تنظیمات
تصویر
مشخصات خبر
اندازه فونت :
چاپ خبر
شاخه : فرهنگی
لینک : econews.ir/5x4283541
شناسه : 4283541
تاریخ :
خیابان‌ها پر بود، کسی حرف نمی‌زد/ انقلابی که در هیچ فرمولی نمی‌گنجید اقتصاد ایران: محمود گلابدره‌ای از انقلابی می‌گوید که مردم پشت‌به‌پشت در خیابان‌های ساکت ایستاده بوده و انقلاب ناگهانی که هیچ جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز نمی‌توانست پیش‌بینی کند، در دل کوچه‌ها و مساجد رخ داد.

ﺑﻪ ﮔﺰارش ﺧﺒﺮﮔﺰاری اﻗﺘﺼﺎداﯾﺮان

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: انقلاب اسلامی، توصیفی است از فرایندی که منجر به پیروزی انقلاب در بهمن ۱۳۵۷ شد؛ و این جوشش مردمی انقلابی در مظاهر مذهب و آیین‌ها نیز به همراه داشت. طبق توصیف گلابدره ای، مساجد، تکیه‌ها و هیئت‌ها کاربردهای نوینی پیدا کرده بودند:

«دم در مسجد کرج پیاده شدم. در مسجد بسته بود. مسجد این مکان مقدسی که تا چندماه، پیش جای شیره‌ای‌ها و حشیشی‌ها و چرتی‌ها و پیرمردها و زهوار دررفته‌ها و روضه‌خوان‌های گمنام و کور و کچل‌ها و شپشی‌های بی‌خانمان و آواره‌های از همه جا رانده و سرخورده و بیکس بود؛ حالا شده بود مرکز آتشفشان و منبع خبر و خروش و خشم و شده بود پاتوق و محل قرار مؤمن و بی‌دین و ارمنی و مسیحی و کلیمی هرکسی که در طول این سال‌های طولانی خفه شده بود و زجر کشیده بود، حالا چشم امیدش به این گلدسته‌ها و گنبدها بود.

جلوی در مسجد دو کامیون سرباز ایستاده بود. تعدادی سرباز هم پایین، دم در چسبیده بودند به در انگار هرم داغ جان بخشی از توی مسجد بیرون می‌آمد انگار بوی غذای مطبوعی از توی دهانه مسجد بیرون میزد ایستادم این ور خیابان کنار دو نفر ایستادم. ناگهان افسری داد زد: «واسه چی واستادی نیگا میکنی؟ مگه نگفتم دو تا با هم وانستین؟» راه افتادم و افتادم توی کرایه توی کرایه، حکومت نظامی ازهاری بود. تا خود تهران، کسی با کسی حرف نزد. از کنار پیاده رو پیچیدم به طرف دانشگاه، خیابان بسته بود همه جا دود بود. هنوز می سوخت. سینما کاپری می‌سوخت، دست به هیچ چیز نزده بودند. مجسمه گله‌به‌گله می‌سوخت. ساختمان بزرگ روبه روی دانشگاه می‌سوخت. بانک‌ها می‌سوختند. دود همه جا بود. سربازها حالا پیاده شده بودند. راه را بسته بودند دو نفر با هم نمی‌توانستند راه بروند. افسر یا سرباز از دور صدا می‌زد.

خیابان‌ها پر بود، کسی حرف نمی‌زد/ انقلابی که در هیچ فرمولی نمی‌گنجید

من پیچیدم توی خیابان پچ پچ بود، توی کوچه پچ پچ بود. بچه ها زیر لب می‌خندیدند، همه می خندیدند. همه خوشحال بودند. صدای قدم ها را می‌شد شنید. همه به خیابان آمده بودند، خیابان‌ها پر بود؛ ولی کسی حرفی نمی‌زد. انگار همه با هم دوست بودند. به هم چشمک می‌زدند.»

