ادبیات انقلاب شخصیت خاکستری را برنمیتابد/ تاکید جوایز بر گفتمان رسمی
اقتصاد ایران: یک نویسنده گفت: نوجوان امروز با شخصیتهای کاملاً مثبت یا کاملاً منفی ارتباط برقرار نمیکند. او به شخصیتهایی نیاز دارد که خاکستری هستند. ادبیات انقلاب چنین شخصیتهایی را برنمیتابد.
ﺑﻪ ﮔﺰارش ﺧﺒﺮﮔﺰاری اﻗﺘﺼﺎداﯾﺮان
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: ادبیات انقلاب اسلامی پس از گذشت ۴۷ سال، مسیر پیچیده و پرچالشی را پشت سر گذاشته است. در این مدت، آثار متنوعی در قالب رمان، داستان کوتاه، شعر و خاطره منتشر شدهاند، اما هنوز کمبود تولیدات برجستهای که بتوانند تجربههای انسانی و ملموس انقلاب را به مخاطب منتقل کنند، محسوس است. این مسئله تنها ناشی از کمبود نویسنده یا امکانات نیست، بلکه بخش قابلتوجهی از آن به شیوه روایت و زاویه دید آثار بازمیگردد؛ جایی که روایتها اغلب از مرکز کنترلشده فراتر نرفته و فرصت ورود به حاشیههای زنده و انسانی را پیدا نکردهاند.
بررسی مسیر ادبیات انقلاب در چهار دهه گذشته نشان میدهد که علاوه بر کمبود آثار شاخص، چالشهایی همچون محدودیت خلاقیت در روایت، دوری از تجربههای شخصی و جزئیات انسانی و همچنین ضرورت جذب مخاطب جدید، به شکل ملموسی حضور دارند. این چالشها باعث شده است تا برخی از ارزشها و آموزههای انقلاب در ادبیات کمتر دیده شوند و ارتباط نسلهای امروز با این ادبیات محدود بماند.
به بهانه فرارسیدن دهه فجر، تصمیم گرفتیم وضعیت ادبیات انقلاب و چالشهای پیش روی آن را بررسی کنیم و از زاویه دید نویسندگان این حوزه روایتها را مرور کنیم. در همین راستا، با یوسف قوجق، نویسنده حوزه کودک و نوجوان، به گفتوگو پرداختهایم تا نگاه نویسندگان و مسائل موجود در این حوزه روشنتر شود.
چرا بعد از گذشت ۴۷سال از پیروزی انقلاب و باتوجه به اینکه تمام درگاهها در دسترس انقلابیها بوده، ما یک کتاب و رمان خوب و درجه یک و مقبول نداریم؟
انقلاب سال ۵۷ حاصل مبارزات یک گروه و دسته و جناح یا یک شهر و روستا نیست و متعلق به مردم ایران است. همین را میتوان به موضوع دفاع از تمامیت ارضی کشور در جنگ تحمیلی هم تعمیم داد. کسی نمیتواند مدعی باشد که مختص یک طبقه خاص و یا گروه و قوم مشخصی بودوقتی از نبود رمان و کتاب درجهیک در «ادبیات انقلاب» حرف میزنیم، منظور این نیست که در این ۴۷ سال هیچ اثر ارزشمندی تولید نشده است. اتفاقاً آثار قابلاعتنایی داریم. مسئله این است که بسیاری از این آثار در متنِ رسمی ادبیات انقلاب قرار نگرفتهاند و بیشتر در حاشیه آن شکل گرفتهاند.
منظور از متن انقلاب، ادبیاتی است که مستقیماً با برچسب «انقلابی» تعریف شده، مأموریتمحور بوده و از آن انتظار بازنمایی یک روایت مشخص، قهرمان مشخص و نتیجهگیری مشخص رفته است. در این متن، نویسنده اغلب پیشاپیش میداند «چه باید بگوید» و «به کجا باید برسد». طبیعی است که در چنین فضایی، تخیل، تعارض، تردید و پیچیدگی انسانی که جان ادبیات هستند، مجال بروز کمتری پیدا میکنند.
