ﺑﻪ ﮔﺰارش ﺧﺒﺮﮔﺰاری اﻗﺘﺼﺎداﯾﺮان
به گزارش خبرگزاری مهر، ششمین برنامه از مجموعه برنامههای روایت پنهان با عنوان «خنده در اسارت» توسط دفتر هنر و ادبیات اسارت حوزه هنری عصر سهشنبه ۷ اسفند با حضور گروهی از آزادگان در سالن صفارزاده حوزه هنری برگزار شد و تعدادی از آنها خاطرات خود را از رخدادها و موقعیتهای خندهآوری که در طول دوران اسارت برایشان رخ داده بود بازگو کرده و از تأثیر این موقعیتها بر روحیه خود و قدرت تحمل رنج اسارت سخن گفتند.
داوود حسینپور اسیر شده در تک عراق در ۳۱ تیر ماه (اردوگاه ۱ و ۲ کمپ ۷) که در ۳ شهریور سال ۶۹ آزاد شده است، گفت: بیشتر کتاب خاطرات آزادگان بسیار جدی است و در نگارش اتفاقاتی که در روزمره اسارت اتفاق افتاده، پرده پوشی شده است، اما جالب است بدانید این طور نبود که ما در اسارت فقط شکنجه شویم یا فقط به دنبال نماز شب و دعا و عزاداری باشیم. خیر، ما هم روزمرههایی داشتیم.
وی افزود: در میان مفقود الاثرها بودم و هیچ وقت صلیب سرخ از ما بازدید نکرد. بعد از اینکه اسیر شدیم ما را به بعقوبه، اردوگاه ۱۸ بردند، آنجا دو سوله با حدود ۴ هزار نفر وجود داشت. ما را با لگد به داخل یکی از این سولهها پرت کردند، کمی بعد متوجه شدم تعداد زیادی از لشکر ما آنجا هستند.
این رزمنده جنگ ادامه داد: یک آیفای قدیمی بود که با آن برایمان صمون؛ نان عراقی میآوردند، آنجا غذایی وجود نداشت. این نانها صبحانه، ناهار و شام ما محسوب میشد و وقتی آیفا میآمد، بچههای اردوگاه آنقدر گرسنه بودند که به سمت در هجوم میبردند و عراقیها مجبور میشدند به آنها تیراندازی کنند، بالای در یک سری ایرانت بود که ما قسمتی از آن را شکستیم و نانها را از همان سوراخ و شکستگی برای ما پرت میکردند. ما برای زنده ماندن مجبور بودیم نانها را در هوا بگیریم تا زنده بمانیم. قد من بلند بود و میپریدم و دو نان میگرفتم، در این بین یکی از اسرا، قدش از من کمی بلندتر بود، او نمی پرید و فقط دستش را دراز میکرد و نانها را در جیبها ولباسش میگذاشت. وقتی دیدم نمیتوانم نان به دست بیاورم، نانها را از جیبهای بغل او درآوردم. به گمانم ۵ تا ۶ نان از او زدم و در جیبهایم گذاشتم. وقتی برگشتم عقب و جیبهایم را نگاه کردم، دیدم نانها نیست و فهمیدم که یکی هم نانهای من را زده است.
حسینپور در بخش دیگری از خاطراتش گفت: در اسارت یک «اکبر نقاش» داشتیم که از دندان درد ناله میکرد، من گفتم نگران نباش عمو سعید است. عمو سعید شخصی بود که سیم خاردار را شبیه سوزن کرده و شمع را روی آن گذاشته بود و دندان دردها را درمان می کرد. اکبر نقاش را پیش او بردیم، دست و پایش را گرفتیم که تکان نخورد، عمو سعید سنجاق را داغ کرد و تا آمد آن را روی دندان اکبر بگذارد، اکبر شروع کرد به جیغ و داد و چون دست و پایش را هم گرفته بودیم، نمی توانست تکان بخورد، به او گفتیم چرا اینقدر شلوغ میکنی مگر نمیخواهی دندانت خوب شود. گفت آقا شما که میخواهید دندانم را درست کنید، حداقل قبلش بپرسید کدام دندان من درد میکند! و ما متوجه شدیم داشتیم دندان سالم را درمان میکردیم.
