تنظیمات
تصویر
مشخصات خبر
اندازه فونت :
چاپ خبر
شاخه : فرهنگی
لینک : econews.ir/5x4280194
شناسه : 4280194
تاریخ :
فرو رفتن در دهان نهنگ برای روایت انقلاب/ نظر سیمین دانشور درباره کتاب اقتصاد ایران: کتاب «لحظه های انقلاب» محمود گلابدره‌ای، نخستین کتابی است که درباره انقلاب بعد از پیروزی منتشر شده است؛ فروردین و اردیبهشت ۱۳۵۸ کتاب را انتشارات سروش منتشر کرد.

ﺑﻪ ﮔﺰارش ﺧﺒﺮﮔﺰاری اﻗﺘﺼﺎداﯾﺮان

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: پرویز خرسند نوشته است: «و می‌دانستیم که یکی می بایست بیهقی‌وار، لحظه هایی را که بر این امت گذشته ضبط کند. و در لحظه ای که یاری دوستی به «لحظه های «انقلاب» راهم نمود، لحظه های گمشده وطنم را یافتم و در کلمه کلمه و جمله جمله‌اش از صدای خون و فریاد و از عطر سرخ باروت و سرب پر شدم. هر چه بیشتر خواندم عمیق‌تر شدم و لحظه‌های سرنوشت‌ساز مردم وطنم را سریع‌تر و روشن‌تر لمس کردم، و دریافتم که این همان دُردانه گمشده من است و با جانش خواندم که:

سعدی به لب دریا دُردانه کجا یابی

در کام نهنگان شو، گر می‌طلبی کامی

و دیدم و خواهید دید که «گلابدره‌ای» در کام نهنگان فرورفته و بازآمده است و از اعماق دریای انقلاب دردانه‌ای چنین روشن و شفاف و سرخ و صیقلی هدیه‌مان آورده است.» این توصیف کتاب «لحظه‌های انقلاب» محمود گلابدره‌ای است، که بی‌واسطه این ۴۷ سال آدم را پرت می‌کند به میان آن دریای جوشان.»

فرو رفتن در دهان نهنگ برای روایت انقلاب/ نظر سیمین دانشور درباره کتاب

شروع داستان از روز نماز عید فطر است، که در تپه‌های قیطریه به امامت شهید مفتح خوانده شد. یادداشتی که بعد از سی و سه سال _زمستان ۱۳۸۹_ برایش نوشته و به ابتدای کتاب اضافه کرده، جالب است و حالش را توضیح می‌دهد: «سرتپه قیطریه زن و بچه‌هام رفتن؛ منم به دکتر مفتح که چند شب پیش قرار گذاشته بودیم بیام اینجا، سلام کردم. فرمودن: «سد محمود آقا! بدو برو چندتا آقا بیار.» مث قرقی تا ته کوچه باغ کاشانی عین فرفره دویدم و در زدم و جواد طالقونی درو باز کرد، که شش تا آقاها گفتن: «گلاب دره‌ای! امروز دستور تیر داده شاه! مگه کری نمی‌شنوی؟ تقی روحانی از ساعت هفت صُب، خبر صُب تا حالا یه کله داره تو رادیو هی میگه شاه دستور تیر داده. بدو، بدو برو پی کارت!» منم دیدم هوا پسه. تقی روحانی یه کله هی تو رادیو که صداش از تو باغ کاشانی می آمد، می‌گفت و می‌شنیدم. ترسیدم، مثل خرگوش تا سر تپه قیطریه دویدم. تا رسیدم، آقا اقامه بسته بود. منم بستم و تا السلام علیکم و رحمه الله و برکاته رو که گفتیم، تیربارون مثل بارون و رگبار شدید تگرگ‌های روزهای ابری آفتابی ماه‌های بهاری بارید بر سرمان...دکتر مفتح یا تیر خورد یا نخورد، خورد به تیر سیمانی برق دَم بولینگ علی عبده بالای زرگنده. انگار بردنش بیمارستان قلهک. حالا نگو بنا بوده به دست یه بچه کوچه شهرداری، دم دانشکده الاهیات بعد از خواندن «لحظه‌های انقلاب» و ده صفحه نوشتن شهید بشه.»