در مقابل، «حاشیه کارهای انقلاب» جایی است که نویسنده بدون الزام به دفاع یا اثبات، از دل زندگی مردم، تحولات اجتماعی، اضطرابها و شکافهای زمانه نوشته است. بسیاری از رمانها و داستانهای ماندگار ما، چه در دهههای اول انقلاب و چه بعدتر، در همین حاشیه شکل گرفتهاند. آثاری که شاید صریحاً «انقلابی» نامیده نشدهاند، اما فضای اجتماعی، ذهنیت تاریخی و پیامدهای انقلاب در تار و پودشان حضور دارد.
نمونه روشن آن، برخی آثار اجتماعی دهه شصت و هفتاد یا حتی رمانهایی در حوزه دفاع مقدس است که اول، «رمان» بودهاند و بعد حامل معنا. آنها نه قصد تبیین انقلاب را داشتهاند و نه تبلیغ آن را، اما چون صادقانه از تجربه انسانی نوشتهاند، ماندگار شدهاند.
مثلاً رمانهایی مثل «زمین سوخته» احمد محمود یا «جای خالی سلوچ» که مستقیماً انقلابی نیست اما بستر اجتماعیاش را دارد. این نشان میدهد ادبیات زمانی ماندگار میشود که از دل زندگی مردم و تضادهای واقعی بیرون بیاید، نه از دل سفارش. به گمانم نویسندگانی که عمیق و فنی درباره انقلاب مینویسند، کم نیستند.
بیتعارف عرض میکنم که ادبیات انقلاب بیش از آنکه از کمبود نویسنده یا امکانات رنج ببرد، از جابهجایی مرکز ثقل آسیب دیده است؛ جایی که «متن رسمی» بهجای آنکه بگذارد ادبیات انقلاب اسلامی از حاشیههای زنده و انسانی به مرکز راه پیدا کند، تلاش کرده روایت را از ابتدا در مرکز کنترلشده نگه دارد. نتیجه این شده که آثار قابلدفاع ادبی، اغلب بیرون از ویترین رسمی ادبیات انقلاب دیده میشوند.
اگر امروز بهدنبال رمان درجهیک در این حوزه هستیم، شاید باید بپذیریم که ادبیات انقلاب زمانی جان میگیرد که اجازه بدهیم از حاشیهها نوشته شود. از زندگیهای کوچک در خانواده، از تجربههای متناقض انسان و حتی روایتهای ناتمام. تاریخ انقلاب اسلامی، مسلماً بزرگ است اما ادبیات همیشه از جزئیاتِ انسانی است که بزرگ میشود.
چرا نوجوانان ارتباط ضعیفی با ادبیات انقلاب برقرار کردهاند؟
نوجوان امروز با آثاری ارتباط میگیرد که تجربه زیسته را لمس کند. در ادبیات دفاع مقدس، کتابهایی مثل «دا» یا برخی روایتهای بومی ـ اقلیمی جنگ، زمانی موفق شدند که جنگ را از زاویه زیست روزمره، خانواده، ترس و دلتنگی نشان دادند، نه صرفاً حماسه. ادبیات انقلاب برای نوجوان، کمتر توانسته چنین زاویهای بسازد و بیشتر از بالا با او حرف زده است.
نخست باید بپذیریم که مسئله نوجوان امروز، «بیعلاقگی به انقلاب» نیست، بلکه بیارتباطی با شیوه روایت انقلاب است. نوجوان بهطور طبیعی در مرحلهای از رشد قرار دارد که با پرسش، تردید، کشف هویت و فاصله گرفتن از روایتهای قطعی تعریف میشود. ادبیاتی که از ابتدا پاسخها را آماده کرده و مجال سؤال نمیدهد، برای او جذاب نیست؛ حتی اگر محتوایش همسو با ارزشهای رسمی باشد.