در ادامه برنامه، سردار غلام عسگر کریمیان اسیر شده در عملیات خیبر سال ۱۳۶۲ در کمپ ۱ و ۲ اردوگاه موصل که جزو دومین گروه آزاده شده در مرداد ۱۳۶۹ است، گفت: خاطرات من در ۱۵۹ ساعت ضبط و ثبت شده است و قسمتهای طنز آن را محمد محمدی تبار برایتان میگوید.
وی ادامه داد: برادران آزاده ما یک قدم از بقیه جلوتر هستند، چون هم مفقودالاثر، هم جانباز، هم رزمنده و در نهایت آزاده هستند، پس باید اینها به صحنه بیایند، ولی دستگاههای فرهنگی ما اقدامات زیادی در این باره انجام ندادهاند و من از حوزه هنری برای برگزاری چنین نشستهایی تشکر میکنم و امیدوارم این برنامهها، شرایطی برای تشکیل انجمنهای روایتگری و آموزش شود و سازماندهی آن را در سراسر ایران فراهم کند. دشمن توانست جسمهای ما را اسیر کند ولی هرگز نتوانست روح ما را به اسارات بگیرد. به خاطر دارم در اردوگاه، افسر استخبارات عراق کلاهش را از سر برداشت و دو دستی به سرش کوبید و گفت «شما اسیرید؟ والا که ما اسیریم، نه شما.» و وقت آزادی ما، ماموران و سربازان و درجهداران اردوگاههای عراقی خیلی خوشحال بودند و شادی میکردند. وقتی دلیل را می پرسیدیم، جواب میدادند ما داریم از دست شما راحت میشویم.
سپس جواد خواجویی اسیر شده در عملیات بیت المقدس، سال ۶۱) که در ۳ شهریور سال ۶۹ آزاد شده است، در درباره خاطرات آن دوران گفت: درباره اسارت خیلی نوشته و فیلمهای زیادی ساخته شده است که بیشتر آنها تراژدی است، اما در اسارت نکات طنزی هم وجود داشته که گفتن از آنها جالب است.
وی ادامه داد: من جزو آن ۲۳ نفر نوجوان هستم که اسیر شدیم و رژیم بعث عراق تصمیم گرفته بود ما را به فرانسه بفرستد به همین دلیل ما اعتصاب غذا کردیم در روز دوم اعتصاب، ما را به دفتر فرمانده نظامی عراق که معاون صدام هم بود، بردند. او از ما پرسید چرا اعتصاب کردید. جواب دادیم شما تبلیغ کردید و گفتید ما یک سری بچه هستیم و ما را به زور به جبهه آوردهاند. او خواست با ما همدردی کند و پرسید، کدام احمقی گفته که شما بچهاید، از بین ما ابوالفضل که آذری زبان بود، جواب داد، رئیس جمهور خودتان! او بسیار عصبانی شد، اما در آن موقعیت هیچ چیزی نمی توانست بگوید.
در ادامه رضا رحمانی اسیر شده در تک عراق در تیرماه سال ۶۷) در اردوگاهای ۲ و ۵ تکریت که در ۱۹ شهریور سال ۶۹ آزاد شده است، گفت: من اول شهریور، دو روز بعد از آتش بس همراه ۷۵۰ نفر دیگر اسیر شدم، ما را به پادگان الرشید بغداد بردند، روز آزاد شدنم در روستایمان همه بنرها و نوشتههای بلند بالایی زده بودند. در بین این همه تبریک، یکی از دوستان پدرم، یک بنر سر در دهات زده بود که روی آن به ترکی فقط نوشته بود، «اسیر، خوش آمد!» و این قشنگ ترین خوش آمدی بود که به من گفته شد.
وی افزود: در دوران اسارت، یک اسکندر نامی داشتیم که سیگاری نبود، ولی ما همه سهمیه سیگار داشتیم. اسکندر سهم سیگارش را به کسی نمیداد و نگه می داشت. یک روز دیدیم که دارد در محوطه اردوگاه پا برهنه راه میرود. رفتم سراغش و پرسیدم، اسکندر چرا پا برهنهایی؟ جواب داد فردا اربعین است و نذر دارم. فردا که شد، به همه سیگاریهای اردوگاه، یک نخ سیگار داد و نذرش را ادا کرد.
