تنظیمات
تصویر
مشخصات خبر
اندازه فونت :
چاپ خبر
شاخه : اجتماعی
لینک : econews.ir/5x3935676
شناسه : 3935676
تاریخ :
نوجوانی که با احرام، بال‌های بندگی گشود اقتصاد ایران: در مسجد شجره، جایی که زمین و آسمان به استقبال زائران می‌آیند، مهدی ممشلو، از مدرسه تیزهوشان شهید بهشتی گلستان، در میان دیگر زائران ایستاد؛ لحظه‌ای ناب و وصف‌ناشدنی که او با نیت خالص، لباس احرام بر تن کرد و دل به سفر روحانی بست.

ﺑﻪ ﮔﺰارش ﺧﺒﺮﮔﺰاری اﻗﺘﺼﺎداﯾﺮان

- اخبار ویژه نامه‌ها -

به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری تسنیم، مسجد شجره، یکی از دروازه‌های نورانی ورود به احرام، بوی ناب بندگی می‌دهد؛ مهدی ممشلو، نوجوانی که در اوج جوانی و شور، برای نخستین‌بار قدم در راه سفر عمره نهاده است، در میان زائران ایستاده. لب‌هایش می‌لرزد، دلش بی‌تاب است و چشم‌هایش از شوقی عجیب برق می‌زند.

او دانش‌آموز پایه یازدهم رشته علوم انسانی است، اما اینجا نه از درس و مشق خبری هست و نه از امتحان و نمره؛ اینجا، میدان آزمون دل است. نگاهش به آسمان بلند شده و قلبش در طپش‌های عاشقانه، آماده ورود به سرزمین مقدس می‌شود. وقتی کاروان به مسجد شجره می‌رسد، گویی زمان برایش متوقف شده است.با هر قدمی که در این مسجد برمی‌دارد، حسرتی در دل دارد؛ حسرتی شیرین که این لحظات را هیچ‌گاه از یاد نبرد.

وارد شبستان که می‌شود، هوای معنوی مسجد شجره او را در بر می‌گیرد. چشمانش را می‌بندد و با خود می‌گوید: «این همان لحظه‌ای است که بارها در رؤیاهایم تصور کرده بودم.» زمزمه لبیک از گوشه و کنار شنیده می‌شود و این صدا، همچون نسیمی خوش، جانش را تازه می‌کند.

دستار احرام را می‌گیرد و بر تن می‌کند. دو تکه پارچه سفید، اما در نظرش وزنی به سنگینی تمام عمر دارد؛ چراکه این احرام، عهدی دوباره با خداست. وقتی لباس‌های معمولی‌اش را کنار می‌گذارد، حس عجیبی وجودش را پر می‌کند. گویا تمام تعلقاتش را پشت سر نهاده و تنها برای معشوق قدم در این راه گذاشته است.

نماز احرام را که می‌خواند، قلبش آرام می‌شود. در گوشه‌ای از مسجد می‌ایستد، دست‌هایش را بالا می‌آورد و نگاهی پر از عشق به آسمان می‌اندازد.

«اللهم لبیک...» این جمله را با تمام جانش می‌گوید. اشک در چشمانش حلقه زده و در حالی که قطره‌ای آرام روی گونه‌اش می‌لغزد، لبخندی از سر شوق می‌زند.

کاروان آماده حرکت می‌شود، اما مهدی همچنان محو لحظه‌ای است که دیگر هیچ قیدی او را به دنیا متصل نمی‌کند. او اکنون، در لباس احرام، تنها یک بنده است؛ بنده‌ای که جز رضایت پروردگارش، چیزی نمی‌خواهد. در اتوبوس که می‌نشیند، نگاهش همچنان به مسجد شجره است. در دلش آرزو می‌کند که این سفر، آغازی برای راهی بی‌پایان باشد؛ راهی که تا همیشه، عطر ایمان و عشق الهی را در وجودش جاری نگه دارد.

او دیگر همان نوجوان چند دقیقه قبل نیست. احرام، چیزی در وجودش تغییر داده است. ذهنش درگیر واژه‌های لبیک است و این نغمه روح‌بخش، در تمام وجودش طنین‌انداز شده. مهدی می‌داند که این سفر، تنها آغاز یک مسیر است؛ مسیری که هر قدمش، او را به معشوق نزدیک‌تر می‌کند.

 
او می گوید: «احساس می‌کنم سبک شده‌ام. انگار دنیا را پشت سر گذاشته‌ام و تنها خدا را در مقابل خود می‌بینم. این لحظه را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. همیشه می‌شنیدم که احرام یعنی دل کندن از همه چیز، اما حالا می‌فهمم که احرام یعنی پیوستن، پیوستن به خدا، به حقیقت. دعا می‌کنم که این سفر، من را برای همیشه تغییر دهد.»

انتهای پیام/