یکی از مشکلات اصلی ادبیات انقلاب برای نوجوان، این است که اغلب از بالا به پایین نوشته شدهاند. یعنی بزرگسالان با زبان ایدئولوژیک و آموزشی، تلاش کردهاند تجربهای تاریخی را «توضیح» بدهند، نه اینکه آن را «زندگی» کنند. در حالی که نوجوان، پیش از فهم تاریخی، به همذاتپنداری عاطفی نیاز دارد.
تجربه ادبیات دفاع مقدس در اینجا آموزنده است. هرجا جنگ از زاویه نوجوان، خانواده، یا زیست روزمره روایت شده، ارتباط شکل گرفته است. نوجوان با ترس، دلتنگی، بلاتکلیفی و حتی اشتباه شخصیتهای خاکستری همراه میشود، نه با قطعیتهای قهرمانانه. این همان چیزی است که در ادبیات انقلاب کمتر به آن اجازه داده شده است.
نکته دیگر، یکدست بودن شخصیتها در بخش بزرگی از ادبیات انقلاب است. نوجوان امروز با شخصیتهای کاملاً مثبت یا کاملاً منفی ارتباط برقرار نمیکند. او به شخصیتهایی نیاز دارد که اشتباه میکنند، خاکستری هستند، میترسند، عقب میکشند و دوباره تصمیم میگیرند. وقتی ادبیات انقلاب چنین شخصیتهایی را برنمیتابد، نوجوان احساس میکند این روایت «واقعی» نیست.
برچسب «انقلابی» در سالهای گذشته، بیش از آنکه فرصت ایجاد کند، بهتدریج به یک محدودیت تبدیل شده است. البته نه بهخاطر خود مفهوم انقلاب، بلکه بهخاطر انتظاراتی که این برچسب با خود حمل میکند
از سوی دیگر، زبان بسیاری از آثار انقلابی برای نوجوان، همچنان زبان دهههای گذشته است. در حالی که نوجوان امروز با زبان جزئینگر، تصویری و شخصی ارتباط برقرار میکند. زبانی که در ادبیات بومی و حتی در بخشهایی از ادبیات دفاع مقدس موفقتر بوده است.
در نهایت، باید گفت نوجوانان از ادبیات انقلاب فاصله نگرفتهاند، بلکه ادبیات انقلاب از تجربه زیسته نوجوان فاصله گرفته است. اگر این ادبیات بتواند به جای «تعلیم»، به «همراهی» فکر کند، اگر به نوجوان اجازه بدهد انقلاب را از زاویه زندگی خودش کشف کند، نه از زاویه نسخههای آماده، آنوقت این فاصله میتواند دوباره به گفتوگو تبدیل شود.
نقش نسل جدید نویسندگان در بازسازی این جریان چیست؟
نقش نسل جدید نویسندگان در بازسازی ادبیات انقلاب، پیش از آنکه «تولید محتوای جدید» باشد، تغییر زاویه دید است. این نسل قرار نیست انقلاب را دوباره تعریف کند، بلکه باید آن را دوباره روایتپذیر کند؛ یعنی از سطح روایتهای تثبیتشده به سطح تجربههای انسانی، جزئی و شخصی بیاورد.
یکی از مهمترین کارهایی که نسل جدید میتواند انجام دهد، خارج کردن انقلاب از حالت رخداد تاریخیِ بسته و تبدیل آن به یک «تجربه زنده» است. همانطور که در ادبیات بومی–اقلیمی، جغرافیا صرفاً پسزمینه نیست و به شخصیت تبدیل میشود، انقلاب هم میتواند در قالب یک محله، یک خانواده، یک نوجوان، یک زن یا حتی یک تردید روایت شود. این کار فقط از نسلی برمیآید که فاصله زمانی با انقلاب دارد و میتواند بدون هیجانهای اولیه، با نگاه بازتری به آن نزدیک شود.