این را محمود گلابدره‌ای می‌نویسد، در ابتدای کتاب «لحظه‌های انقلاب». یادداشت دکتر مفتح را پیش از خروج از دانشکده الهیات و به شهادت رسیدنش نوشته، که گلابدره‌ای هم به آن اشاره کرده، پشت جلد کتاب چاپ شده است. درست زیر تعریف پنج خطی سیمین دانشور از این کتاب و بالای نوشته پرویز خرسند. شهید دکتر مفتح نوشته است: «با مطالعه مختصری از قسمت‌های کتاب «لحظه‌های انقلاب» محتوا را غنی عبارات را جالب و زیبا یافتم. نویسنده سعی کرده تا آن جا که خود ناظر عینی حوادث بوده، وقایع انقلاب را نقل کند. در قسمت‌هایی که دیدم امانت و صداقت نویسنده متجلی بود.»

سیمین دانشور کتاب را اینطور توصیف می‌کند: «این کتاب مستندگونه‌ای است از لحظه‌های اسطوره‌ای انقلاب مردم ایران، که نویسنده با تمام گوشت و خون و عصب خود شخصاً آزموده. یک نوع ادبیات تجربی است. پیش‌درآمدِ ادبیات انقلابی است که در انتظارش بودم.» و درست است. این کتاب، نخستین کتابی است که درباره انقلاب بعد از پیروزی منتشر شده است؛ فروردین و اردیبهشت ۱۳۵۸ کتاب را انتشارات سروش منتشر کرد.

«لحظه‌های انقلاب» به نوعی گزارش‌نویسی است، اما به معنای واقعی تلفیقی از روایت و قصه‌نویسی دارد و قدرتش در نزدیک بودن به واقعیات است. مستندی نوشتاری است از دل انقلاب اسلامی ایران، و جوشش مردمی که نویسنده آن را با تمام گوشت و خون و عصب خود شخصا آزموده و سعی کرده در عین امانت و صداقت، تا آنجا که خود ناظر عینی حوادث بوده وقایع انقلاب را نقل کند.

ابتدای کتاب همان روز نماز عید فطر تپه‌های قیطریه است، که خودش بعداً در یادداشتی که به کتاب اضافه کرده نوشته است: «رسیده بودم به چارراه قصر انگار، آره. دم پادگان پلیس بودیم. یهویی عین پروانه افتادیم تو تار عنکبوت گاردیا، که بیا ببین. و همین این سید محمود گلاب دره‌ای نویسنده رو حالا می‌خوان کارگردان سریال لحظه‌های انقلاب کنن اون هم بعد از سی وسه سال، سال ۱۳۸۹. مث سنجاب سینه‌کش درخت چنار رو چسبیدم، تو تاریکی با ترس و لرز کشیدم بالا و گَلِ شاخه‌هایی که کشیده شده بود توی هتل زیر سید خندان تا خود صب خوابیدم، تختِ تختِ تخت. صب که خورشید سر زد از پشت قله دماوند، دیدم هیشکی نیست تو جاده شمرون. یه هویی یاد پونه و پویان و پیمان و زنم افتادم که حالا زیر کرسی پیش ننه بابا بودن یا نبودن، نبودن یا بودن نمی‌دونم کجا بودن، یواشکی مث مار خزیدم و پریدم پایین و از توی پیاده‌روی جاده قدیم شمرون با ترس و لرز هرجوری بود رسیدم به امامزاده صالح تجریش، که دیدم میگن «همه رو گرفتن.» این همون روز اولی‌ست که صفحه اول کتاب «لحظه‌های انقلاب» [را] سی‌وسه سال قبل نوشتم.»