این تغییر از چشم گلابدره ای پنهان نمانده است. او که تجربه زندگی در غرب دارد و همسرش هم ایرانی نیست، این جزییات را بهتر می‌بیند انگار. از طرف دیگر آنچه می‌بیند با همه آن نظریه‌های جامعه شناسانه و روشنفرانه و فیلسوفانه‌ای که خوانده است جور در نمی‌آید:

«باز می‌بینیم که هنگام پرت افتادن از مرز مردم است، که باز پناه می‌بریم به فرمول‌ها و گیج و ویج می‌شویم و می‌بینیم که این حرکت‌ها و این جنب‌وجوش‌ها و قدم‌به‌قدم پیشروی‌ها، در هیچ یک از فرمول‌های شناخته شده و از قبل تعیین شده خارج از شناخت و شعور ما مسئولین و متعهدین نمی‌گنجد، مثل بقیه فرمول‌هایی که نگنجید.

کجا دکترهای جامعه‌شناس و فیلسوف‌های ریز و درشت و این جایی و آن جایی می‌توانستند حدس بزنند که این بچه‌های «بروس لی» و شیفتگان موزیک و رقص و سکس و لختی و کارتون‌های فضانوردی و سریال‌های پی‌درپی تلویزیونی و مُرده فوتبال و جام جهانی و خوانندگان پیک‌های کوچک و بزرگ آمریکایی و کتاب‌های کانون پرورش فکری و این دخترهای مینی ژوپی هر روز به یک شکل درآ و رنگ و وارنگ و عاشقان سریال‌های کوتاه و بلند و خوانندگان مجله‌های خارجی و داخلی، یک باره مثل نسیم بهاری که می‌وزد از زیر خاک سر بیرون کنند و چادرهای سیاه را به سر بکشند و یک‌باره بریزند توی خیابان‌ها و بی این که بخواهند تنشان را به هم بمالند و با هم لاس بزنند و به هم متلک بگویند و هم را اذیت بکنند، چسبیده به هم پشت‌به‌پشت هم با هم یک صدا داد بزنند: «توپ تانک، مسلسل دیگر اثر نداره» و شب‌ها سر بام خانه‌ها، عوض این که برای هم سوت آرتیستی بزنند و آمریکایی‌وار، مثل هنر پیشه‌های سریال‌ها به هم دروغ بگویند بانگ «الله اکبر» و «لا اله الا الله» نشر بدهند و روز با اینکه بلد نیستند چادر به سر کنند تکه پارچه سیاهی به سر بکشند و بیایند باز توی خیابان تا در راه رهایی شهید بشوند.

این فرهنگ کجا بود؟ آیا کسی می‌فهمد؟ آیا در هیچ فرمولی می‌گنجد؟ آیا کسی تا به حال به فکرش هم رسیده بود که با سر بام رفتن و شبانه با «الله اکبر» گفتن و دادزدن هم می‌توان فرمانده کل قوای سومین ارتش دنیا را که حالا با ۱۹۱ رأی موافق و ۲۷ رای به ظاهر مخالف و ۱۱ رأی الکی ممتنع از مجلس رأی اعتماد هم گرفته و نخست وزیر نظامی ایران هم شده به گریه انداخت و این طور خوار و زبون و دلیلش کرد؟»

خیابان‌ها پر بود، کسی حرف نمی‌زد/ انقلابی که در هیچ فرمولی نمی‌گنجید
نطق تلویزیونی محمدرضا پهلوی