تجربه ادبیات دفاع مقدس در این زمینه بسیار راهگشاست. نسلی که سالها بعد از جنگ نوشت، توانست روایت را از «حماسه صرف» به سمت زیست انسانی در جنگ ببرد. همین تغییر زاویه باعث شد برخی آثار، فراتر از مخاطب خاص، خوانده شوند. ادبیات انقلاب هم به چنین عبوری نیاز دارد.
نکته مهم دیگر این است که نسل جدید نویسندگان باید حق تردید و پرسش را برای خود محفوظ بداند. بازسازی یک جریان ادبی بدون امکان پرسشگری ممکن نیست. ادبیاتی که فقط بازتولید پاسخهای آماده باشد، زنده نمیماند. نسل جدید اگر بتواند انقلاب را نه بهعنوان «پاسخ نهایی»، بلکه بهعنوان میدان انتخابها، خطاها و تصمیمهای انسانی روایت کند، به این ادبیات جان تازهای میدهد.
از سوی دیگر، این نسل میتواند با بهرهگیری از تجربههای موفق ادبیات اقلیمی، زبان ادبیات انقلاب را بومی، ملموس و غیرکلی کند. انقلاب در تهران یک تجربه بوده و در شهرهای کوچک و مناطق مرزی تجربهای دیگر داشت. وقتی این تفاوتها وارد روایت شوند، ادبیات از حالت انتزاعی خارج میشود و به زندگی نزدیکتر میشود.
در نهایت، نقش نسل جدید نویسندگان نه در «حفظ ویترین ادبیات انقلاب»، بلکه در باز کردن پنجرههای تازه است. اگر این نسل اجازه داشته باشد از حاشیهها بنویسد، از روایتهای کوچک، از صداهای کمتر شنیدهشده، آنوقت ادبیات انقلاب میتواند دوباره به جریانی زنده و خواندنی تبدیل شود؛ جریانی که نه در تقابل با گذشته است و نه در تکرار آن، بلکه در گفتوگو با آن شکل میگیرد.
آیا زبان و دغدغههای این ادبیات هنوز برای مخاطب امروز قابل لمس است؟
اگر صادقانه نگاه کنیم، باید گفت در شکل کنونی خود، خیر. اما این بهمعنای از دست رفتن کامل امکان ارتباط نیست. مسئله اصلی این است که زبان و دغدغههای ادبیات انقلاب، در بسیاری از آثار، در همان دهههای نخست انقلاب متوقف ماندهاند و کمتر با تحولات ذهنی و زیستی مخاطب امروز بهروز شدهاند.
زبان داستانی بخش مهمی از این فاصله است. بخش زیادی از ادبیات انقلاب هنوز از زبانی استفاده میکند که کلی، شعاری و انتزاعی است؛ زبانی که بیشتر میخواهد «موضع» بگیرد تا «روایت» بسازد، در حالی که مخاطب امروز، بهویژه نوجوان و جوان، با زبانی ارتباط میگیرد که جزئینگر، تصویری و مبتنی بر تجربه شخصی باشد. این تفاوت را میتوان بهوضوح در مقایسه با برخی آثار موفق ادبیات بومی و دفاع مقدس دید. آثاری که بهجای مفاهیم کلی، از بو، صدا، مکان، لهجه و جزئیات زندگی روزمره و از شخصیتهای خاکستری حرف میزنند.
از نظر دغدغهها نیز، شکاف قابلتوجهی وجود دارد. دغدغههای محوری ادبیات انقلاب اغلب حول مفاهیم کلان سیاسی و تاریخی میچرخد، در حالی که دغدغه مخاطب امروز بیشتر زیست فردی، هویت، آینده، انتخاب و معنای زندگی است. وقتی ادبیات نتواند این دو سطح را به هم وصل کند، طبیعی است که برای مخاطب ملموس نباشد. انقلاب اگر صرفاً بهعنوان یک «رخداد بزرگ تاریخی» روایت شود، دور میماند اما اگر بهعنوان نقطهای که زندگی آدمها در شهر و روستاها را دگرگون کرده باشد، قابل لمس میشود.
