکه آنچه رشد مدرن را رقم زد، تعامل متقابل این عوامل در یک بستر زمانی و مکانی مشخص بود.