تصویر ازهاری و لرزش صدایش و التماس‌هایش از ذهن گلابدره‌ای بیرون نمی‌رود. شاهی که همیشه از نظامی‌ها و کودتایشان می‌ترسیده، و به خاطر این ترس همیشه نظامیان ترسو و وابسته به خودش را برکشیده حالا دارد از همان نقطه آسیب می‌بیند، همان کسی که قرار است کشور را با قدرت نظامی آرام بکند، شده است مردی ضعیف و ترسو: «حرف‌های ازهاری و این ننه من غریبم‌های هر شبی و این التماس و درخواست کردن‌ها و این تمنا کردن‌ها و هی لی‌لی به لالای نماینده مجلس و سناتور و مردم گذاشتن و هی درویشانه و عارفانه و گداصفتانه که معلوم بود همه علاوه بر این که از روی نقشه بود و اضافه بر این که از فکر احمقانه یک یا چند نفر تراوش کرده بود خود نشان‌دهنده عمق خالی و بی‌عمق این نوکرصفت‌ها و گردوهای پوک و این مجسمه‌های توخالی بادی بود، چه آبروی ارتش را برد. راستی که هر ایرانی شرم می‌کرد از این ارتش و از این فرمانده زیرتی و مردنی چه ارتشی؟ چه فرمانده‌ای؟ این را همه فهمیده‌اند. بچه‌های کمتر از بیست سال که انگار از اول هم می‌دانستند. قبل از این که ازهاری بیاید، دوره شریف امامی. آقا هم که از سی و شش سال پیش می‌دانست.»

آنطور که گلابدره‌ای در «لحظه‌های انقلاب» گزارش می‌کند، از آبان ۱۳۵۷ و آن سخنرانی «صدای انقلاب شما را شنیدم» تا شب تاسوعای همان سال که میشد ۱۹ آذر، این جوش و خروش ادامه داشت. و از خود می‌پرسد که در شبی مثل شب تاسوعا، که همیشه دسته‌های عزاداری طبق آیین‌های خاص و برنامه مشخص می‌چرخند و به هم می‌پیوندند و راه می‌افتند در خیابان، چطور است که مردم فرق کرده‌اند و موضوع حرف‌هایشان عوض شده است؟

خیابان‌ها پر بود، کسی حرف نمی‌زد/ انقلابی که در هیچ فرمولی نمی‌گنجید
تاسوعای ۱۳۵۷، پل کالج (تقاطع حافظ و انقلاب)

این جوشش و این حساسیت جمعی مردم عادی کوچه و خیابان از نگاه گلابدره‌ای دور نمی‌ماند: «چه شده؟ آیا زمین واژگون شده؟ آیا دنیا کن فیکون شده؟ آیا زلزله آمده؟ آیا این، مردم، همگی یکباره عوض شده اند؟ اینها کجا بودند؟ پیشتر چه حرفهایی میزدند؟ چه بحثهایی میکردند؟ آیا اینها همان خلق محروم مظلوم خاموش خفته بودند که حالا بیدار شده اند؟ آیا به راستی بیدار شده‌اند؟ اگر این خلق همه‌اش غرق در غم غریبی و نان و آب و اتاق و مسکن، فقط یک سال همین طور شب و روز به این مسائل فکر کند و درباره این مسائل بیندیشد و راه و چاه را از هم تشخیص دهد و بحث کند و به فکر نجات خود باشد و حرف سیاست و مملکت و حکومت و رهبران گذشته و آینده را بزند، راستی چه می‌شود؟ آیا در این تکیه ها و مساجد باز جمع خواهند شد؟

این ها از کدام قشر و دسته و گروه و طبقه ای هستند؟ کاسب و کارگر و بقال و چقال و سرمایه دار و کارخانه دار و دکتر و مهندس و محصل و زن و مرد و بچه و کوچک و بزرگ و بی سواد و تحصیل کرده، حالا این جا دور هم جمع شده اند و با هم حرف میزنند و حرف از فردا می زنند. فردا چه خواهد شد؟ این ها تا به حال کجا بودند؟ این همه سال اینها چه میکردند؟ این ها اگر تصمیم بگیرند، اینها اگر راه بیفتند، اینها اگر بفهمند و بدانند، این ها اگر دریابند، اینها اگر بخواهند، فردا این کوه توچال را هم از جا می‌کنند!»