تجربه ادبیات دفاع مقدس در اینجا دوباره قابل توجه است. هر جا جنگ از سطح شعار و حماسه فاصله گرفته و وارد زندگی روزمره آدمها شده، زبان هم خودبهخود تغییر کرده و به مخاطب نزدیکتر شده است. ادبیات انقلاب هم اگر بخواهد برای مخاطب امروز زنده شود، باید همین مسیر را طی کند.
نوجوان امروز با شخصیتهای کاملاً مثبت یا کاملاً منفی ارتباط برقرار نمیکند. او به شخصیتهایی نیاز دارد که اشتباه میکنند، خاکستری هستند، میترسند، عقب میکشند و دوباره تصمیم میگیرند. وقتی ادبیات انقلاب چنین شخصیتهایی را برنمیتابد، نوجوان احساس میکند این روایت «واقعی» نیستنکته مهم دیگر این است که مخاطب امروز نسبت به زبانهای یکطرفه و قطعیتمحور حساس است. او بیشتر با متنی ارتباط میگیرد که امکان همدلی و گفتوگو را فراهم کند، نه اینکه نتیجه را از قبل اعلام کند. ادبیات انقلاب اگر همچنان بخواهد بهجای طرح مسئله، صرفاً پاسخ بدهد، از لمس تجربه انسانی مخاطب بازمیماند.
در نهایت، میتوان گفت مسئله این نیست که زبان و دغدغههای ادبیات انقلاب ذاتاً کهنه شدهاند. مسئله این است که فرصت دگرگونی پیدا نکردهاند. هرجا این ادبیات توانسته از کلیگویی فاصله بگیرد و به انسان، اقلیم، زیست روزمره و زبان امروز نزدیک شود، هنوز هم امکان ارتباط وجود دارد. اما بدون این تحول، فاصله میان متن و مخاطب همچنان باقی خواهد ماند.
چه تفاوتی میان تجربه انقلاب ایران و بازنمایی ادبی آن وجود دارد؟
تجربه انقلاب سال ۵۷ در ایران، در واقعیت، تجربهای چندلایه، متکثر و گاه متناقض بوده است. مجموعهای از امید، اضطراب، تردید، شور جمعی، ازخودگذشتگی، اما همزمان سردرگمی و گسستهای عاطفی. این تجربه، بسته به اقلیم، طبقه اجتماعی، سن، جنسیت و موقعیت جغرافیایی، شکلهای بسیار متفاوتی داشته است اما در بازنمایی ادبی، بهویژه در متن رسمی ادبیات انقلاب، این تنوع در برخی مواقع فشرده و یکدست شده است.
ادبیات انقلاب در بسیاری از موارد کوشیده «نتیجه انقلاب» را روایت کند، نه «فرآیند تجربه آن» را. در حالی که ادبیات، ذاتاً با فرآیندها زنده است. با لحظههای تردید، انتخاب، خطا و حتی پشیمانی. وقتی این لایهها حذف میشوند، فاصلهای میان آنچه مردم زیستهاند و آنچه در متن ادبی بازنمایی شده، شکل میگیرد.
در مقایسه، ادبیات دفاع مقدس هرچند با تأخیر، اما بهتدریج توانست این شکاف را کمتر کند. یعنی از روایت یکدست حماسی عبور کند و به سمت روایتهای متنوعتر برود. جنگ و دفاع مقدس از نگاه رزمنده، مادر، کودک، شهر و حتی حاشیهنشین. همین چندصدایی باعث شد تجربه جنگ، با همه تلخی و پیچیدگیاش، در ادبیات باورپذیرتر شود.