رحمانی ادامه داد: مدتی گذشت دوباره او را دیدم که پابرهنه در حال راه رفتن است. گفتم حتماً نذر دارد و پس بروم از او سیگار بگیرم. پیش اسکندر رفتم و گفتم اسکندر چه شده؟ دوباره نذر داری که پابرهنهایی؟ گفت نه، دمپاییام را دزدیدهاند. من برادر ندارم، اما تمام آزادگان کشور را مثل برادران تنی خودم میدانم و به آنها افتخار میکنم.
در ادامه ایننشست ابوالقاسم افخمی اسیر شده در عملیات والفجر مقدماتی ۱ در سال ۶۱ در موصل ۲ قدیم و رمادی ۱ و ۳ و تکریت که در ۴ شهریور سال ۶۹ آزاد شده است، گفت: ما اکثر خاطراتی که اینجا به آن طنز میگفتیم آنجا حقیقتاً طنز نبود، بلکه تراژدی بود.
وی افزود: من ۱۶ ساله بودم که اسیر شدم. وقتی در اردوگاه موصل بزرگ بودم، یک سرباز عراقی به اسم جمعه -که بسیار شکنجهگر و بیرحم بود- هم آنجا حضور داشت. از بین ما یک شیر پاک خوردهایی بود که موقع معرفی خودش، گفته بود اسمش شلغم، اسم پدرش چغندر و اسم پدربزرگش زردک است و این سرباز آمد و پشت سرهم اسمهای شلغم و چغندر و زردک را ردیف کرد و پرسید این چه کسی است و هیچکس پاسخگو نبود. این فضا و این اسم باعث خنده همه ما شده بود و بالاخره کمی که گذشت جمعه فهمید که سرکار بوده است و بسیار خشمگین شد.
اینرزمنده در بخش دیگر سخنان خود گفت: ما در اردوگاه رمادی بودیم، یک سرباز عراقی به اسم رحیم آنجا بود که فارسی بلد بود و همیشه به من میگفت تو چند زبان بلد هستی، حتماً عربی هم بلدی و در خیلی از موارد تلاش کرد که دست من را رو کند و من مدام او را سر کار میگذاشتم و او همه مدتی که آنجا بودم نتوانست مچ من را بگیرد، ولی وقتی قرار شد ما به اردوگاه تکریت برویم و من مطمئن شدم که دیگر دست رحیم به من نمیرسد، سوار اتوبوس که شدم سرم را از شیشه اتوبوس بیرون آوردم و به زبان عربی هر چه لایق رحیم بود به او گفتم.
در بخش پایانی این نشست، محمد محمدی تبار اسیر شده در عملیات خیبر سال ۶۲ در موصل ۱، کمپ ۲ که در ۲۸ مرداد سال ۶۹ آزاد شد، گفت: وقتی که اسیر شدیم در بصره بودیم، در ساختمان وزارت دفاع عراق وقت چک کردن اسامی، نوبت به ما که رسید، گفتند اسم شما از این به بعد شامل اسم خودتان، اسم پدر و اسم پدربزرگتان است. من به فکر فرو رفتم که خدایا ما دیگر اسیر شدیم و خانوادهمان را نمیبینیم. غم من را فرا گرفته بود و با خودم میگفتم پدرم می گفت که به جبهه نرو و من حرفش را گوش ندادم! یکدفعه شنیدم سرباز عراقی مدام با صدای بلند میگوید، محمد، محمدعلی، جعفر.
وی در پایان گفت: من هم گفتم چرا هیچکس جوابش را نمی دهد، جواب بده، الان پدرت را درمی آوردند. در همین فکرها بودم که یکدفعه گفتم که محمد که منم، محمد علی که اسم پدر من است و جعفر که پدربزرگم، یکدفعه از جا پریدم و گفتم، نعم، نعم. سرباز که از صدا زدن مداوم من عصبانی بود، من را که دید گفت جلو بروم و چند نفر دیگر از سربازهای عراقی را هم صدا زد و من را کلی کتک زدند.