در ادبیات انقلاب، هنوز این گذار بهطور کامل اتفاق نیفتاده است. بازنمایی ادبی اغلب به «چهره آرمانی» انقلاب وفادار مانده، نه به «چهره زیسته» آن. در حالی که تفاوت این دو، دقیقاً همان جایی است که ادبیات میتواند معنا پیدا کند. ادبیات نه قرار است تاریخ رسمی را تکرار کند و نه داوری نهایی بدهد. بلکه وظیفهاش ثبت تجربه انسانی در ادبیات انقلاب ۵۷ است، حتی اگر این تجربه ناهموار باشد.
آیا عبور از برچسب انقلابی میتواند به نجات ادبیات کمک کنند؟
اگر منظور از عبور، رهایی از برچسبزدگی و قالببندی معمول باشد، پاسخ روشن است: بله میتواند. برچسب «انقلابی» در سالهای گذشته، بیش از آنکه فرصت ایجاد کند، بهتدریج به یک محدودیت تبدیل شده است. البته نه بهخاطر خود مفهوم انقلاب، بلکه بهخاطر انتظاراتی که این برچسب با خود حمل میکند.
انقلاب سال ۵۷ حاصل مبارزات یک گروه و دسته و جناح یا یک شهر و روستا نیست و متعلق به مردم ایران است. همین را میتوان به موضوع دفاع از تمامیت ارضی کشور در جنگ تحمیلی هم تعمیم داد. کسی نمیتواند مدعی باشد که مختص یک طبقه خاص و یا گروه و قوم مشخصی بود.
وقتی اثری با عنوان «ادبیات انقلابی» معرفی میشود، از پیش انتظار میرود که موضع مشخصی داشته باشد، شخصیتها جهتدار باشند و پایانبندی به نتیجهای قطعی برسد. این انتظارات، ناخودآگاه دایره تخیل نویسنده را محدود میکند و مخاطب را هم در موضع دفاعی قرار میدهد. یعنی بهجای خواندن یک اثر ادبی، احساس میکند قرار است با یک پیام اخلاقی و سیاسی مواجه شود و آن را پس میزند.
تجربه ادبیات دفاع مقدس در این زمینه بسیار گویاست. بسیاری از آثار ماندگار این حوزه، زمانی توانستند با مخاطب عمومی ارتباط برقرار کنند که از برچسب فاصله گرفتند و اجازه دادند روایت، خودش سخن بگوید. این آثار نه ارزشها را نفی کردند و نه تبلیغ مستقیم انجام دادند بلکه با صداقت انسانی، امکان همدلی ساختند.
در سالهای گذشته، بخش قابلتوجهی از جوایز مرتبط با ادبیات انقلاب، بیش از آنکه بر انتخاب «اثر ادبی برتر» متمرکز باشند، اکثراً بر تأیید گفتمان مطلوب ارزشی تمرکز کردهاند. نتیجه این شده که آثار زیادی تولید شده، اما تعداد کمی از آنها توانستهاند از دایره مخاطبین عبور کنندعبور از برچسب «انقلابی» بهمعنای عبور از انقلاب یا ارزشهای آن نیست، بلکه بهمعنای بازگرداندن ادبیات به جایگاه طبیعیاش است. ادبیات اگر آزاد باشد که روایت کند، پرسش بپرسد و حتی مکث کند، خودبهخود میتواند حامل معنا و ارزش شود اما اگر از ابتدا در قالب تعریف شود، پیش از آنکه خوانده شود، قضاوت میشود.
در نهایت، اگر قرار است ادبیات انقلاب نجات پیدا کند، باید اجازه بدهیم آثار بدون پیشداوری خوانده شوند. نه بهعنوان «متن انقلابی»، بلکه بهعنوان «داستانی درباره انسان در یک موقعیت تاریخی خاص». در چنین حالتی، هم ادبیات نفس میکشد و هم انقلاب میتواند در سطحی عمیقتر و ماندگارتر بازخوانی شود.
باتوجه به اینکه ما جوایز مختلفی در خصوص انقلاب و جلوگیری از تطهیر پهلوی داریم، اما برای عرضه به مخاطب چرا یک کتاب نداریم؟
برگزاری جوایز ادبی بهخودیِ خود اتفاقی مثبت است، اما مسئله اینجاست که جایزه نمیتواند جای فرآیند طبیعی تولید ادبیات را بگیرد. در سالهای گذشته، بخش قابلتوجهی از جوایز مرتبط با ادبیات انقلاب، بیش از آنکه بر انتخاب «اثر ادبی برتر» متمرکز باشند، اکثراً بر تأیید گفتمان مطلوب ارزشی تمرکز کردهاند. نتیجه این شده که آثار زیادی تولید شده، اما تعداد کمی از آنها توانستهاند از دایره مخاطبین عبور کنند.
به نظرم اثر شاخص ادبی معمولاً از دل زمان، تجربه، بازنویسیهای مکرر و مضمون خوب و تکنیکی نویسنده بیرون میآید، نه از دل تقویم جوایز. وقتی نویسنده از ابتدا با آگاهی از سلیقه داوران و چارچوبهای از پیشتعیینشده مینویسد، طبیعی است که متن به سمت احتیاط، تکرار و کلیگویی برود. این وضعیت را پیشتر در برهههایی از ادبیات دفاع مقدس هم تجربه کردهایم. جایی که وفور جایزه لزوماً به وفور اثر ماندگار منجر نشد.
از سوی دیگر، بسیاری از آثاری که جوایز دریافت کردهاند، کمتر به چرخه بعد از تولید توجه کردهاند. یعنی مسئله عرضه، معرفی، گفتوگو با مخاطب و حضور اثر در فضای عمومی. به نظرم کتابی که فقط در جشنوارهها دیده شوند، حتی اگر جایزه بگیرد، الزاماً در ذهن عامه مردم نمیمانند. ادبیات زمانی زنده میماند که خوانده شود، دربارهاش بحث شود و در زندگی مخاطب جا باز کند، نه صرفاً داوری شود. به همین دلیل است که با وجود جوایز متعدد، هنوز کتابی نداریم که بتوان آن را بهعنوان «اثر مرجع ادبیات انقلاب» به مخاطب عمومی معرفی کرد. جایزه اگر میخواهد مؤثر باشد، باید بهجای تولید کمّی آثار مشابه، به جرئت تفاوت، کیفیت ادبی و کشف صداهای تازه میدان بدهد.
نقش نهادهای رسمی فرهنگی در رکود یا جهتدهی این ادبیات چقدر بوده؟
نقش نهادهای رسمی فرهنگی را نمیتوان یکسره منفی یا مثبت دانست. این نهادها هم در مقاطعی حامی بودهاند و هم ناخواسته به رکود دامن زدهاند. مسئله اصلی، نوع حمایت است نه اصل آن. هرجا حمایت بهمعنای فراهم کردن بستر، آموزش، انتشار و اعتماد به نویسنده بوده، ادبیات امکان رشد پیدا کرده اما هرجا حمایت همراه با خط قرمزهای فرضی و انتظار نتیجه از پیش تعیینشده و بایدها و نبایدها همراه شده، ادبیات آسیب دیده است.
در حوزه دفاع مقدس، تجربه نشان داده که وقتی به نویسنده اجازه داده شد از روانشناختی اشخاص خاکستری و وقایع جالب و جهان داستانی جالب ملی، بومی ـ اقلیمی بنویسد، آثار خواندنیتری شکل گرفت اما هرجا نهادها خواستهاند روایت را مدیریت کنند، نتیجه معمولاً متنهایی شده که بیشتر شبیه گزارش یا بازتولید کلیشهها بشوند و از اثر ادبی دور شوند.
نهادهای رسمی، بهویژه در ادبیات انقلاب، اغلب ناخودآگاه نقش «مرکز روایت» را برای خود قائل شدهاند، در حالی که ادبیات ذاتاً از حاشیهها، صداهای متنوع و روایتهای غیررسمی در جوامع شهری و روستایی تغذیه میکند. وقتی این صداها مجال بروز پیدا نکنند، جریان ادبی بهتدریج فرسوده میشود.